زندگی زنان تنهای ایرانی در خانه، زیبایی‌هایی رازآلود


برترین‌ها: وب‌سایت «آآسوو» در گزارشی جالب‌توجه وضعیت چند زن ایرانی که به تنهایی زندگی می‌کنند را به عنوان مشتی نمونه خروارِ زنان تنهای ایرانی بررسی کرده، جامعه‌ای که زیر نگاه سنگین و وسوسه‌طلبانه قرار دارند، زنانی که «آآسوو» در این مطلب سوژه قرار داده در سنین مختلفی هستند و از هر کدامشان عکس‌هایی هست که البته ما بنا به ملاحظات قید انتشار برخی عکس‌ها را زدیم.

پری‌رخ

زنانی که تنها زندگی می‌کنند

پری‌رخ ۶۴ ساله است. اهل تهران است و در رشته‌ی ادبیات فارسی تحصیل کرده است. پری‌رخ را در ۱۲ سالگی برای تحصیل به خارج فرستادند، اما بعد از پایان کالج به خاطر علاقه به ادبیات فارسی به ایران برگشت تا در ایران تحصیل کند. در دانشگاه با محمد آستیم، مترجم، شاعر و نویسنده آشنا شد و با او ازدواج کرد. ده سال بعد محمد از دنیا رفت و از آن زمان پری‌رخ در همان خانه‌ی مشترک‌شان به تنهایی زندگی می‌کند. به او بار‌ها پیشنهاد ازدواج شده است، اما تنهایی را بسیار دوست دارد و دلش نمی‌خواهد خاطرات مشترک با همسرش را با مرد دیگری تجربه کند. او دوستان زیادی دارد و اهل معاشرت و سفر کردن است. شب‌ها تا دیر وقت بیدار می‌ماند، می‌نویسد و ترجمه می‌کند. از چند سال پیش به سرطان غدد لنفاوی مبتلا شده است. او می‌گوید اگر قبول کنیم که زندگی تنازع بقاست، بیماری هم نزاعی دو طرفه است. او می‌کوشد بر بیماری غلبه کند، و، چون یاد گرفته است چگونه تنها زندگی کند در سخت‌ترین شرایط بیماری‌اش هم برای تنهایی‌اش تأسف نمی‌خورد.

فائقه

زنانی که تنها زندگی می‌کنند

فائقه ۳۴ سال دارد. اهل ساری است و فوق لیسانس عکاسی از دانشگاه هنر دارد. فائقه بعد از اخذ پذیرش از دانشگاه در تهران با یکی از همکلاسی‌هایش ازدواج کرد. چند سال با همسرش زندگی کردند، خانه خریدند، و پیشرفت کردند. ده سال بعد کم‌کم به دلایلی که فائقه از آن‌ها حرفی نمی‌زند، تصمیم گرفتند از هم جدا زندگی کنند. فائقه تنهایی را از همان سال‌های آخر ازدواجش احساس می‌کرده است، و می‌گوید: در سال‌های آخر دیگر چندان به همسرم وابستگی نداشتم، جدایی برای من بر خلاف خیلی از زن‌های دیگر با رنج زیادی اتفاق نیفتاد، چون زمان زیادی تنها بوده‌ام. در نهایت تصمیم به جدایی گرفتند. فائقه از آن پس تنها زندگی می‌کند، و مدتی است که به آلمان رفته و در آن‌جا تحصیل می‌کند.

مینا

مینا ۶۵ سال دارد. اهل تهران است و دکترای داروسازی دارد. در ۳۲ سالگی ازدواج کرد. همسرش پنج سال زندانی سیاسی بود. مینا بیش از ۳۰ سال است که تنها زندگی می‌کند. دختر سی و چند ساله‌ای دارد که بعد از تحصیل در ایتالیا به ایران بازگشته و ازدواج کرده است. مینا سال‌هاست که داروخانه‌ای را در جنوب غرب تهران اداره می‌کند. کارش را بسیار دوست دارد و در اوقات فراغت کوه‌نوردی و سفر می‌کند. مینا برای حفظ محیط زیست فعالیت می‌کند. همراه با چند زن دیگر یک سایت پژوهشی درباره‌ی مناطق حفاظت‌شده‌ی ایران راه‌اندازی کرده است، و در حیاط خلوت خانه‌اش گل پرورش می‌دهد. او در چند انجمن ادبی هم فعال است. مینا معتقد است که زنان ایران در پنجاه سال گذشته به خود آمده‌اند و باید افکار سنتی را کنار بگذارند و به خودباوری برسند.

قدم‌خیر

زنانی که تنها زندگی می‌کنند

قدم‌خیر ۷۵ سال دارد. اهل بیجار است. در ۱۳ سالگی با مرد بنایی ازدواج کرد و صاحب سه پسر و یک دختر شد. در ۳۸ سالگی و اوایل انقلاب بیوه شد، و از همان زمان تنها زندگی می‌کند. بچه‌هایش را به تنهایی و با کار در خانه‌های مردم و بافتن فرش و گلیم بزرگ کرده است. از همسرش تنها یک خانه به جا مانده که چند سال پیش آن را فروخته تا سهم هر کدام از فرزندانش را بدهد. با یک هشتم از سهم ارثی که به او رسیده خانه‌ی کوچکی برای خودش اجاره کرده است. اکنون روزگارش به سختی و با پول یارانه و مستمری ناچیز می‌گذرد. با این حال، بسیار خوش‌روست و همیشه درِ خانه‌اش به روی دوستان و همسایه‌ها باز است. از حرف‌های او پیداست که همسرش را بسیار دوست داشته و هنوز دلتنگ اوست.

