جدایی و طلاق؛ این که یه تصویر از سقوط آدما نیست


برترین‌ها: ما می‌خواهیم وضعیت زندگی زنان مطلقه و شرایط دشواری که آن‌ها پس از طلاق تجربه می‌کنند را در اینجا مورد بررسی قرار بدهیم. زنان در فرهنگ ما پس از جدایی، داغ ننگی را بر پیشانی خود احساس می‌کنند که شرایط زندگی آن‌ها را از نظر اجتماعی به شدت تحت تاثیر قرار می‌دهد. «تبعیض‌های اجتماعی»، «برچسب‌های اجتماعی» و «طرد اجتماعی» از جمله دشواری‌هایی است که زنان بعد از طلاق با آن روبرو هستند:

جدایی و طلاق؛ این که یه تصویر از سقوط آدما نیست

۱. تبعیض اجتماعی

ملامت

در بستری از باور‌های مردمحورانه‌ی که طلاق را برای زن امری نکوهیده تلقی می‌کند و زن را به سوختن و ساختن در زندگی و حفظ بنیاد خانواده در هر شرایطی موظف می‌داند، زن از سوی اکثر اقشار از فرزند و خانواده خود گرفته تا افراد ناشناس و … مورد ملامت قرار می‌گیرد و در هر شرایطی مقصر اصلی ماجراست.

سوء ظن

شک جامعه به این زنان نیز در قالب بدبینی، بی اعتمادی و سوء برداشت از رفتار‌های معمولی این زنان از دیگر مواردی است که این زنان را به شدت در معرض آسیب و تبعیض اجتماعی قرار می‌دهد. این زنان همواره اذعان می‌کنند که جامعه نسبت به زن مطلقه دید بسیار بدی دارد و این نگاه بدبینانه در موقعیت‌های گوناگون اجتماعی، از سوی فرزندان، والدین، دوستان، فامیل و نزدیکان و در محیط‌های کاری از سوی کارفرما و همکاران، همسایه و صاحبخانه نیز برای انان بسیار رنج آور خواهد بود.

جدایی و طلاق؛ این که یه تصویر از سقوط آدما نیست

شی انگاری

از سویی دیگر در جامعه ما زنان مطلقه به عنوان کالایی دست دوم و بی ارزش انگاشته شده و طعمه‌ی جنسی برای مردان به شمار می‌آیند که افت ارزشمندی و شان انسانی آن‌ها را از منظر اجتماعی در پی دارد.

طعنه و ترحم

نداشتن سرپرست و شکست در زندگی زناشویی از مواردی است که همدلی‌های بی جا و ترحم برانگیز و گاه طعنه، کنایه، تهمت و توهین‌های اطرافیان را در پی دارد. این رفتار‌های ترحم برانگیز یا پرخاشگرانه یکی دیگر از مواردی است که به شدت این زنان را مورد هجوم و آسیب قرار می‌دهد.

جدایی و طلاق؛ این که یه تصویر از سقوط آدما نیست

۲. برچسب‌های اجتماعی

گاه زنان مطلقه برچسب‌های بسیار سنگین و منفی را از سوی جامعه دریافت می‌کنند که این برچسب‌های نادرست و ناعادلانه به شدت روان آن‌ها را مورد هجوم احساسات منفی از جمله غم و خشم شدید از خویش و جامعه قرار می‌دهد. برچسب‌هایی همچون بیکفایت، شکست خورده، بی پناه، بی سرپرست، لاقید، ولنگار، مرد دزد و … می‌باشند.

۳. طرد اجتماعی

رانده شدن

زنان مطلقه در پی دریافت برچسب‌هایی از جمله مرد دزد و بی بند و بار و بی سرپرست و … متحمل طرد اجتماعی می‌شوند. سایر زنان و دوستان آن‌ها که در گذشته روابط صمیمانه‌ای با این زنان داشته اند به دلیل ترس و احساس خطر از گمراه شدن مردانشان روابط خود را با آنان کاهش داده و همچنین این رانده شدن از سوی مادرانی که پسر مجرد دارند نیز بسیار دیده می‌شود.

مایه‌ی آبروی خانواده

این زنان از منظر خانواده نیز مایه آبروریزی و ننگ تلقی می‌شوند و خانواده که طلاق را مایه‌ی بی آبرویی می‌داند، پس از طلاق یا حاضر به پذیرش هویت جدید او نیست یا او را طرد می‌کنند.

جدایی و طلاق؛ این که یه تصویر از سقوط آدما نیست

با توجه به تبعیض ها، ملامت ها، سوء ظن، نگاه جنسی، طعنه و بی احترامی وترحم، برچسب‌های اجتماعی، رانده شدن از اجتماع و خانواده که زنان مطلقه با بی عدالتی دریافت می‌کنند، بسیاری از آن‌ها در مقابل هجوم این اتفاقات ناخوشایند انسجام روانی خود را از دست داده و درگیر احساساتی، چون غم و اختلالاتی، چون افسرگی، اضطراب و بسیاری مشکلات دیگر می‌شوند. همین امر نیاز این زنان را به کمک گرفتن از یک روانشناس و درمانگر ضروری می‌کند.

