کریسمس در میانه‌ی محدودیت‌ها و گرانی


روزنامه توسعه ایرانی: از ۲۵۰ هزار تومان تا ۱۰ میلیون تومان. این تنها قیمت یک درخت کاج مصنوعی در اندازه‌های مختلف است؛ درختی که دیگر نماد سال نو میلادی شده. البته نه به تنهایی؛ بلکه با مقادیر زیادی تزئین که باید برای آن هم هزینه‌های جداگانه و گزافی پرداخت. اما این هزینه‌های گزاف هم در میانه روزهای پرآشوب کرونا سبب نشده که حال و هوای برخی از خیابان‌ها در تهران در روزهای آغاز زمستان چیزی کمتر از خیابان‌های یک شهر اروپایی داشته باشد.

کریسمس در میانه‌ی محدودیت‌ها و گرانی

خیابان میرزای شیرازی که به محل خرید و فروش اسباب بازی معروف است، یکی از معدود خیابان‌هایی است که در ماه دسامبر بازار زیبای کریسمس می‌شود. در قدیم الایام این خیابان به دلیل سکونت بیشتر هموطنان ارمنی، بازار اعیاد مسیحی هم بود و به همین دلیل ویترین مغازه‌های آن در کریسمس مملو از عروسک‌های بزرگ بابانوئل با ریش سفید و لباس‌های زنگوله‌دار قرمز، کاج‌های تزئین شده با ستاره و گوی‌های رنگی قرمز است.

حال دیگر سال‌هاست این بازار به یک جاذبه گردشگری مرکز تهران تبدیل شده است و در ماه دسامبر نه تنها پذیرای مسیحی‌‌ها که فرصت مناسبی برای گشت‌وگذار همه خانواده‌های تهرانی شده است. خانواده‌هایی که گرچه جشن کریسمس را در دین و مذهب و سنت خود نمی‌یابند، اما آن را تصویری نشاط‌آور و آشنا می‌بینند و با آن احساس پیوند می‌کنند. حتی برخی حاضرند هر سال هزینه‌های زیادی را برای برگزاری آن بپردازند. گرچه به گفته فروشندگان لوازم کریسمس در خیابان میرزای شیرازی، قیمت‌ها و البته شیوع کرونا خیل رهگذران را کم کرده و فروش را هم کاهش داده است.

با این حال نگاهی به فروشگاه‌های اینترنتی موید این موضوع است که مشتاقان برپایی این جشن از فرصت‌های اینترنتی برای تهیه لوازم کریسمس بهره جسته‌اند. هرچند این میل منتقدان زیادی هم دارد و برخی آن را نماد غربزدگی و تجمل و هویت ستیزی می‌دانند.

جشن کریسمس و افسانه بابانوئل

کریسمس در میانه‌ی محدودیت‌ها و گرانی

مسیحیان هر ساله ۲۵ دسامبر را به عنوان روز تولد مسیح، جشن می‌گیرند، و عید آن را کریسمس می‌نامند. ایام دوازده روز کریسمس با زادروز مسیح در ۲۵ دسامبر آغاز شده و تا جشن خاج شویان در روز ۶ ژانویه ادامه دارد. ۲۵ دسامبر فقط برای مسیحیان غربی به عنوان سالروز مسیح شناخته شده است و اغلب مسیحیان ارتدوکس شرق، ۶ ژانویه را برای روز تولد مسیح به رسمیت می‌شناسند.

بابانوئل همیشه یک پیرمرد قرمزپوش ریش سفید نبود. او در واقع اسقفی با نام نیکلاس قدیس از قرن چهارم میلادی است که در شهر میرا در آسیای صغیر و ترکیه امروزی زندگی می‌کرده است. او در تاریخ ششم دسامبر سال ۳۴۳ میلادی درگذشت و پس از مرگ بقایای مومیایی شده او ابتدا به ایتالیا و سپس به شرق فرانسه منتقل شد.

افسانه سنت نیکلاس در قرون وسطی به‌عنوان محافظ کودکان خوب و با ادب شناخته می‌شد. او به بچه‌های خوب جایزه می‌داد و با کمک همکارش «بابا شلاقی» بچه‌های بد را ادب می‌کرد.

در قرن نوزدهم خانواده‌های مسیحی تصمیم گرفتند تا افسانه بابانوئل را با جشن کریسمس همراه کنند و از آن برای آرام و مودب کردن کودکان خود بهره ببرند؛ بنابراین کلاه اسقفی وصلیب نیکلاس قدیس به لباس و کلاه قرمز تبدیل شد. بابانوئل وزن اضافه کرد و یک گونی هدیه برای بچه‌های خوب و با ادب روی دوشش گذاشت.