سمیه

سمیه ۳۸ سال دارد. اهل ورامین است و در رشته‌ی کارگردانی تئاتر دانشگاه هنر درس خوانده است. سمیه در دوران دانشجویی ازدواج کرده بود، اما بعد از چهار سال، چون علایق مشترکی با همسرش نداشت، و به علاوه می‌خواست مستقل زندگی کند، طلاق گرفت. حالا ۱۵ سال است که تنها زندگی می‌کند، نویسنده و فیلم‌نامه‌نویس است، و از همین راه زندگی‌اش را اداره می‌کند. نمونه‌ی ایده‌ال یک زن برای او سیمون دوبوار است که دور می‌ایستد، مستقل است، و آن‌چه را که می‌بیند به خوبی روایت می‌کند. سمیه تلاش می‌کند که فضای خصوصی رضایت‌بخشی برای خودش بسازد، چون معتقد است که جامعه سبب شادی انسان نمی‌شود و خواسته‌های فردی در جمع زیر سؤال می‌رود.

راضیه

زنانی که تنها زندگی می‌کنند

راضیه ۷۲ ساله و اهل بیجار است. راضیه همسایه و دوست نزدیک قدم‌خیر است. او در ۱۴ سالگی با یک کارگر ساده ازدواج کرد و صاحب پنج دختر و دو پسر شد. شوهرش چند سال پیش بر اثر بیماری از دنیا رفت. راضیه از آن پس تنها زندگی می‌کند. چند سال پیش برای عروسی یکی از پسرانش مجبور شد خانه‌اش را که تنها دارایی‌اش بود بفروشد. بعد از فروش خانه به تنهایی در یک خانه‌ی بسیار کوچک و کم‌نور زندگی می‌کند. زندگی راضیه نیز همچون زندگی قدم‌خیر به سختی و با کمک یارانه‌ی نقدی دولت و مستمری خیریه سپری می‌شود.

منیژه

منیژه ۴۴ ساله و اهل کنگاور است. فارغ‌التحصیل دوره‌ی فوق لیسانس فلسفه‌ی اسلامی از دانشگاه آزاد اسلامی ا‌ست. در ۱۹ سالگی به اصرار خانواده‌اش ازدواج کرد، و یک سال و نیم بعد با بچه‌ای ۱۱ ماهه طلاق گرفت، و به اصرار پدرش حضانت فرزندش را به همسر سابقش سپرد. منیژه ۲۴ سال است که تنها زندگی می‌کند. ۲۰ سال است که کارمند دانشگاه است. از چند سال پیش زیر نظر روان‌درمانگران، مشاوران و روان‌شناسان مختلف سعی کرده تا مشکلات روحی و ذهنی‌اش را حل کند. دوست دارد که تغییر کند، از تنهایی دربیاید و بداند که چرا تمام روابطش نافرجام می‌ماند؟ به شکل جدی چند بار به خودکشی فکر کرده است. اما به قول خودش جسارتش را نداشته، و از طرفی نمی‌خواهد به فرزندش صدمه بزند. در زمان عکاسی بسیار منزوی و تنها بود. قرص‌های ضد افسردگی مصرف می‌کرد و به گفته‌ی خودش تمام وقت آزادش را در فضای مجازی می‌گذراند.

گلزار

گلزار ۴۰ سال دارد و اهل سنندج است. فوق لیسانس نمایش عروسکی از دانشگاه تهران دارد، و بعد از قبولی در دانشگاه به تهران آمده و ۱۵ سال است که تنها زندگی می‌کند. کارمند یک مجموعه‌ی فرهنگی-هنری است. تنهایی را دوست دارد، اما ترجیح می‌دهد که با فرد مناسبی ازدواج کند که بتواند شریک زندگی‌اش باشد. گلزار چند سال پیش به سرطان مبتلا شد و تمام مراحل سخت درمان را به تنهایی و با کمک دوستان نزدیکش از سر گذراند.

لاله

لاله ۳۲ سال دارد. اهل خوزستان است و در مقطع کارشناسی ارشد تئاتر عروسکی دانشگاه تهران تحصیل کرده است. او بعد از قبولی در دانشگاه به تهران آمد. در تهران با نامزدش عقد رسمی کرد و به پیشنهاد او برای صرفه‌جویی در هزینه‌های زندگی در خوابگاه متأهلان جایی را اجاره کردند. بعد از مدتی همسرش به خاطر عقاید سنتی خانواده‌اش، که می‌گفتند زن و مرد عقد کرده نباید پیش از ازدواج زیر یک سقف زندگی کنند، لاله را ترک کرد. لاله نه سال است که تنها زندگی می‌کند. معتقد است که مشکل بزرگ ازدواج در ایران توقعات خانواده‌های زن و مرد است نه خود آن‌ها.