به نظر شما غیر از این موارد چه مشکلات دیگری برای زنان مطلقه پیش می‌آید؟

بهشت، زیر پای همه‌ی مادران هم نیست!


برترین‌ها: گاهی باید آن تصور کلیشه‌ای از مادران را کنار زد و جور دیگری دید، یادداشت زهرا حسینی، نکات خواندنی درباره برخی مادران تمامیت‌خواه دارد.

اختلال خودشیفتگی خفیف اغلب ناشناخته می‌ماند و فرزندان این مادران مأیوس و درمانده می‌شوند. مادر، معمولا موجودی تصور می‌شود که بدون قید و شرط و با مهر فراوان، فرزندش را دوست دارد و تمام توانش را برای سعادت فرزند صرف می‌کند.

همیشه هم بهشت زیر پای مادران نیست!

در صورتی که مادر مبتلا به اختلالات روانی باشد، شرایط این گونه نیست. فرزندی که مادر (یا پدر خودشیفته) دارد همیشه در عذاب و رنجش است، اما کسی او را به درستی نمی‌فهمد. وجود نشانه‌های زیر در مادر (یا پدر)، احتمالا علامت ابتلای او به خودشیفتگی اختلالی یا صفتی است. برای این که آسیب کمتری متحمل شوید باید راه برخورد با آن را بدانید.

۱. مادر خودشیفته، فقط وقتی با فرزندش رفتار خوبی دارد که فرزند مطابق میل او رفتار کند. محبت مادر خودشیفته به رفتار فرزندش بستگی دارد.

۲. رابطه مادر خودشیفته با فرزندش مبهم است؛ یعنی به جای آن که مانند افراد بالغ رفتار کند و مراقب فرزندش باشد، گاهی رفتار‌های کودکانه دارد و دخترش برای او نقش مادر را ایفا می‌کند. این مادران برای ادامه زندگی به فرزندان خود وابسته اند.

همیشه هم بهشت زیر پای مادران نیست!

۳. مادر خودشیفته از فرزندش سوءاستفاده عاطفی می‌کند. مادران خودشیفته با انتقاد، نفرین و جلب ترحم فرزندانشان را وادار به اطاعت می‌کنند.

۴. مادر خودشیفته فقط تعریف و تمجید را می‌پذیرد و پاسخ هر انتقادی را کوبنده می‌دهد. ممکن است برای یک انتقاد ساده کینه به دل بگیرد.

۵. مادر خودشیفته به فرزند خود، دوستانش، روابط عاشقانه اش و موفقیت هایش حسادت می‌کند. فرزندان چنین مادری به جای دریافت محبت، از مادرشان بدجنسی و حسادت می‌گیرند.

همیشه هم بهشت زیر پای مادران نیست!

پی‌نوشت: این یادداشت در شبکه اجتماعی ویرگول به اشتراک گذاشته شده است.

اعتیاد؛ بلایی خانمان‌سوز که تمام‌شدنی نیست!


وب‌سایت بیتوته: اعتیاد به موادمخدر یکى از مهم‌ترین مشکلات اجتماعی، اقتصادى و بهداشتى است که عوارض ناشى از آن تهدیدى جدى براى جامعه بشرى محسوب شده و موجب رکود اجتماعى در زمینه ‏هاى مختلف مى گردد.

هم‌چنین ویرانگری‏ هاى حاصل از آن زمینه‌ساز سقوط بسیارى از ارزش‌ها و هنجارهاى فرهنگى و اخلاقى شده و بدین ترتیب سلامت جامعه را به‌طور جدى به مخاطره مى‌اندازد.

اعتیاد؛ بلایی خانمان‌سوز که تمام‌شدنی نیست!

تحلیل‌گران مسائل سیاسى و اجتماعى بر این باورند که در تهاجم و نفوذ فرهنگی، پدیده موادمخدر مهم‌ترین عامل به تباهى کشیدن و انحطاط اخلاقى جوامع به‌شمار می‏‌رود. متاسفانه گسترش دامنه مصرف موادمخدر در جامعه امروزى به حدى است که حتى قشر متفکر و تحصیل کرده را نیز به سمت خود کشانده است.

اعتیاد به‌عنوان یک آسیب اجتماعی، هیچ‌گاه به‌طور کامل ریشه‏‌کن نخواهد شد، اما با تدبیر، اندیشه و تلاشى مخلصانه حداقل می‏‌توان آن را به کنترل درآورد.

آثار سوء مواد مخدر

اثرات مواد مخدر بر مغز

مهم‌ترین محل تاثیر مواد مخدر بر مغز است. در مغز گیرنده‌هایی وجود دارد که این مواد بر آن‌ها اثر می‌کنند. این گیرنده‌ها به ٣ گروه تقسیم می‌شوند:

١. گروه اول سبب تنظیم و کاهش احساس درد، کاهش فعالیت مرکز تنفس، یبوست و اعتیاد می‌شود.

٢. گروه دوم سبب کاهش احساس درد و افزایش حجم ادرار می‌شود.

٣. گروه سوم سبب کاهش احساس درد می‌شود.