بازار بزرگ اقتصادی کریسمس

براساس آمار منتشر شده از سوی خبرگزاری فارس در زمستان سال گذشته بیش از ۶ میلیارد تومان درخت کاج کریسمس در تهران به فروش رفته بود. همچنین در این گزارش ادعا شده بود که ۹۰ درصد از خریداران این کاج‌ها مسیحی نبوده‌اند. در حالی که برخی این ادعا را بزرگنمایی می‌دانند، اما آن را چندان هم دور از واقعیت نمی‌دانند، چرا که نگاهی به برگزاری مراسمی چون هالووین و ولنتاین هم که جشن‌های غیر بومی هستند، در سال‌های اخیر از رونق قابل توجهی برخوردار شده و شاهد آن هم فراوانی و تنوع اقلامی مورد نیاز برای برگزاری این مراسم در بازار است.

کریسمس در میانه‌ی محدودیت‌ها و گرانی

یکی از فروشندگان خیابان میرزای شیرازی می‌گوید: «شاید سال‌های گذشته تنوع عروسک‌های بابانوئل به انگشتان یک دست هم نمی‌رسید. اما حالا می‌توان از میان اندازه‌ها و جنس‌های مختلف ده‌ها مدل انتخاب کرد».

او ادامه می‌دهد: «عروسک‌های بابانوئل بسته به جنس و اندازه، چیزی در حدود ۱۷۰ تا 3 میلیون تومان قیمت دارند. حتی خرید‌ها به درخت و عروسک ختم نمی‌شود و گوزن کریسمس، ست کفش و لباس کریسمس، شمع وماگ کریسمس و… اقلامی ست که به لیست وسایل خرید کریسمس اضافه کرده ایم و مورد استقبال هم قرار گرفته است».

گرچه به گفته فروشندگان لوازم کریسمس در خیابان میرزای شیرازی، قیمت‌ها و البته شیوع کرونا خیل رهگذران را کم کرده و فروش را هم کاهش داده است؛ نگاهی به فروشگاه‌های اینترنتی موید این موضوع است که مشتاقان برپایی این جشن از فرصت‌های اینترنتی برای تهیه لوازم کریسمس بهره جسته‌اند

او معتقد است: «زیاد شدن این قبیل اقلام در بازار دو جنبه دارد. اول اینکه تقاضای این اقلام در بازار وجود دارد و از سوی دیگر با وفور آنها در بازار تقاضا هم به خریدار تحمیل می‌شود و به همین دلیل بازار رونق می‌گیرد».

تب کریسمس در اینستاگرام

کریسمس در میانه‌ی محدودیت‌ها و گرانی

جستجوی اخیر هشتگ کریسمس در اینستاگرام، نشان می‌دهد ایرانی‌ها تاکنون در اینستاگرام نزدیک به 500 هزار مطلب و عکس در مورد کریسمس منتشر کرده‌اند که درصد بالایی از این مطالب مربوط به چند روز گذشته است. کاربران همچنین در این شبکه اجتماعی نزدیک به 90هزار مطلب و عکس در مورد بابانوئل منتشر کرده‌اند.

امان‌الله قرایی مقدم، جامعه شناس و استاد دانشگاه در این باره می‌گوید:

«از سویی به دلیل کمبود شادی در کشور، مردم تمایل به برگزاری مراسمی دارند که شادی و خوشحالی را به آن‌ها بازگرداند. اما این رفتار‌ها بهانه‌ای شده برای تبلیغات در فضای مجازی وچشم و هم چشمی‌هایی که مردم با آن در فضای مجازی داشته‌های خود را را به رخ همدیگر بکشند».

حس تمایز

در حالی که قرایی مقدم این موضوع را نشات گرفته از کمبود شادی‌های جمعی و البته شبکه‌های اجتماعی می‌داند، عده بسیاری به ویژه در میان سیاسیون و صاحبان قدرت، این استقبال را به نفوذ خزنده فرهنگ غربی در میان ایرانیان با هدف تاثیرگذاری و تخریب فرهنگ بومی می‌دانند.

کریسمس در میانه‌ی محدودیت‌ها و گرانی

سید جواد میری، جامعه شناس و استاد دانشگاه معتقد است: «اقبال از آیین‌های غربی و هر آنچه مربوط به غرب است، به طیفی از ایرانیان حس نوعی تمایز و تفاوت می‌دهد. افرادی که اقدام به برگزاری جشن‌های غربی می‌کنند میل به نوعی فاصله گذاری اجتماعی دارند؛ بدین معنا که افراد با این کار حس می‌کنند خود را از دیگران متمایز کرده‌اند. این میل به نشان دادن تمایز خود از دیگران یکی از پیامد‌های زندگی کلان شهری است.