سایه

سایه ۳۹ سال دارد، اهل اراک است، و در رشته‌ی عکاسی دانشگاه هنر تهران درس خوانده است. به کار روزنامه‌نگاری و نوشتن مشغول است، و مجموعه‌ای چاپ شده و چند داستان ناتمام دارد. او بعد از مهاجرت به تهران چند سال تنها زندگی کرد، و بعد از این که خانواده‌اش به تهران آمدند، دوباره به درون زندگی خانوادگی رفت. پس از ده سال تصمیم گرفت که مستقل شود، و به‌رغم مخالفت پدرش، خانه‌ای برای خود اجاره کرد. سایه‌ی سنگین نارضایتی پدرش همیشه روی سر اوست. سایه فکر می‌کند که زندگی با خانواده او را از بسیاری مهارت‌هایی که قبلاً داشت، دور کرده بود. اما تنها زندگی کردن هم برای او کار ساده‌ای نیست. سایه زندگی با خانواده را دوست دارد، اما نه به بهای از بین رفتن آزادی‌های کوچکی که دارد. به نظر او داشتن رابطه‌ای درست، در شرایط کنونی سخت‌ترین کار است و از آن سخت‌تر اعتماد به آدم‌ها است. نوشتن مهم‌ترین دغدغه‌ی اوست، چون فکر می‌کند که از این طریق می‌تواند با دنیا حرف بزند.

مصی

مصی ۳۹ سال دارد. اهل قزوین است و در رشته‌ی ادبیات نمایشی از دانشگاه هنر تهران لیسانس گرفته است. نویسنده‌ی رادیو و فیلم‌های انیمیشن است و برای چند روزنامه هم مطلب می‌نویسد. ۱۸ سال است که تنها زندگی می‌کند. مصی منزوی است و دوست دارد تا جایی که می‌تواند آدم‌ها را از زندگی‌اش حذف کند، هر چند دیگران تنهایی را به حساب گوشه‌گیری و ضد اجتماع بودن می‌گذارند. او ازدواج و رابطه‌ی بلندمدت را ارزشمند نمی‌داند و دلش می‌خواهد که بنویسد و بخواند و فیلم ببیند.

الهام

الهام ۴۱ ساله و اهل کرج است. مدرک کارشناسی ارشد در پژوهش هنر دارد. الهام در ۱۷ سالگی با پسرعمه‌ی خود نامزد کرده، در ۱۸ سالگی وارد دانشگاه هنر شده و در ۲۵ سالگی ازدواج کرده است. الهام صاحب یک دختر ۱۰ ساله است که به بیماری فلج مغزی مبتلا است، و به سختی حرف می‌زند. چند سال پیش الهام و همسرش از هم جدا شدند. الهام در دانشگاه، مدرس هنر است و همزمان در یک کتاب‌فروشی کار می‌کند. دخترش را هم به کلاس‌های مختلف کاردرمانی و گفتاردرمانی می‌برد. الهام ۵ سال است که در کنار دخترش زندگی می‌کند و با تلاش و امیدواری زندگی را اداره می‌کند.

آنیا

آنیا ۳۵ سال دارد. اهل بجنورد است و در رشته‌ی طراحی داخلی تحصیل کرده است. در ۲۲ سالگی با مردی از اقوام دورش ازدواج کرد و بعد از مدتی متوجه شد که همسرش مبتلا به وسواس فکری شدید است. با هم برای درمان همسر و ادامه‌ی تحصیل به سیدنی رفتند، اما کم‌کم ادامه‌ی زندگی با همسرش آن‌قدر دشوار شد که بعد از پنج سال، زندگی مشترک را ترک کرد. مدتی تنها در سیدنی زندگی کرد تا بالاخره به ایران بازگشت. شغلی در تهران پیدا کرد و به‌رغم مخالفت‌های پدر و مادرش ۸ سال است که تنها زندگی می‌کند. چند بار مجبور به ترک محیط‌های کاری شده است، چون همکارانش با زنان رفتار‌های نامناسبی داشته‌اند. آنیا اکنون در تهران در یک مهد کودک کار می‌کند. با یک دوست که او هم بعد از سختی‌های زیاد متارکه کرده، هم‌خانه شده است. آنیا با ورزش و تمرین تزکیه‌ی ذهن سعی می‌کند که آرامش و بردباری بیشتری پیدا کند.

منبع: aasoo

با زنان دیشموک؛ خودسوزی کسب و کار من است


روزنامه شهروند – الناز محمدی: فریده نمی‌خواست زنده بماند. او را سه بار از آستانه مرگ بیرون آورده و هر بار کتک زده بودند. آخرین بار، ‏قبل از عید نوروز، همسر و مادر و خواهرشوهر او را با صورتی کبود از بالای دار پایین آورده و زیر دست و پا له ‏کرده بودند. یکی گفته بود: می‌خواستی خون بیندازی گردن ما؟ و یک ضربه به سرش زده بود. یکی گفته بود: ‏هزار بار دیگر هم خودت را بکشی، نمی‌گذاریم بمیری و یک ضربه به پایش زده بود و یکی گیسش را کشیده و در اتاقی زندانی‌اش کرده بود.

با زنان دیشموک؛ خودسوزی کسب و کار من است

زن بیست‌ساله‌ای اهل روستای «شرونگ رونِگ» دیشموک که ‏جایش روی نقشه، بر استان کهگیلویه و بویراحمد پیداست، نمی‌خواست زنده بماند و هر بار خانواده همسرش، ‏سر رسیده و از نیمه راه مرگ، او را برگردانده بودند. پارسال یک دقیقه مانده بود کبریت را بکشد و کار را تمام ‏کند، ولی خواهر شوهرش از راه رسید و کبریت را از دستش گرفت. سه‌سال پیش هم تازه نفت را روی بدن ‏هفده ساله‌اش ریخته بود که شوهرش از راه رسید و آن‌قدر او را زد که از حال رفت.