اثرات مواد مخدر بر رفتار

١. این مواد حالت خمودگی، ابر گرفتگی شعور ایجاد می‌کنند یعنی می‌توانند بیداری بیش از حد بشر را کاهش دهند. بنابراین آن‌هایی که کار فکری شدید، یک‌نواخت و خسته‌کننده می‌کنند با اولین آشنایی‌ها در معرض ابتلای به اعتیاد هستند، ابتدا ظاهرا آن‌ها را آرام می‌کند، اما پس از مدتی قدرت مبارزه، کار و ثمر بخشی را از آن‌ها می‌گیرد.

٢. قسمت اعظم درد‌های بشر روانزاد است، انواع کمر دردها، پشت درد، سردرد، دل درد‌های مزمن، درد‌های عضلانی و استخوانی، می‌تواند جنبه روانی داشته باشد. کسانی که با مراجعه به پزشکان مختلف و استفاده از روش‌های مرسوم فرهنگی، تسکینی برای درد خود نمی‌یابند، در مقابل مواد مخدر بسیار آسیب‌پذیر هستند.

٣. در مسیر اعتیاد، بتا آندورفین‌ها که مواد شبه مخدر درون زا هستند کاهش می‌یابد، زیرا با ورود مواد مخدر خارجی جای شبه مرفین‌های مفید و تولید شده در بدن شخص را می‌گیرد. بنابراین پس از ترک اعتیاد و در حین آن که مواد مخدر خارجی به بدن نمی‌رسد، مغز دیگر مواد شبه مرفین درون زا ترشح نمی‌کند، درد و حالت روحی ناخوش و اضطراب و بی قراری در شخص زیاد است که البته پس از مدتی که از ترک بگذرد مجدداً مغز مواد لازم را ترشح خواهد کرد.

٤. شخص معتاد نسبت به افراد سالم به عفونت‌ها حساس‌تر است و زودتر مبتلا می‌شود.

اعتیاد؛ بلایی خانمان‌سوز که تمام‌شدنی نیست!

اثرات مواد مخدر بر بدن

١. مواد مخدر آن دسته از سلول‌های دفاعی بدن را که مسئول از بین بردن مهاجمان به بدن هستند، کاهش می‌دهند و نیز با کاهش فعالیت آن ها، می‌توانند سبب رشد سلول‌های سرطانی شوند.

٢. تمامی دارو‌های مخدر و روان‌گردان، مغز و نواحی مختلف بدن را تحت تاثیر خود قرار می‌دهند و تعادل شیمیایی بدن را برهم می‌زنند.

توصیه پیشگیرانه (دوستانه) به جوانان و نوجوانان:

١. خطرات و عوارض مصرف مواد اعتیاد‏آور را خوب بشناسید.

٢. به هر کس که به تو مواد تعارف کرد محکم و قاطع بگو «نه» اینکه ما بتوانیم به دوست خودمون «نه» بگیم خودش یک هنر است. افراد خوش فکر هر تعارفى که مخالف سلامتى خودشان است براحتى رد مى‌کنند.

٣. جوابهایى از قبل براى اصرار زیاد اطرافیانتان آماده کنید. پیشاپیش به این جمله ‏ها فکر کنید «خیلى کیف داره»، «شنگول میشی»، «سرحال میشی» و اگر کمى تردید کنید میگن: «بچه ننه‏ ای»، «ترسویی»، «اول تجربه کن بعد بگو بده»، «هنوز مرد نشدی»، «پس چرا فلانى کشید و معتاد نشد؟ و …

٤. موادمخدر را حتى یک بار هم امتحان نکنید.

٥. از رفت و آمد در مکان‏ هاى آلوده و دوستى با افراد مشکوک پرهیز کنید.

٦. مواد اعتیادآور سم کشنده است که اثراتش به تدریج ظاهر می‏شود.

٧. به صحبت‏هاى پدر و مادرتان که خیرخواه‏‌ترین دوستان شما هستند اطمینان کنید. ارتباطاتتان را با آن‌ها محکم کنید.

٨. با مطالعه، ورزش و تفریحات سالم براى اوقات فراغت خودتان برنامه ‏ریزى کنید.

٩. آن‌هایی که موادمخدر را به جوانان معرفى می‏کنند، چهره ‏اش فرقى با دیگران ندارد. پس دوستان و نزدیکان خودتان را خوب بشناسید.

١٠. بعضی‏ها فکر می‏ کنند با بقیه فرق دارند و هر وقت که اراده کنند مى توانند مصرف مواد رو کنار بگذارند، در حالى که این طرز تفکر منجر به اعتیاد می‏ شود.

اعتیاد؛ بلایی خانمان‌سوز که تمام‌شدنی نیست!

بیشترین تأثیر مخرب اعتیاد بر ارکان خانواده وارد مى آید، همانطورى که مؤثرترین عامل پیشگیرى از اعتیاد نیز نهاد خانواده است.