جستجوی اخیر هشتگ کریسمس در اینستاگرام، نشان می‌دهد ایرانی‌ها تاکنون در اینستاگرام نزدیک به 500 هزار مطلب و عکس در مورد کریسمس منتشر کرده‌اند که درصد بالایی از این مطالب مربوط به چند روز گذشته است

میل به تظاهر عمدتا در دو مساله پوشش و نسبتی که افراد با اشیاء برقرار می‌کنند، متجلی می‌شود، به این صورت که افراد مثلا یک گوشی یا ماشین گران یا هدیه ولنتاین یا درخت کریسمس می‌خرند و عکس‌های آن را در فضای مجازی به دیگران نشان می‌دهند تا به آن‌ها بگویند ما متمایز هستیم».

کریسمس به فرهنگ ایرانی لطمه می‌زند؟

در این میان در حالی که برخی نگران علاقه مردم به مراسم کریسمس و زوال فرهنگ وطنی هستند، برخی دیگر نیز نگاهی خوشبینانه به این موضوع دارند و معتقدند، فرهنگ‌ها از همین مبادلات شکل گرفته است و نباید نگران بود.

در این باره فرهاد ادیبی، جامعه شناس با بیان اینکه ایرانی‌ها هم ردی در فرهنگ کریسمس دارند و حتی سنت هدیه کریسمس، ریشه ایرانی دارد می‌گوید: «او لهراسب، جاماسب و گشتاسب سه مغ پارسی بودن ( کاسپر، ملیکور و بالتازار در متون مسیحی) که با مسیح تازه متولد شده دیدار کردند و به مادر مسیح زر، مر و کندر هدیه دادن و به تعبیری مبدع سنت هدیه کریسمس شدند.

کریسمس در میانه‌ی محدودیت‌ها و گرانی

حتی در متون تاریخی به نقل از اُ. هنری چنین آمده است که “همانطور که می‌دانید، سه مرد خردمند شرقی کسانی بودند که هنگام تولد عیسی مسیح، در محل اختفای حضرت مریم، برای او هدایای ارزشمندی بردند.آنها بودند که سنت دادن هدیه کریسمس را آفریدند. از آنجا که آنان انسان‌های خردمندی بودند بدون شک هدایاشان هم هدایای خردمندانهای بودند، شاید یکی از امتیازات هدایای آنها این بود که در صورت تکراری بودن، می‌شد آنها راعوض کرد”».

ادیبی با بیان اینکه این موضوع نشان می‌دهد فرهنگ‌های مختلف وام‌دار یکدیگر هستند، نتیجه می‌گیرد که نباید نگران نفوذ فرهنگ غربی در کشور بود و با آن مقابله کرد و در عوض باید به داشته‌های خود ارج بیشتر نهاد و آن را به نسل جدید منتقل کرد.

کرونا و گرانی، شهرستانی‌های تهران را فراری می‌دهد


روزنامه هشمهری – فهیمه طباطبایی: غروب همان روز که کامیون اسباب و لوازم خانه‌شان را از تهران آورد به هندوآباد و همه اهالی ده دیدند که یک بچه شهری برای همیشه آمده تا در روستا زندگی کند، درست وسط نماز مغرب و عشاء، آنجا که امام جماعت از ثواب نماز غفیله حرف می‌زد، یکی از مرد‌های روستا از صف عقب دست گذاشت روی شانه‌اش و گفت: «واقعا واسه همیشه اومدی اینجا زندگی کنی؟ همه از هندوآباد می‌رن تهران یا اصفهان که کار درست و حسابی پیدا کنن، تو جمع کردی اومدی اینجا چی‌کار مرد حسابی؟»

کرونا و گرانی، شهرستانی‌های تهران را فراری می‌دهد

عرق سرد روی پیشانی‌اش نشست، با خودش گفت؛ «نکند واقعا تصمیم غلطی گرفته‌ام؟ و اگر نتوانم زندگی کنم و مجبور شوم برگردم، چه؟ اگر زنم برخلاف آنچه گفته دوری از تهران و خانواده را طاقت نیاورد چه؟ آن وقت با حرف این مردم که آنی مرا به حال خود رها نمی‌کنند و از وقتی آمده‌ام سرشان به زندگی من گرم است، چه کنم؟»

محسن آذر امسال ۳۳ ساله می‌شود. در تهران کارگر قهوه‌خانه‌ای در خیابان شوش بود؛ به قول خودش قهوه‌چی. ۵ صبح زیر سماور بزرگ برنجی قهوه‌خانه را روشن و شب ساعت ۱۱ هم خودش آن را خاموش می‌کرد. ۱۰ سال از خروس‌خوان صبح تا آخر شب، املت و چایی و دیزی دست مشتری داده، قلیان برایشان چاق کرده و زغالش را عوض کرده.