از همان زمان فریده دلش ‏می‌خواست بمیرد و دیگر روی کسانی را که هر روز کتکش می‌زدند و پولی نداشتند که به او بدهند و حتی ‏اجازه نمی‌دادند که بمیرد، نبیند و برود زیر خاک. مرگ هم، اما قانون خودش را دارد، حتی مرگ خودخواسته. ‏داوطلبانه مردن را فریده از بقیه زن‌های روستا یاد گرفت، داوطلبانه مردن با آتش. اصلا همین هم شد که نام ‏روستا‌های اطراف دیشموک را بقیه شنیدند. نام آنجا را زنان با از میان برداشتن خودشان، سر زبان‌ها انداختند.

‏ کم کم، نام آن‌ها را ‏شهرنشینان هم شنیدند؛ نام «ثریا» یازده ساله را که با پسری دوازده ساله ازدواج کرد و آن‌قدر در آن خانه بدی ‏دید که به اتاق رفت و با نفت خودش را سوزاند. نام «معصومه» را که زن فقیری بود با دو دختر که دو بار از ‏خودکشی نجاتش دادند. نام «کافی» را که آن‌قدر از پدر و برادر شوهرش کتک خورد که سوزاندن تن را بهتر ‏دانست تا ماندن میان سیاهی‌ها و بعد از بیست روز بستری در بیمارستان مرد. نام «زیبا» را که یک زن باردار ‏بود در روستای «دلی» و وقتی هفت روز دیگر قرار بود بچه‌اش به دنیا بیاید، خودشان را، نهفته میان جان ‏نازکش، آتش زد و مرد.

بعد‌ها گزارشگری درباره‌اش نوشت او دو فرزند چهار و هفت‌ساله داشته که زمان ‏خودسوزی مادرشان در خانه بوده‌اند و بعد یکی یکی آمار‌های محلی بیرون آمد: دو دختر چهارده و هفده ساله در ‏اردیبهشت و یک دختر هفده ساله در مرداد ١٣٩٨ خودسوزی کرده‌اند. دیشموک شهری است از توابع دهدشت ‏در استان کهگیلویه و بویراحمد‎ ‎‏ با ٢٣‌هزار و ٧٤٦ نفر جمعیت و ٧١٠ خانوار. ‏
قصه زندگی و مرگ زنانی مثل فریده را که رفتن زیر خاک را بیشتر می‌خواستند تا ماندن روی زمین، اول بار ‏‏ «اسماعیل آذری‌نژاد»، روحانی قصه‌گویی که در روستا‌های کهگیلویه و بویراحمد برای کمک به بچه‌ها می‌‏چرخد، به گوش بقیه رساند.

او زنانی را در روستا‌ها دیده بود که بعد از چندبار خودکشی، هنوز زنده بودند و با ‏سر‌هایی در گریبان غم، روزگار می‌گذراندند. خانواده‌هایی را دید، عزادار از دست دادن دختران جوانی که با ‏سوز آتش، بدن‌شان را از بین برده و زیر خاک کوهستانی روستا آرام گرفته بودند. اطلاعات آذری‌نژاد که ‏دست به دست شد، نمایندگان مجلس و معاونت امور زنان ریاست‌جمهوری به تکاپو افتادند برای بررسی آنچه ‏بر این زنان می‌گذرد؛ زنانی که گفته می‌شود یازده نفرشان در ٦ماه نخست‌سال ٩٨ خودکشی کرده‌اند.

در ‏یکی از این سفر‌ها «طیبه سیاوشی»، عضو فراکسیون زنان مجلس هم بود و از زبان افراد مطلع شنید در ‏‏١٣٩٨، ٢٤ نفر در منطقه دیشموک خودکشی کرده‌اند؛ هشت نفرشان با طناب دار، شال و روسری یا ‏قرص و دارو. از مجموع این خودکشی‌ها یکی از آن‌ها مردی متأهل، سه زن مجرد و باقی زنان متأهل بودند. این ‏تعداد البته از سه خودسوزی ناموفق در این منطقه جدا بود و فریده یکی از آنهاست.

صاحب دیوان مقدم، ‏روانشناس جوانی که در مرکز تازه تأسیس سلامت روان در دیشموک کار می‌کند، فریده را خوب می‌شناسد و ‏از آخرین آمار خودکشی تا آخر سال گذشته خبر دارد: ٣٤ نفر از سال ٩٧ تا ٩٨ خودشان را کشتند، سن‌شان ‏از ١٦ تا ٢٣‌سال بود و بیشترشان زنان متأهل. فریده میان جمله‌های مغمومی که یکی در میان فارسی و ‏لری‌اند، از آن طرف خط تلفن، بار‌ها به جان او دعا می‌کند و می‌گوید روز‌هایی که هیچ برای خوردن نداشته، ‏مقدم برایش غذا و گوشت آورده است. ‏

خواستن و ماندن

فریده می‌خواهد زنده بماند. مرگ، سایه‌اش را از بالای خانه کوچکی که او همراه خانواده شوهرش در آن ‏زندگی می‌کند، جمع کرده و رفته است. صدای فریده، آن هجا‌های غمگینی که قبل از عید به زور از راه گلو ‏بیرون می‌آمدند، حالا جان گرفته و جوان شده است. جوان به اندازه ٢٠‌سال زندگی. ‏

با زنان دیشموک؛ خودسوزی کسب و کار من است

چه شد فریده جان؟

‏ «آدم‌خوب‌ها آمدند و درباره ما نوشتند. زنگ زدند و درباره ما گفتند. چندنفر پیدایشان شد، صدای آن‌ها را ‏شنید، نوشته‌هایشان را خواند. آمدند گفتند نیکوکارند. برایم زمین خریدند. برایم مقرری تعیین کردند. خدا ‏خیرشان بدهد.» ‏