توصیه پیشگیرانه به والدین:

  • ١. درباره مواد اعتیادآور (علل و عوامل مؤثر در مصرف مواد، خطرات، عوارض و علائم آن) اطلاعات کافى کسب کنید.
  • ٢. الگوى مناسبى براى فرزندان خود باشید و هرگز بر خلاف گفته خود عمل نکنید.
  • ٣. فضایى ایجاد کنید که فرزندانتان در آن احساس آرامش کنند.
  • ٤. به صحبت‏ هاى فرزندانتان خوب گوش کنید. با لبخند، تکان دادن سر و استفاده از جملات مثبت نظیر «چقدر جالب»، «من این را نمی‌‏دانستم» و … آن‌ها را به گفتن بیشتر تشویق کنید.
  • ٥. شرایطى ایجاد کنید که شما را محرم اسرار خود بدانند.
  • ٦. از فرزندانتان انتظار نداشته باشید آرزوهاى برآورد نشده شما را تحقق بخشند.
  • ٧. با تقویت قدرت اعتمادبه‌نفس، تصمیم‏‌گیرى و از بین‌بردن افسردگى و کم‌رویى فرزندان، آن‌ها را در برابر شرایط آسیب‏‌زا مقاوم سازید.
  • ٨. وقت بیشترى را با فرزندانتان صرف کنید. با آنان به رستوران، پارک، کوه، سینما و … بروید. به‌اتفاق آنان به موسیقى گوش دهید و از همه مهم‌تر به آنان ابراز عشق کنید و بگویید که دوستشان دارید.
  • ٩. سعى کنید حتى آهنگ صدایتان ملایم و دوستانه باشد.
  • ١٠. فرزندان خود را قبل از رسیدن به سنین بحرانى نسبت به مضرات و عواقب ویرانگر مصرف موادمخدر آگاه سازید.
  • ١١. آنان را بیش از اندازه و به‌طور اغراق‏ آمیز نترسانید.
  • ١٢. آنان رابه مطالعه، ورزش و تفریحات سالم ترغیب نمایید و زمینه این امور را برایشان فراهم کنید.
  • ١٣. زمان مناسبى را به گفتگو اختصاص دهید. چرا که فرزند شما ارزش نصایحتان را با ارزش زمانى که به آن اختصاص داده‌ا‏ید می‌سنجد.
  • ١٤. بین فرزندانتان تبعیض قائل نشوید.

اعتیاد بلایی خانمان‌سوز است که علاوه بر درمان نکردن دردهایتان، انسان را در منجلابی غیرقابل‌باور گرفتار می‌کند. اگر خود و خانواده‌تان را دوست دارید، این بلا را به زندگی خود راه ندهید. به امید روزی که دیگر شاهد انسان‌های گرفتار اعتیاد نباشیم.

بازی مافیا؛ این فقط یک بازی نیست، درس زندگی‌ست!


برترین‌ها: اخیراً، چون برای چند صدمین بار در برهه حساس کنونی قرار گرفتیم، سراغ گذشته رفتم تا تجربیات کاری ام را جمع‌بندی کنم و از آن‌ها کمک بگیرم. در این نوشته یکی از تجربیات کاری بسیار آموزنده و جذابم را تعریف می‌کنم. تجربه نابی که توسط ۳۰ دقیقه بازی مافیا در زمان استراحت برایم ساخته شد.

روح مافیایی زمانه‌ات را بشناس؛ داستان یک تجربه کاریِ ناب

ما هر روز بعد از نهار ۳۰ دقیقه به گپ زدن یا بازی اختصاص می‌دادیم. بعد از مدتی این ۳۰ دقیقه به لطف همکاری و علاقه بچه‌ها تبدیل شد به یک زنگ تفریح با چاشنی بازی مافیا.

اوایل درگیر هیجان و شناخت بازی همدیگر بودیم. کم‌کم گذشت و متوجه شدم جمع کوچک ما در واقع یک ماکت از جامعه بزرگ ماست، و اگر بتوانم منطق‌های ریز و درشت حاکم بر آن را کشف کنم، می‌توانم با کمک آن‌ها تصویری ساده‌شده از جهان در ذهنم بسازم و با این وسیله به شناخت آن نزدیک‌تر شوم.

در طول این روند، یاد گرفتم که‌ای دل غافل! خیلی از مفاهیمی که در جامعه به آن‌ها دل خوش داشتیم، مثل دموکراسی، حق انتخاب یا استقلال فکری شوخی بی‌مزه‌ای بیش نبوده و جوامع انسانی از آن چه فکر می‌کردیم پیچیده‌تر هستند. با چشمان خودم دیدم؛ فرد مستقلی که بتواند از تاثیر فاکتور‌های اجتماعی در امان باشد، وجود ندارد.

منطق اصلی بازی مافیا چیست؟

منطق بنیادین مافیا این است: عده‌ای انسان دور هم جمع شده‌اند (جامعه) تعداد کمی از آن‌ها مافیا (آدم بد‌ها یا اسمی که در این نوشته برایشان گذاشته‌ام: دروغگوها) و بقیه شهروندان معمولی هستند. (مثل من و شما در دنیای واقعی)

این نکته یکی از شاهراه‌ها برای درک منطق اصلی قاعده بازی است: مافیا یک قدم از شهروندان جلوتر است. در این بازی اولین کارِ هر شهروند این است که بفهمد دروغگو کیست؟

در حین بازی متوجه یک منطق بنیادین مشترک مافیا و جهان خودمان شدم.