آخر ماه هم با انعام و گوشه‌چشم مشتری‌ها و اضافه‌کاری به جای آشپز و ظرف‌شوی، ۲ میلیون و ۳۰۰ هزار تومان حقوق می‌گرفته: «اینکه محیط کارم را دوست نداشتم و به‌خاطر دائم سر پا بودن، زانودرد گرفتم به کنار، حقوقم کفاف زندگی‌ام رو نمی‌داد. دستم همیشه جلوی این و آن دراز بود. اجاره خونه‌ام رو همیشه وسط برج می‌دادم و ماهی نبود که غرولند و تهدید صاحبخونه‌ها رو نشنوم. تو این ۸ سالی که ازدواج کردیم، متراژ خونه‌هایی که اجاره کردیم، هر بار آب رفت، از ۷۰ متر شروع شد و به ۴۰ متر رسید. بی‌تعارف حال و روز زندگیم خوب نبود و بی‌پولی آتش شده بود وسط زندگیمون و چندبار ما رو تا مرز طلاق برد.»

محسن با این حال کج‌دار و مریز کار می‌کرده تا اول اسفند ۱۳۹۸ که ستاد ملی مبارزه با کرونا، آب پاکی را ریخت روی دست قهوه‌خانه‌دار‌ها و رستوران‌دار‌ها و تعطیلی مشاغل آن‌ها را تصویب کرد. محسن و همکارانش بیکار شدند. او چند روز بعد دست زن و دخترش را گرفت و برای استراحت و فرار از کرونا راهی روستای پدری‌اش یعنی هندوآباد شد؛ روستایی از توابع اردستان در دل کویر مرکزی که تا تهران ۳۵۸ کیلومتر فاصله دارد و در تقسیمات استانی جزو استان اصفهان محسوب می‌شود.

تا اواسط فروردین فقط گشت‌و‌گذار و استراحت بود، اما پدرش وقتی می‌بیند که کرونا رفتنی نیست و قهوه‌خانه‌ها هم یک روز در میان تعطیل است، پا پی‌اش می‌شود که همان‌جا برود سر کار: «قبل از ماجرای کرونا هم پدرم در کارخانه‌های اطراف اردستان برایم کار پیدا می‌کرد و دائم در گوشم می‌خوند که بیا اینجا کار کن و طبقه بالای خونه خودم بشین که الکی ماهی یک و نیم میلیون تومان اجاره ندی. می‌گفت اینجا هزینه زندگی کمتره، ولی من زیر بار نمی‌رفتم. کی آخه تهران رو ول می‌کنه میاد ته یک دهات زندگی کنه؟ اما این بار از سر اجبار راضی شدم و در یک کارخانه قابلمه‌سازی کارم رو شروع کردم. تمام فکرم این بود که بعد از یکی، دو‌ماه که کرونا تموم شد، برگردم، اما به مرور تصمیمم عوض شد؛ چون دیدم زندگیم کمی بهتر شده.»

برای افسانه، همسر محسن که متولد و بزرگ شده تهران است، تصمیم به مهاجرت به‌مراتب سخت‌تر بوده است؛ از یک طرف شغل کم‌درآمد شوهرش و هزینه‌های سرسام‌آور زندگی و از طرف دیگر خانه بدون اجاره و پیدا کردن یک شغل خانگی او را سر دوراهی قرار داده بود: «اگر می‌ماندیم باید باز هم یک محله پایین‌تر می‌رفتیم. هر روز سر پول یک کیلو گوشت و یک دست لباس برای بچه و… دعوا داشتیم. اگر هم برای همیشه جمع می‌کردیم و از تهران خارج می‌شدیم، با دلتنگی و دوری از خانواده و سختی زندگی در روستا چه می‌کردم؟ من اصلا موافق نبودم، اما وقتی ۶‌ماه گذشت و دیدم شوهرم بیمه شده و حقوقش بهتره و از آن طرف، وقت بیشتری را با ما سپری می‌کنه، دلم گرم شد. تونستم شغلی هم برای خودم دست و پا کنم و درآمد داشته باشم که بیشتر بهم انگیزه داد.»