فریده حالش خوب است و دیگر نمی‌خواهد خودش را بکشد. بعد از آنکه رسانه‌ها درباره زنان ساکت و غمزده ‏روستا‌های دیشموک نوشتند، نیکوکاران از راه رسیدند. خاصه زنان نیکوکار. خانم «ن» یکی از آن‌ها بود. یک ‏خَیّر خاموش. او روستا به روستا گشت و فریده را پیدا کرد. برایش زمین خرید، به او ماهی ٣٠٠هزار تومان ‏پول داد و حالا هم قرار است ٣٠‌میلیون تومان به او پول بدهد تا بتواند خانه‌ای بسازد و از خانه‌ای که هر روز در ‏آن کتک می‌خورد، برود. فریده توانسته با مقرری ماهانه‌اش، یک اجاق گاز بخرد، در حیاط آن خانه، فعلا در ‏اتاقی جدا زندگی کند و برای تنها فرزندش غذا بپزد؛ برای پسری کوچک که تا همین چندماه پیش مدام ‏دلش گوشت پخته می‌خواست، کفش و لباس تازه و فریده پاسخش را با اشک می‌داد.

آن پاسخ، حالا عوض ‏شده: بله. با لبخند. «الان حالم خیلی خوب است. خیلی راضی‌ام. هر روز خانم «ن» را دعا می‌کنم. با اینکه ‏شرایط اقتصادی خیلی بد است، کمک زیادی به من کرد. حالا خیلی کمتر به خودکشی فکر می‌کنم. یک‌ماه ‏برای خانم «ن» روزه گرفتم. برای تشکر. شب و روز دعایش می‌کنم. خانواده شوهرم هنوز کتکم می‌زنند، اما ‏همین‌که اتاقم از آن‌ها جداست، بهتر است. مجبورم تحمل کنم تا بتوانیم خانه‌ای بسازیم.» ‏ خانم «ن» که می‌خواهد نامش پوشیده بماند، سال‌هاست همراه با پنج نفر از دوستانش به نیازمندان کمک می‌کند، از طریق رسانه‌ها با دیشموک و وضع زنانش آشنا شد.

او عضو خیریه خاصی نیست و از بودجه شخصی برای زنان این روستا‌ها پول می‌فرستد. او و دوستانش قرار است مراکز کارآفرینی در این روستا‌ها تأسیس و فریده و دیگر زنان را مشغول به کار کنند؛ عمدتا صنایع‌دستی. «قرار شد زمینی هم در نظر گرفته و پارکی ساخته شود. روز عید فطر هم ٢٥ میلیون تومان بین زنان روستایی دیشموک عیدی پخش شد. من از اول انقلاب فعالیت خیریه را شروع کردم. برای بچه‌های کار و خیابان فعالیت‌های زیادی داریم؛ یک روز در لندن بازارچه خیریه گذاشتیم و توانستیم ٦٠ میلیون تومان جمع کنیم و مرکزی را برای بچه‌های کار و خیابان تأسیس کردیم. با این همه، مشکلات خیلی زیاد است، کاش می‌توانستم به همه کمک کنم. ما وظیفه داریم به افراد نیازمند کمک کنیم. هر کمکی که می‌کنم شاد می‌شوم.»

فریده در چهارماهی که از امسال گذشته، هنوز نشنیده زنی خودش را کشته باشد. خلاف پارسال که خبر مرگ زنان جوان، آن‌قدر چرخید که به گوش او هم رسید. بعضی منابع محلی البته می‌گویند تعداد خودکشی‌ها صفر نشده، اما نسبت به سال گذشته بسیار کمتر شده است. خبر تازه را صاحب دیوان‌مقدم، روانشناس ‏هم تأیید می‌کند. او با خوشحالی می‌گوید تلاش‌ها و خبررسانی‌ها نتیجه داده و امسال هیچ زنی خودش ‏را نکشته است. «اول خانم سیاوشی آمد اینجا و دو مرکز افتتاح کرد. یکی مشاوره می‌دهد، یکی هم برای پیگیری کار‌های روستایی، زیرنظر سازمان بهزیستی است. زمینی هم خریداری شده برای خوابگاه دختران دانش‌آموز که البته هنوز ساخته نشده است.

من و همکارانم به روستا‌ها سر می‌زنیم و اگر زنانی مشکل داشته باشند مثل طلاق، خشونت و … شناسایی می‌کنیم و می‌فرستیم در مرکز که در دیشموک است. در روستا‌ها کارگاه‌های آموزشی هم برگزار می‌کنیم و البته الان به دلیل کرونا کمتر شده.» مقدم می‌گوید از سال گذشته تا حالا تعدادی از خیران به روستا‌های دیشموک رفتند و به زنان نیازمند بسته‌های حمایتی دادند. قرار است مرکزی برای توانمندی زنان ساخته و چند چرخ خیاطی برای زنانی که خیاطی و گلدوزی بلدند خریداری شود. ولی این‌ها کافی نیست.