منطق بنیادی مافیا چه شباهتی با منطق بنیادین واقعیت ما دارد؟

روح مافیایی زمانه‌ات را بشناس؛ داستان یک تجربه کاریِ نابشب اول – دیالوگ خدا که به نوعی ناظر بازی است و از همه چیز باخبر است.

وقتی چشم‌ها را باز می‌کنید، به دنیایی پرتاب می‌شوید که قواعد مافیا بر آن حکم‌فرماست و شما بر اساس نقشی که برای‌تان تعریف شده، تمام تلاش‌تان را می‌کنید تا تیم‌تان برنده شود، چون منافع واقعی شما عمیقا با اعضای تیم‌تان گره خورده است. معمولا وقتی آدم‌ها به دنیایی وارد می‌شوند، قبل از اینکه درباره قواعد بازی فکر کنند، منافع خود را شناسایی می‌کنند و در راه تحقق آن‌ها گام برمی‌دارند. انگار جهان هم مثل یک بازی است که همان ابتدا قواعدش را برای ما تعریف می‌کند و برای تحقق نقش‌ها تربیت‌مان می‌کند. البته نکته انحرافی این‌جاست که قواعد بازی را مافیا طراحی کرده‌اند، نه شهروندان.

یک شهروند مثل همه‌ی آدم‌های معمولی شب‌ها می‌خوابد و صبح‌ها برای کاروبارش بیدار می‌شود. هدف اصلی‌اش این است که بقای زندگیش تامین شود. اما مافیایی وجود دارد که از قضا فعالیت‌های هدفمند شبانه و روزانه‌اش به مرگ شهروندان ختم می‌شود. حتی اگر در ظاهر دوست شهروندان باشد و آگاهانه قصد کشتن آن‌ها را نداشته باشد، صرفا منافعش در این راستا است که گاهی مجبور می‌شود آن‌ها را بکشد.

شهروندان چه بخواهند و چه نخواهند، زندگی‌شان جایی با مافیا تلاقی پیدا می‌کند و به همین دلیل چاره‌ای ندارند جز اینکه مافیا را شناسایی، و عملیاتش را خنثی کنند. رفاقت ظاهری مافیا هم کارکردش این است که شهروندان را از فهم این تضاد منافع دور می‌کند و منافع مشترک دروغینی می‌سازد که پرده‌ای بر واقعیت می‌کشند. پس اولین وظیفه یک شهروند این است که دروغگو (یا بهتر بگویم؛ دروغ) را پیدا کند. نه لزوما به دلیل اینکه این رفتار اخلاقی است، بلکه به این دلیل که منافع او عمیقا با این رفتار گره خورده است.

روح مافیایی زمانه‌ات را بشناس؛ داستان یک تجربه کاریِ ناب

دروغ را در زمانه‌ات بشناس!

وقتی در این بازی سعی می‌کنید دروغ را بشناسید، به چند الگوی کلی در دروغگو‌ها می‌رسید.

اگرچه اصل اول این است؛ تا قبل از اینکه کارت‌ها رو شوند، نمی‌توانید از چیزی مطمئن باشید. خیال‌تان را راحت کنم؛ لحظه‌ای هم نمی‌توانید به مغزتان استراحت دهید. دائما باید سوال بپرسید. هر لحظه غفلت و سهل‌انگاری از این وظیفه شهروندی می‌تواند همه شهروندان را به قهقرا ببرد.

اما با همه این پرده‌ها که دروغ را پوشانده‌اند، کجا باید ردِ دروغ را بگیریم؟

دروغگو‌های زمانه ما چه ویژگی‌هایی دارند؟

دروغ‌گو‌ها به شدت اعتماد به نفس ضعیفی دارند

یک مافیاباز حرفه‌ای می‌داند که گاهی گوشه‌ای نشستن و هیچ نگفتن یعنی یک مافیا کمین کرده. البته دروغگو‌ها وقتِ شلوغ‌بازی صدای بلندی دارند. اما اگر دروغ‌های‌شان را به چالش بکشید و تناقض‌های منطق و رفتارشان را رو کنید، خواهید دید اعتماد به نفس خوبی در مواجهه با این چالش‌ها ندارند و ترجیح می‌دهند جوابی ندهند. یا بهتر از آن شما را در بازی بکُشند.

آن‌ها ناخودآگاه خوب می‌دانند چه دروغ‌گو‌هایی هستند. می‌دانند چیزی کم دارند و برای همین به لحاظ روانی مجبورند چیزی اضافه بر سازمان ارائه دهند تا باور کنید که به حضرت عباس دروغ نمی‌گویند!