افسانه حالا ۳ ماهی می‌شود که از طریق صفحه اینستاگرامی‌اش، سفارش سبزی قورمه، بادمجان، پیاز و سیر سرخ کرده می‌گیرد و می‌رود از سر زمین کشاورزی در اردستان به قیمت ارزان مواد اولیه‌شان را می‌خرد و بعد از تهیه و بسته‌بندی، برای مشتری ارسال می‌کند؛ مشتری‌هایی در تهران و البرز: «مثلاً الان اینجا فصل به و انار هست. مربای به و رب انار هم درست می‌کنم و می‌فروشم یا کمی قبل‌تر انجیر، توت خشک، بادام، نعنا و شوید خشک از پیرزن‌های روستایی می‌خریدم و با چنددرصد سود در صفحه اینستاگرامم می‌فروختم. درآمدم بد نیست؛ حدود یک‌و‌نیم تا ۲ میلیون سود برام داره. این‌رو هم بگم که قطعا اگر اینجا اینترنت نداشت، من خیلی دوام نمی‌آوردم. یک جور‌هایی هم ارتباطم را با دوستان و فامیلم حفظ کرده‌ام و هم یک شغل تمام‌وقت برای خودم دست و پا کرده‌ام که بد نیست.»

وحید و ریحانه

کرونا و گرانی، شهرستانی‌های تهران را فراری می‌دهد

در ۱۱ سال زندگی مشترکشان، ۲ بار مهاجرت کرده‌اند؛ یک‌بار از تهران به قم و بار دیگر از قم به سرکان در همدان. بار اول که بار و بنه زندگی را جمع کردند به سمت قم، ۱۲ میلیون به صاحب مغازه بدهکار بودند. ۲ سال بعد، وقتی از قم به سرکان می‌رفتند، ۵ میلیون قسط عقب‌افتاده بانکی داشتند. در تهران، در یکی از کوچه‌های ۲۰ متری سوم افسریه لبنیات می‌فروختند.

سال ۹۶ بعد از مهاجرت به قم، وحید در یک شرکت پیمانکاری وابسته به شهرداری مشغول به‌کار شد تا فروردین سال ۹۸ که به بهانه تعدیل نیرو، عذرش را خواستند: «تا بهمن ۹۸ با خرج کردن پس‌انداز و فروختن طلا و کار کردن روی ماشین دیگران، زندگی رو یک جور می‌گذروندیم، اما دی ۹۸ اوضاع خیلی بد شد و کفگیرمون بدجور ته دیگ خورد. قرار شد به‌عنوان یک فروشنده در مغازه‌ای اطراف حرم کار کنم که کرونا آمد و کار و کاسبی را در قم حسابی کساد کرد.»

آمار مرگ‌ومیر که در قم بالا گرفت، ریحانه، همسر وحید پیشنهاد کرد به‌طور موقت بروند سرکان پیش خواهرش تا حداقل جانشان در امان بماند؛ رفتن همانا و مهاجرت دوباره به سرکان همانا. خواهر ریحانه همان روز‌های اول پیشنهاد کرد نانوایی قدیمی سرکان را که ۴ سال پیش تعطیل شده و اهالی را برای تهیه نان به سختی انداخته بود، اجاره و تنورش را روشن کنند. وحید و ریحانه هم به ناچار قبول می‌کنند: «خواهرزنم نانوایی کرده و این کار را بلد بود. کنار دستش نگاه کردیم و یاد گرفتیم. ۲‌ماه بعد من شاطر شدم و ریحانه خمیر چونه می‌کرد. حالا روزی ۲ بار یکی صبح و یکی غروب نون می‌پزیم و می‌دیم دست مردم.»

اوایل مشتری‌هایشان محدود بود و بیشتر پیرمرد و پیرزن‌هایی بودند که پای رفتن تا نانوایی‌های دیگر را نداشتند، اما رفته‌رفته اهالی، کیفیت خوب نان را که دیدند، مشتری شدند. حالا حتی از روستا‌های اطراف برای خریدن نان به سرکان می‌آیند: «اوایل خواهرزنم صبح به صبح می‌رفت دم در خانه پیرزن و پیرمرد‌های سرکان و می‌گفت چندتا نون می‌خواهند. بعد از پخت، خودم با موتور می‌بردم دم در خانه‌هایشان و تحویل می‌دادم. روز‌های اول بیشتر از ۵۰ قرص نون نمی‌فروختیم، اما حالا روزی ۴۰۰ تا ۶۰۰ تا خمیر چونه می‌کنیم و مشتری‌های مسافر هم داریم.»