جاده‌های روستا‌های دیشموک هنوز خاکی‌اند و رفت‌وآمد سخت است، مراکز مشاوره در شهرند و از روستا‌ها دور. وضع اقتصادی خانواده‌ها بدتر از قبل شده، اما تلاش‌های فعالان اجتماعی و نیکوکاران هم کم تأثیر نبوده است: «خودکشی دختران روستایی بهتر شده. امسال موردی به من گزارش نشده. البته بعضی منابع حرف‌های دیگری می‌زنند، ولی من مدام به روستا‌ها رفت‌وآمد دارم و نشنیده‌ام زنی امسال خودش را کشته باشد. اگر بشود در این روستا‌ها زنان را حمایت کنیم و در حوزه صنایع دستی آن‌ها را توانمند کنیم، این خودکشی‌ها کمتر هم خواهد شد. بیشتر زنانی که تا به حال خودکشی کرده‌اند مشکل خانوادگی دارند، به دلیل ازدواج‌های اجباری. مردسالاری در منطقه ما پررنگ است و این در خودکشی زنان تأثیر زیادی دارد.

دیدن این زنان و کمک به آن‌ها تأثیر زیادی داشت. همین‌که اسم اینجا سر زبان‌ها افتاد و همه از خودکشی و خودسوزی زنان روستا‌های دیشموک باخبر شدند، مردان خانواده هم کمی آگاه شده‌اند و کمتر اذیت می‌کنند. با پدران که حرف می‌زنیم، کم‌کم آگاهی به وجود می‌آید که برای ازدواج، اختیار را به دختران‌شان بدهند.» مقدم می‌گوید قرارگاه پیشرفت و آبادانی سپاه و سازمان بهزیستی هم برای ساخت خوابگاه دختران برنامه‌ریزی کرده‌اند.

با زنان دیشموک؛ خودسوزی کسب و کار من است

گذشتن و رفتن

تا همین پارسال، غیر از «صاحب دیوان مقدم»، روانشناس اهل دیشموک، کسی پایش را به روستای «شرونگ رونگ»، به فاصله یک ساعتی دیشموک نگذاشته بود و فریده فقط از او شنیده بود که بهتر است به جای فکر کردن به مرگ، امیدش را از خدا قطع نکند. به کار بستن این توصیه‌ها برای فریده سخت بود.

برای او که در سیزده سالگی به مردی شوهرش داده بودند که او را نمی‌شناخت و بعد رهایش کردند در چاه عمیق فقر. از بس هیچ نداشت بخورد و هیچ نداشت جواب بچه‌اش را که دلش مدام گوشت می‌خواهد بدهد و هیچ نداشت تا دلش را به زندگی با مردش خوش کند، دو بار نفت روی خودش ریخت و یک بار سرش را رساند بالای دار و چهارپایه را از زیر پا سراند. هرسه بار او را نجات دادند و تا حد مرگ کتک زدند.

آن‌ها نمی‌دانستند وقتی زنی را قبل از آنکه کامل بالغ شده باشد، شوهر می‌دهند، اجازه نمی‌دهند درسش را بخواند و بعد بچه‌ای در دامانش می‌اندازند، چقدر او را به مرگ نزدیک کرده‌اند؛ آن هم در منطقه دیشموک که زن‌ها همه یک سال گذشته را به در گوشی حرف زدن از خودکشی و خودسوزی زن‌های جوان روستا‌های اطراف گذرانده‌اند. انگار که یک مد روستایی، راهش را به آرامی میان زن‌هایی باز کرده باشد که زندگی کردن با شوهر‌های اجباری‌شان سخت است. فریده هم حکایت مرگ آن زن‌های جوان را شنیده؛ شنیده که دختر‌های شانزده و هفده ساله، خودشان را به آتش کشیده‌اند و مرده‌اند.

زن‌ها در روستا‌های دیشموک مرگ را بیشتر از زندگی دوست دارند. اندوه فقر، آن‌ها را در هم پیچیده و امیدی نگذاشته برای ادامه. فریده هنوز با اندوه، از آنچه بر زبان این روستا‌ها می‌گذرد، می‌گوید: «اینجا دختر‌ها خیلی بمانند تا هجده سالگی است. پدرشوهر و مادرشوهرم رفتند در اتاق توافق کردند و من را گرفتند برای پسرشان. اصلا از من نظر نخواستند. انگار در زندان بودم. هنوز هم در زندانم. اگر پولی برای خودم داشتم شاید می‌رفتم دیشموک، خانه‌ای می‌گرفتم، کاری می‌کردم. الان فقر نمی‌گذارد آن‌طور که دلم می‌خواهد زندگی کنم.

من از خدا فقط یک خانه می‌خواهم. فقط یک خانه. دختر‌های هم سن و سال من رفته‌اند شهر، زندگی خوبی دارند، بهترین زندگی را دارند، ولی من نه. شوهرم معده درد و دیسک کمر دارد، نمی‌تواند کار کند. کارگری می‌کند. کارگری هم که همیشه نیست. من هیچی ندارم، فقط دو تا مرغ دارم. همین یک ماه پیش نه برنج داشتم نه گوشت که بدهم بچه‌ام بخورد. رفتم پاسگاه، کمک بگیرم، آقای دیوان‌مقدم آمد با من صحبت کرد، کمی بهتر شدم. اما فقر هست، خیلی هست. آخرین‌بار می‌خواستم خودم را دار بزنم، مُردم و دوباره زنده شدم. دست و پاهایم شل شدند.