دروغگو‌ها بیش از حد مطمئن هستند

مافیا مطمئن است که خودش دروغ می‌گوید و همچنین مطمئن است شما راست می‌گویید و از چیزی خبر ندارید! بنابراین ناخودآگاه اطمینان خاصی در تحلیل‌هایش دارد، اطمینانی که به لحاظ منطقی نمی‌تواند در شهروندان وجود داشته باشد. این قضیه باعث می‌شود شهروندان آدم‌های شکاکی به نظر برسند. حتی زمانی که شهروندان به آگاهی می‌رسند و از چیزی مطمئن می‌شوند، باز هم اطمینان آن‌ها از جنس متفاوتی است. این اطمینان شکننده است، از کند و کاو واقعیت و فهم طولانی‌مدت ناشی شده است و هر لحظه امکان دارد فروبپاشد. این ویژگی کجا به کمک مافیا می‌آید؟

ما آدم‌ها از وضعیت نامشخص شکنندگی رنج می‌بریم و ثبات و اطمینان را ترجیح می‌دهیم. ما عمیقا نیاز داریم گفتمان‌ها و ایده‌های محکمی داشته باشیم و بتوانیم به آن‌ها تکیه کنیم. در نتیجه خیلی وقت‌ها ناخودآگاه ترجیح می‌دهیم به گفتمان محکم مافیایی تکیه کنیم، تا اینکه در هزارتوی شکاکیت شهروندی گیر بیفتیم. برداشت من این است: ماهیت زندگی شهروندی با شکاکیت همیشگی و معلق بودن گره خورده. زمانی که مطمئن شویم پاسخ را پیدا کرده‌ایم، شاید مافیا شده ایم و داریم به خودمان دروغ می‌گوییم!

دروغ‌گو‌ها گاهی بی‌دلیل مهربان می‌شوند

وقتی شهروند مرحله شناسایی دروغ را رد کند، ماموریت شهروندی او تازه شروع می‌شود. او باید به بقیه شهروندان دروغ را نشان بدهد و با کمک آن‌ها عملیات مافیا را خنثی کند. دروغگو‌ها هم طبعا سعی می‌کنند او را تخریب کنند.

وقتی دروغگو احساس کند شما در جامعه مقبول‌تر از آن هستید که بتواند چهره‌تان را خراب کند، سراغ این می‌آید که با شما رفیق شود و این طور قسر در رود. اینجاست که یک مرتبه محبوب دلش می‌شوید، چون قوی‌تر از آن هستید که سرشاخ شدن با شما برای او بصرفد.

دروغگو‌ها حرف بی‌ربط زیاد می‌زنند

به دلیل اینکه دروغگو‌ها با راستگو‌ها تضاد منافع دارند، ناخودآگاه و خودآگاه سراغ بحث‌هایی می‌روند که موضوعیت خاصی برای راستگو‌ها (شهروندان) ندارد. مثلا در زمانی که همه از مرگ و میر کرونا شوکه شده‌اند و در این باره حرف می‌زنند، یک دروغگوی ناشی ممکن است از علایق دوران کودکی‌اش حرف بزند و یک دروغگوی کمی کاربلد‌تر شاید خوبی‌های کرونا را برشمارد! البته در جوامع واقعی بسیاری از مواقع آدم‌ها آگاهانه و به قصد گول زدن ما دروغگو نمی‌شوند، بلکه نقش‌شان برای‌شان تعریف شده و آن‌ها هم انتخاب می‌کنند با نقش‌شان همراهی کنند. (انتخاب نه به آن معنایی که پیش از مافیا فکر می‌کردم!)

حقیقتش را بخواهید، من نمی‌گویم از علایق کودکی نباید حرف زد. اما حرف زدن از ترس‌های واقعی در مواقع بحران، یک کارکرد بنیادین و تکاملی برای نوع بشر دارد و در نهایت قرار است به بقای او و جامعه کمک کند.

از طرفی ظرفیت رسانه‌ای محدود است و وقتی با حرف‌های بی‌ربط و بیهوده اشباع می‌شود، دیگر جایی برای کارکرد‌های بنیادین آن (که اساسا برای همین به وجود آمده است که در چنین مواقعی به کمک ما بیاید) باقی نمی‌ماند.

مثل اکسپلور اینستاگرام که تبدیل به بازار مکاره‌ای شده که هیچ هدفی جز سرگرم کردن ما را دنبال نمی‌کند. اینجاست که رسانه نقش مافیا را بازی می‌کند و عجب مافیای پرقدرت و ترسناکی است!

دروغگویان قلابی: از بین برندگان سرمایه اجتماعی اعتماد

گاهی هم پیش می‌آید که آدم‌ها دروغگو نباشند، ولی دروغ بگویند! چطور این اتفاق می‌افتد؟

زمانی که یک شهروند – که هیچ نفع مشترکی با مافیا ندارد – مافیاگونه رفتار می‌کند. شما هم اگر مافیا بازی کرده باشید، حتما با این نقطه کور مافیا مواجهه شده‌اید؛ گاهی اوضاع بر وفق مراد پیش نمی‌رود. انگار همه شهروندان دست به دست هم مافیا شده‌اند. آگاهی شما که فهمیده‌اید اوضاع از چه قرار است، راه به جایی نمی‌برد و نمی‌توانید آن را به درستی به دیگران منتقل کنید. مثالی بزنم؛ یکی از بچه‌ها که بیشتر مواقع مافیا می‌شد و با اعتماد به نفس بلوف می‌زد، تک و توک مواقعی که شهروند می‌شد، کاملا بی‌دفاع بود. دفاعیه‌هایش را باور نمی‌کردیم و او را می‌کشتیم. داستان چوپان دروغگو را یادتان است؟

چه مافیا باشیم و چه نباشیم، دروغ یک سرمایه اجتماعی بسیار ارزشمند را از بین می‌برد و آن اعتماد است. موضوع این است که به نفع مافیاست سرمایه اجتماعی ما را از بین ببرد و چیز‌های دلخواهش را جایگزین کند و طبیعتا به ضرر ما. باز برگشتیم به بحث تضاد منافع. مشکل اساسی از جایی شروع می‌شود که شهروندانی هستند که به منافع خودشان آگاه نیستند. در نتیجه دچار این کژفهمی می‌شوند که با مافیا منافع مشترکی دارند و عملاً مافیا می‌شوند.