مهاجرت دوم در تیر ۹۹ قطعی شد و ریحانه و وحید که هر دو ۳۰ ساله‌اند، بار دیگر بار و بنه را می‌بندند به سمت شهری دیگر و تجربه دیگر؛ مهاجرتی که اصلا راحت نیست و هنوز بعد از ۳ ماه نتوانسته‌اند با همه شرایط آن کنار بیایند. کمبود امکانات، دوری از خانواده، خمودگی روستا، نبودن امکانات تفریحی، تفاوت‌های فرهنگی و زبانی و… از نقاط ضعفی است که ریحانه و وحید به آن اشاره می‌کنند.

«قطعا برای کسی که در تهران متولد شده و با امکانات آنجا بزرگ شده، زندگی در جایی که برای خرید یک کفش، رفتن به یک درمانگاه یا پیدا کردن یک دکتر عمومی خوب، باید به شهر دیگری برود یا جایی‌که نوع پوشش تو با مردم اونجا متفاوته و دائم زیرچشمی تو رو برانداز می‌کنن، خیلی سخته. درسته که شهر‌های کوچک از نظر هوا یا آرامش محیط خیلی بهتر از تهران هستند، اما برای زندگی دائم مشکلات زیادی دارند؛ مثلا اینجا تابستون، ساعت ۶ عصر و پاییز و زمستون حتی زودتر روستا خلوت می‌شه و ساعت ۸ تا ۹ عملا همه اهالی خوابن. این برای ما که عادت به زندگی شهری شبانه داریم، تجربه سختی است یا اینجا یک باشگاه ورزشی نیست که بشه روزی یک ساعت ورزش کرد. بحث رستوران و سینما و کافی‌شاپ که به کنار.»

به‌نظر ریحانه هم تفریح و سرگرمی در روستا و شهر‌های کوچک خیلی کم است و البته از آن میزان کم، سهم زنان تقریبا نزدیک به صفر است: «مردها، عصر‌ها یا آخر هفته یک قلیان و یک کیلو جوجه برمی‌دارند و می‌روند در باغ و دشت‌ها یا کوه برای گردش و تفریح، اما نه در سرکان و نه در روستا‌های دیگری از ایران، یک جمع زنانه نیست که چنین تفریحی داشته باشد؛ چون زشت و بد است و هزار جور انگ و حرف دیگر. این می‌شود که پناه آوردیم به موبایل. اینجا هم یک خط در میون آنتن هست و نیست.»

زعیم

کرونا و گرانی، شهرستانی‌های تهران را فراری می‌دهد

۱۳ سال است که فاصله زعیم با خانه و کاشانه‌اش هر سال بیشتر و بیشتر می‌شود. اول که برای تحصیل در دانشگاه امیرکبیر به تهران آمد، ۱۴۸۴ کیلومتر فاصله داشت، ۶ سال بعد که برای کار به آستارا رفت، ۱۸۵۰ کیلومتر شده و حالا که ۲ سال است در اردبیل زندگی می‌کند، ۲۰۰۰ کیلومتر تا هویت اصلی‌اش در زابل فاصله دارد. این سال‌های فراغ و مهاجرت پشت مهاجرت بر او آسان نگذشته.

شب‌ها در رویاهایش به روستایشان، گنبدشاهی در زابل برگشته، هوتک پشت خانه‌های سبحان، قیوم، ناجی، ننه رشید، ننه خدیجه و پسر حمد‌لله را تبدیل به استخر ایمن با حصار نرده‌ای زیبا کرده که بچه‌ای در آن نیفتد، بعد آب لوله‌کشی شرب را تا آشپزخانه همه خانه‌های روستا کشیده. در میانه رویا، دیوار کاهگلی مدرسه الدوخی را ریخته پایین و جایش مدرسه ۵ کلاسه ساخته با حیاطی بزرگ که چمن مصنوعی دارد و بچه‌ها با تاب و سرسره وسط حیاط بازی می‌کنند.

اما فعلا او در اردبیل است، وسط کارخانه‌ای بزرگ که صدای بلند ماشین‌آلات هم نتوانسته جلوی واگویه رویاهایش را بگیرد: «چاره‌ای جز فاصله گرفتن و مهاجرت نمانده بود. برگشتن بدون پشتوانه به زابل، یعنی امتداد یک خط اشتباه. من وقتی به زابل برمی‌گردم که مطمئن باشم می‌توانم قدمی ولو کوچک برای آن بردارم و این قدم سواد زیاد می‌خواهد و پول. همه ما آنجا به‌معنای واقعی کلمه محرومیم. بی‌سوادی و بی‌پولی ما را در رنج بی‌نهایت قرار داده. باید بتوانیم یک جایی این سد را بشکنیم؛ سدی که بیرون از استان برای ما ساخته‌اند و باید آن را از تهران شکست.»