آمدند من را پایین آوردند. در اتاق بودم. آب ریختند روی صورتم و به هوش آمدم. بعد من را خیلی زدند. گفتند تو می‌خواستی خون بیندازی گردن ما. زندگی طوری سخت می‌گذشت که حتی بچه‌ام هم برایم مهم نبود. هیچی مهم نبود. مرگ را حس کردم. فکر می‌کردم از این دنیا رفته‌ام. بین این دنیا و آن دنیا بودم. هرچه بود، دنیای راحتی بود. بعدش پشیمان شدم، گفتم اگر مُرده بودم، کی بچه‌ام را بزرگ می‌کرد.»

کمک‌های ناکافی

با وجود بیشترشدن توجه به دیشموک، هنوز از ٩٣ روستا، ٨٠ روستا دبیرستان ندارند و بچه‌ها برای ادامه تحصیل باید بروند شهر. خانواده‌ها، اما به دختر‌ها اجازه نمی‌دهند پایشان به شهر باز شود. خیلی لطف کنند، اجازه می‌دهند آن‌ها تا ششم ابتدایی بخوانند. همان را هم البته فریده نخوانده. تقریبا بی‌سواد است و این سال‌ها هربار از جلوی مدرسه روستا رد شده، آه کشیده است؛ مدرسه‌ای که البته همین چندماه پیش سقفش ریخت و آموزش‌وپرورش یک کانکس آورد تا دختر و پسربچه‌ها درس‌های دبستان را آنجا بگذرانند.

علاوه بر ترک تحصیل اجباری دختر‌ها در روستا‌های دیشموک، آنچه بیش از همه به چشم روانشناسان و فعالان اجتماعی آن منطقه آورده، مردسالاری درخانواده‌هاست. صاحب دیوان‌مقدم، روانشناسی که هر روز با خانواده‌های آن منطقه در ارتباط است، این موضوع را خوب می‌شناسد: «اینجا ٩٠-٨٠درصد خودسوزی و خودکشی در میان زن‌هاست و خلاف بعضی گفته‌ها هیچ ربطی هم به اعتیاد ندارد. ما برای درک این موضوع باید از جزئیات به کلیات برویم. مثلا اینجا رسمی هست که برای دختری که تازه به دنیا آمده و در گهواره است، هدیه‌ای می‌آورند و می‌گویند این باید برای پسرم باشد.

به همین راحتی حق انتخاب را از دختر می‌گیرند. سوگ‌های بلندمدت و سیاه‌پوشیدن برای سال‌های طولانی، دلیل دیگر افسردگی این زن‌هاست. دختران روستایی ما در بعضی حیطه‌ها واقعا توانمندند. دختران قالیباف زیادی داریم که، چون کسی نیست از آن‌ها حمایت کند، در خانه می‌مانند و افسرده می‌شوند. ازدواج‌های اجباری، اختلافات خانوادگی و مردسالاری هم تأثیر زیادی در این خودکشی‌ها دارند. اینجا تمام تصمیم‌ها را مَرد باید بگیرد و هیچ حق انتخابی برای زن نمی‌ماند؛ مثلا اگر پسری بخواهد دختری را انتخاب کند یا دختری پسری را انتخاب کند، باید مَرد خانواده تصمیم بگیرد و آن‌ها هیچ حقی ندارند.»

مقدم می‌گوید در دی‌ماه گذشته، سه زن در روستا‌ها خودکشی کرده‌اند که یک‌نفر از آن‌ها زنی بوده هجده‌ساله که مردی را دوست داشته و خانواده‌اش می‌خواستند او را به مرد دیگری شوهر دهند. لیلا هم طنابِ دار را برای تمام‌کردن روز‌های پرملالش انتخاب کرده. کودک‌همسری یکی دیگر از دلایل این خودکشی‌هاست. دیوان‌مقدم همین چندماه پیش که به روستای «دلی» برای سرکشی رفته بود، با خانواده‌ای آشنا شد که می‌خواستند دخترشان را عروس مَردی ٢٠سال بزرگ‌تر کنند، پولش را بگیرند و سقف خانه‌شان را درست کنند. دختری پانزده ساله به نام فاطمه.

با زنان دیشموک؛ خودسوزی کسب و کار من است

کمبود اعتبارات و نبودن برنامه‌هایی برای حمایت از زنان این روستاها، در چشم دیوان‌مقدم پررنگ است. او حرف‌های چندماه پیش امام جمعه دیشموک را تأیید می‌کند که گفته بود از یک‌میلیارد و ۴۰۰ میلیون تومان اعتبار پیشگیری از آسیب‌های اجتماعی در استان کهگیلویه‌وبویراحمد، یک ریال هم به دیشموک اختصاص نیافته است. آن‌طور که او گفته، از سال ۸۸ تا قبل از شروع سال ٩٩، هیچ کلاس آموزشی در این منطقه برگزار نشده و بیش از سه‌سال است آموزش‌وپرورش منطقه، معاونت پرورشی ندارد. دیوان‌مقدم می‌گوید زنان این روستا‌ها نیاز به حمایت مالی و اشتغال دارند.

بیکاری و فقر مردان این روستا‌ها هم حکایت خودش را دارد؛ از چندماه پیش، بعضی از فعالانی که در دیشموک شروع به کار خیرخواهانه کرده‌اند، اعلام کردند که احیای معدن دیشموک می‌تواند به خانواده‌ها کمک کند و ٦ روز پیش سلمان بینا، عضو شورای شهر دیشموک از پیگیری‌ها برای احیای معدن نیترات دیشموک در دیدار با مسئولانی از وزارت صمت خبر داد: «هر ازچندگاهی صدایی از راه‌اندازی معدن دیشموک توسط مسئولان بلند می‌شود، ولی در عمل چیزی نمی‌بینیم و معدن درحالت تعلیق و سکون و تعطیلی قرار دارد.» او محرومیت منطقه دیشموک را نگران‌کننده دانسته و گفته است که دیشموک به تناسب جمعیت، رتبه اول خودکشی و خودسوزی در ایران را دارد؛ بیشتر هم به دلیل فقر و بیکاری.