قسمت غم‌انگیز ماجرا این است که سرِ آخر هم قرار نیست چیزی دستگیرشان شود.

توجه شما را به یک واقعیت انحرافی جلب کنم: این ثابت می‌کند که تاثیر رفتار‌های ما عمیق‌تر از آن چیزی است که فکر می‌کنیم. یک بار دروغ گفتن کافی است برای اینکه سرمایه اجتماعی ما تا مدت‌ها به خطر بیفتد. پس اینطور نیست که دروغ بگوییم و فکر کنیم این یک مساله شخصی است و شنونده باید عاقل باشد. (مثل منطق «خوشِت نمی‌یاد آنفالو کن!»)

حقیقت این است که وقتی دروغ می‌گوییم و سرمایه اجتماعی را نابود می‌کنیم، راه صد‌ها نفر دیگر را هم برای به دست آوردن آن سرمایه اجتماعی نابود کرده‌ایم.

روح مافیایی زمانه‌ات را بشناس؛ داستان یک تجربه کاریِ ناب

دروغگو‌ها شاخ و دم ندارند و می‌توانند یکی از ما باشند

در یکی از بازی‌هایی که حسابی حرفه‌ای شده بودیم و دروغگویی یکدیگر را با پیروزمندی در کسری از ثانیه شناسایی می‌کردیم، یکی یکی کسانی که به آن‌ها شک داشتیم را کشتیم و پیروزمندانه منتظر اعلام بُرد شهروندان بودیم. بازی تمام شد و فهمیدیم سه مافیای آن بازی تا لحظه آخر در بازی مانده بودند و ما شهروندان باخته بودیم!

حقیقتش را بخواهید آن روز آن قدر متعجب بودم که تا دو ساعت بعد از پایان بازی فقط ذهنم درگیر این بود که آخر ما هشت نفر شهروند مسئول، حرفه‌ای و کاربلد چطور به اتفاق هم با اعتماد به نفس کامل با سر به قعر چاه سقوط کردیم؟ ذهن ما چه خطا‌هایی کرده بود؟ با وجود اینکه فکر می‌کردیم اگر تک تک ما مستقلا، فکر شده و مسئولانه تصمیم بگیریم بازی را می‌بریم؟

وقتی راستگو‌های باهوش با سر تو دیوار می‌روند

از اینجا می‌شد فهمید حق انتخاب، تفکر مستقل و دموکراسی (مشخصا در شکل رای دادن) رویا‌های قشنگی هستند، اما منطق جامعه پیچیده‌تر از آن است که این‌ها چیزی بیش از یک شوخی بامزه باشد. اشتباه ما چه بود؟

یکی از بزرگترین اشتباه‌های ما امید بود. یکی از همکار‌ها که شهروند مسئولی بود و تمام تلاشش را برای شناسایی مافیا می‌کرد، قوه تشخیص خوبی هم داشت. این بار رفتار او تغییر چندانی نکرده بود و مثل سابق همپای ما به دنبال مافیا می‌گشت. ظاهرا ما نه شهروند مسئول بودیم که سخت مشغول فعالیت شهروندی‌مان بودیم. غافل از اینکه ما هشت شهروند شکاک و یک مافیای مطمئن بودیم.

حقیقت این است که ما نمی‌توانیم همه فاکتور‌های تاثیرگذار اجتماعی را کنار بگذاریم و فرض کنیم می‌شود مستقل از جامعه‌ای که در آن زیست می‌کنیم، فکر کرد. آخر شب‌هایی که ما خواب هستیم، پول، قدرت و رسانه به انواع و اقسام اشکال برای جهت‌دهی به ذهن ما صرف می‌شوند و عینا مثل مافیا یک قدم از ما جلوتر هستند، و برای اینکه به آن‌ها برسیم باید با سرعت بیشتری بدویم.

چطور می‌توانیم فرض بگیریم که ما از همه‌ی این‌ها هیچ تاثیری نمی‌گیریم و مستقلا تصمیم می‌گیریم و رای می‌دهیم؟ (ذهن‌تان را سمت انتخابات نبرید، ما هر روز داریم حق انتخاب دروغین‌مان را در انواع و اقسام موقعیت‌ها خرج می‌کنیم و مستقلا انتخاب می‌کنیم، در حالی که این رشته را از خیلی وقت پیش برای ما دوخته‌اند!)