زعیم، حرف‌های زیادی برای گفتن دارد. می‌گوید مردم سیستان و بلوچستان صدایشان در دولت‌ها و پایتخت شنیده نمی‌شود، مسافت دور باعث شده کسی آن‌ها را نبیند. عصبانی است از اینکه سهم استانشان از توسعه فقط شعار و سخنرانی است؛ به همین دلیل است که مهاجرت کرده تا او را به‌عنوان یک نماد ببینند و حرف‌هایش را بشنوند: «من در رشته مهندسی صنایع دانشگاه امیرکبیر درس خواندم، فوق‌لیسانسم را هم آنجا گرفتم و بعد برای کار در یک شرکت مواد غذایی کوچک و نوپا به آستارا رفتم. ۴ سال آنجا کار کردم و بخشی از درآمدم را فرستادم زابل تا ۲ خواهر و دخترخاله‌ام درس بخوانند و دانشگاه قبول شوند که همین هم شد و هر سه آن‌ها در تهران و زاهدان دانشجو شدند. اصلا هدفم از کار کردن همین بود که بتوانم زمینه پیشرفت زنانی که می‌دیدم به‌خاطر بی‌پولی و فقر فرهنگی از تحصیل باز‌مانده‌اند را فراهم کنم.»

زعیم بعد از آستارا، به شرکت موادغذایی بزرگ‌تری در اردبیل می‌رود و به‌عنوان مدیرداخلی کارخانه مشغول به‌کار می‌شود. او نسبت به این مهاجرت‌های پیوسته حس دوگانه‌ای دارد: «تصورم این نبود که از شهر و زادگاهم آنقدر دور بمانم، از این جهت ویرانم، اما وقتی به این فکر می‌کنم که می‌توانم هر سال کمک مالی به زادگاهم کنم، کمی آرام می‌گیرم. من اگر از زابل بیرون نمی‌آمدم، درنهایت یک دستفروش یا در بهترین حالت کارمند عادی یک اداره بودم، اما حالا ماجرا تغییر کرده و هرچند با سختی زیاد، اما رو به پیشرفتم.»

از ویژگی‌های جالب زعیم این است که اگرچه از دل محرومیت آمده، اما مقهور تهران و امکاناتش نشده: «من وقتی دانشگاه قبول شدم، برای نخستین‌بار پایم را از زابل بیرون می‌گذاشتم؛ حتی به زاهدان هم نرفته بودم. تصور کنید یک جوان ۱۸ ساله از وسط آن فضا به تهران بیاید. همان ترم اول استادم که خودش لر بختیاری بود و از استان فارس آمده بود تهران، به من گفت مراقب باش تهران پاگیرت نکند. پیشرفت خودت را در شهر دیگری جز اینجا تعریف کن. تهران یک جذاب تو خالی است و این شد که برای کار به آستارا رفتم.»

زعیم نمی‌داند مقصد بعدی‌اش کجاست و زندگی‌اش به کجا ختم می‌شود؛ فقط می‌داند که مدرسه‌ای که ۴ ماه پیش کلنگش را زده، شروع واقعی شدن یک رویاست؛ مدرسه‌ای با دیوار‌های آبی و حیاط سبز و تاب و سرسره‌ای که دختران و پسران کوچک روی آن سوارند و صدای خنده‌شان گنبد شاهی را پر از شادی می‌کند.

فتانه و جواد

۵۸ سال زندگی در تهران که حاصلش ۴ فرزند و یک آرایشگاه کوچک و خوشنام در جنوب‌شرق تهران بود، را مرداد سال ۹۸ می‌گذارد و برای همیشه از تهران می‌رود؛ مهاجرتی که می‌گوید به‌خاطر فشار اقتصادی زیر بار آن رفته و حالا مجبور است دور از فرزندان، عروس و داماد و نوه‌هایش زندگی کند: «بی‌تعارف و خلاصه بگم که کم آوردیم. ۳ میلیون تومن صاحب سالن گذاشت رو اجاره و از اون طرف صاحبخونه که این همه سال باهامون راه اومده بود، گفت یا ۱۰۰ میلیون بذار رو پول پیشت یا معادلش اجاره بده. از کجا می‌آوردیم؟ شوهرم که بازنشسته است و تکلیفش با ماهی ۳ میلیون حقوق معلوم.

درآمد سالن هم کفاف نمی‌داد، مشتری‌های رنگ، مش و هایلایت یا شینیون و آرایش برای عروسی که عمده سود و درآمد ما آرایشگر‌ها از اونجاست، در اون منطقه کم شده بود و فقط برای اصلاح و ابرو و کوتاهی مو می‌اومدن که خوب سود ما توی این خدمات ناچیزه. وقتی دیدم از پس هزینه‌های خود سالن برنمیام، تصمیم گرفتم جمع کنم و برای همیشه از تهران برم.»

فتانه کلاردشت را انتخاب می‌کند؛ چون برادری دارد که یک سال و نیم قبل از او به آنجا مهاجرت کرده و خوب و بد زندگی در آن منطقه دقیق دستش آمده و می‌توانسته به او و همسرش کمک کند: «گفتم حالا که از تهران می‌رم، حداقل جایی رو انتخاب کنم که کس و کاری اونجا داشته باشم و از اون طرف اینقدر جمعیت داشته باشه که آرایشگاهم رو اونجا دوباره راه بندازم. این شد که ساکن یه واحد آپارتمان در کردمحل شدم و یک سالن ۳۰ متری در کلاردشت اجاره کردم.»

کسب و کار فتانه در شهر جدید با گذشت یک سال هنوز پا نگرفته و روزی ۵، ۶ مشتری بیشتر ندارد. تبلیغات گسترده را شروع کرده بود که سر و کله کرونا پیدا شد: «من دوباره از صفر شروع کردم. فکر کنید؛ اون همه مشتری که در تهران سال‌های سال با تلاش و احترام تونسته بودم رضایت و اعتمادشون رو جلب کنم، گذاشتم و اومدم اینجا. کار در شهر جدید خیلی سخته، اهالی هنوز گارد شدید دارن که یکی از تهران آمده و می‌خواهد کاسبی‌شان را خراب کنه. مغازه‌دار فکر می‌کنه، چون از شهر اومدی پس وضع مالی ات خوبه و می‌تونی بیشتر اجاره بدی، خانواده‌ها اجازه نمیدن همسر یا دخترشان برای کار بیان پیشت و هزار و یک مشکل دیگه، اما چه میشه کرد؟

باید با شرایط جدید کنار اومد و با مهربانی، احترام و ادب فرصت داد تا اعتماد اون‌ها هم جلب بشه.» فتانه روز‌های سختی را سپری می‌کند. معتقد است مهاجرت سخت است؛ چه برسد در میانسالی که قدرت ریسک کردن و خلاقیت آدمیزاد پایین می‌آید و مواجهه با پدیده‌های تازه کمی ترسناک است. اما او این روز‌ها وقتی قیمت مسکن و اجاره خانه در تهران را می‌بیند، از کاری که کرده پشیمان نیست؛ گرچه از دوری فرزندان و نوه‌هایش هم دلگیر است.

مهاجرت‌های شکننده و ناپایدار

کرونا و گرانی، شهرستانی‌های تهران را فراری می‌دهد

مهاجرت برای ایرانیان واژه نامأنوسی نیست. در کشوری که پایتخت چندین میلیون‌نفری‌اش را تقریبا مهاجران شکل داده‌اند یا در فراز و فرود‌های مختلف تاریخ معاصر و در پی رویداد‌هایی مثل جنگ یا بلایای طبیعی، همواره تغییر سکونتگاه به‌عنوان یک راهکار نجات، گذران زندگی یا ارتقا مطرح بوده، مهاجرت جزئی از زندگی مردم بوده و هست. با این حال وقتی صحبت از «مهاجرت معکوس» به میان می‌آید، فارغ از تعاریف علمی و فنی این اصطلاح، در ذهنیت عمومی معمولاً مهاجرت‌هایی مجسم می‌شود که فرد مهاجر، برای فرار از قیل‌وقال و شلوغی، دست به «انتخاب» متفاوتی زده تا زندگی خودش را در شهر یا روستایی کوچک به ساحل نجات برساند.

در این تلقی، قدرت انتخاب و ارتقای سطح زندگی فرد مهاجر پیش‌فرض است، اما این تمام حقیقت نیست. آنچه در ادامه می‌خوانید خرده‌روایت‌هایی از مهاجرت معکوس است؛ خرده‌روایت‌هایی از زندگی آدم‌هایی که بعضی به اختیار و بعضی دیگر اجبارا مجبور به کوچ از تهران یا شهر‌های بزرگ دیگری شده‌اند. فارغ از سطح رضایتمندی این افراد از زندگی، آنچه در گفتگو با آن‌ها مشهود است، ناپایداری و شکنندگی تصمیم‌شان به سکونت در شهر‌های کوچک یا روستاست. این مسئله -چه در مزیت‌های زندگی مبادی مهاجرت ریشه داشته باشد و چه در کم‌امکاناتی مقاصد- هر لحظه ممکن است سبب بازگشت این افراد به محل سابق زندگی‌شان شود و این چیزی است که نباید از آن در تحلیل مهاجرت‌های معکوس این روزها، غافل بود.