سوتی بزرگ دیگر این بود که دو نفر ادعای کارآگاهی داشتند و ما باهوش‌ها کارآگاه واقعی را کشتیم و مافیا را نگه داشتیم! دلیلش این بود که کارآگاه واقعی داشت بال بال می‌زد که به ما بفهماند کارآگاه است درحالیکه مافیا (که بسیار حرفه‌ای شده بود و بازیگر قابلی هم بود) با منطق و اعتماد به نفس فزاینده‌ای ما را توجیه کرد که خیر، ایشان مافیاست و من منجی شما هستم!

در واقع ما گول ویژگی اول و دوم دروغگو‌ها (طبقه‌بندی‌های ذهنی‌مان) را خوردیم و فقط به آن‌ها تکیه کردیم. بله آدمیزاد نباید فراموش کند که این طبقه‌بندی‌ها و بولِت‌ها فقط برای این هستند که بتواند موضوع را بهتر صورت‌بندی و درک کند. اما واقعیت منتظر نمی‌ایستد تا ببیند در طبقه‌بندی‌های ما جا می‌شود یا نه! بلکه هربار با صورت متفاوت و منحصر به فردش سراغ ما می‌آید.

چاره‌ای جز این نداریم که به محدودیت‌های ذهنی‌مان واقف بمانیم. وگرنه ممکن است خیلی راحت سرمان را به باد دهیم. لازم است بتوانیم نسبت خود با جهان بیرون (فارغ از هر آنچه درون ماست؛ مثل عزم برای تغییر جهان) را به درستی درک کنیم.

روح مافیایی زمانه‌ات را بشناس؛ داستان یک تجربه کاریِ ناب

با دروغگو‌ها و دروغ چه کنیم؟

برعکس بازی مافیا که باید دروغگو‌ها را بکشیم، فکر می‌کنم بعد از شناختن آن‌ها اولین کاری که باید بکنیم، آگاه‌سازی است.

یادتان هست گفتم دروغگو‌ها و راستگو‌ها تضاد منافع دارند، و سراغ حرف‌های متفاوتی می‌روند؟ فرض کنید که من؛ امیلی دروغگو توانسته‌ام خوب نقش راستگو را برای‌تان بازی کنم و حسابی روی شما تاثیر گذاشته‌ام که آقا جان ببین این کرونا که الان خدمت ما رسیده چیز خوبی می‌تواند باشد و لازم نیست نگرانش باشی. اصلا خبری جایی نیست که انقدر شلوغش کرده‌ای! شما هم به واسطه اعتماد ناخودآگاه به هم‌نوع‌تان و اینکه فکر می‌کنید من یک شهروند آگاه هستم، از این حرف من تاثیر گرفته‌اید.

حال وقتی بفهمید که من دروغگو هستم، قبل از محاکمه‌ی من، باید به همه‌ی کسانی که متقاعد شده بودند نگران کرونا نباشند، بگویید: «آهای شهروندان ساده نگران کرونا باشید و این چرندیات را فراموش کنید! نگرانی رویکردتان را تغییر می‌دهد، شما را به حرکت واقعی وامی‌دارد و جامعه‌ای را نجات خواهد داد!»

نباید فراموش کنیم که این نقش‌ها سیال هستند و مشکل اصلی ما قواعد بازی است، نه اشخاصی که انتخاب شده‌اند (و انتخاب کرده‌اند) بازو‌های پیش‌رونده آن باشند. هدف رویکرد‌های کلانی هستند که ما را به صورت سیستماتیک هدایت می‌کنند و از آنجایی که مادیت و شاخ و دم ندارند، موثرترین سلاح در مقابل‌شان آگاهی است. آگاهی مثل یک اپیدمی در جامعه پخش می‌شود و همه‌ی زحمات دروغگو‌ها (که بازو‌های یک رویکرد کلان هستند) را نقش بر آب می‌کند.

شاید عجیب به نظر برسد، اما رسیدن به این تحلیل‌ها برای من که جوان ساده و خامی بودم، به اندازه‌ی ماه‌ها بازی طول کشید. الان هم که مدتی از دوران شیرین و تلخ مافیا می‌گذرد، هنوز بعضی از حقایقی که از مافیای ده نفره‌مان آموختم، مو را به تنم سیخ می‌کند. حاضرم شرط ببندم اگر روزی شغلم و این روز‌ها فراموشم شده باشد، این حقایق هنوز ­­با من هستند.

حقیقتش را بخواهید، حالا با تمام وجود می‌دانم من شهروندی هستم که به جهان مافیا‌ها پرتاب شده‌ام و آن‌ها وظایفم را از پیش برایم تعیین کرده‌اند. تا وقتی مافیا هست، من باید دروغ را شناسایی و خنثی کنم. چه از این وظیفه آگاه باشم و چه نباشم و مشغول به شب رساندن صبح‌ها باشم.

شما چطور با این نوشته ارتباط برقرار کردید و ذهن‌تان به چه سمت و سو‌هایی رفت؟ آیا مثالی واقعی به ذهن‌تان آمد که به این نوشته ارتباط پیدا کند؟

منبع: برگرفته از یادداشت امیلی در شبکه اجتماعی ویرگول