زنانِ انتظار؛ محبوبه، مهناز، حمیده، منصوره و زهرا


روزنامه شهروند- الناز محمدی: زن‌ها برگشتن مردشان را در خواب دیده بودند. یکی خودش را یک گل شقایق دیده بود روی برکه‌ای آرام ‏که جلو می‌رفت و خیس نمی‌شد. دیده بود آن سمت برکه مردش ایستاده با اورکت و شلوار سربازی که ‏سبز و خاکی نبود؛ رنگ خون بود، قرمز مثل گل‌برگ‌های شقایق. ‏

‏ یکی خواب دیده بود مردش را از خاکریز‌ها و خط مقدم و تفنگ و جنگ و مرگ برگردانده‌اند و روی ‏دست‌های مردان محله می‌چرخانند و در حوض حیاط خانه رها می‌کنند. ‏

یکی دیده بود شوهرش با صورتی کبود و پا‌هایی لرزان برگشته، میان یک باغ نشسته و گفته آمدم شما را ‏بگذارم میان گل‌ها و میوه‌ها و سبزه‌ها و برگردم. ‏

زنانِ انتظار؛ محبوبه، مهناز، حمیده، منصوره و زهرا

و یکی در خواب و خاموشی دیده بود زنان محله نشسته‌اند میان هال خانه، با دستمال‌هایی سیاه، اشک ‏صورت‌شان را پاک می‌کنند و می‌گویند چادر سیاهت را سر کن، اما ناگهان در باز شده و خانه با بازگشتن مرد ‏اسیر، روشن شده بود. آزاد شده بود. ‏
آن سال‌ها، از آغاز جنگ ایران و عراق، زن‌های ایرانی در رویا زندگی می‌کردند. هر شب خواب می‌دیدند مردان ‏خانه‌هاشان از جنگ برمی‌گردند و دنیا گلستان می‌شود. خواب مردن را، خواب شهیدشدن را، خواب دیگر ‏برنگشتن را نمی‌خواستند که ببینند. زن‌ها به رویا دستور می‌دادند.

زن‌ها آن‌طور که دل‌شان می‌خواست، رویا می‌‏دیدند. همسران و پسران و برادران و پدران زنان زیادی از سال‌های ٥٩ تا ٦٨ به جنگ رفتند و دیگر برنگشتند ‏یا مجروح برگشتند یا با تنی تکیده سال‌ها زنده ماندند، اما بیرون مرز. حدود ٤٠هزار اسیر خانه دشمن ‏بودند و ٧٠‌هزار عراقی، اسیر در خاک ایران. تا بیاید آتش‌بس امضا شود و ‏قصه قطعنامه ٥٩٨، همه جا بپیچد، سال‌های زیادی گذشت. سال‌های زیاد، خوابیده زیر بار سنگین انتظار و آدم‌‏های زیادی توی انتظار له شدند. مردان اسیر، آن طرف مرز، در اردوگاه‌های رسمی و غیررسمی عراق و زنان ‏خاموش، در کوچه‌ها، پشت دیوار‌های سخت و سنگین خانه‌ها، خوابیده روی بالش‌های خیس رختخواب‌ها. ‏زندگی در رویا سخت است. زندگی در انتظار سخت است. ‏

حمیده

حمیده حرف هایش را شب‌ها به بالش می‌گفت. هفت‌سال تمام. به سال ١٣٦٢ تا ١٣٦٩. حمیده و جواد را وقتی ‏یکی هجده و یکی بیست ساله بود، سر سفره عقد نشاندند. جنگ شروع شده بود، اما شب عروسی صدای ‏هلهله زن‌ها کوچه قدیمی را در دل مشهد برداشته بود. جواد از عملیات برگشته و با یاد خمپاره و تیر و ترکش، ‏دست نوعروسش را گرفته و به خانه برده بود. حمیده آن شب فکر نمی‌کرد عمر آن روز‌های شاد آن‌قدر کم ‏باشد و وقتی تازه تن هجده ساله‌اش داشت به داشتن میهمانی کوچک در دل عادت می‌کرد، همسرش برود و ‏هفت‌سال برنگردد. حمیده خیال کرده بود و خیال، نیامده، راهش را کج کرده و رفته بود. ‏

‏ «هجده ساله بودم که همسرم رفت. دانشجوی د‌ندان پزشکی و بیست‌ویک ساله بود که اسیر شد. نهم اسفند سال ‏‏٦٢. فرزند اولم را باردار بودم. وقتی همسرم اسیر شد، ١٢ روز از زایمانم گذشته بود. رفته بود که ١٥ روزه ‏برگردد. همه روز‌های بیمارستان چشمم به در بود. هر اورکتی را که می‌دیدم، دست و پایم شل می‌شد. سرم ‏را می‌کردم زیر لحاف که هم‌اتاقی‌ام را که همسرش کنارش است، نبینم. غذا نمی‌خوردم. غش می‌کردم. ‏یک زن هجده ساله با یک نوزاد، بدون پول و شوهر و هیچی چه باید می‌کرد؟ خیلی سخت بود. روزی که درد ‏زایمانم گرفت، نمی‌رفتم بیمارستان، می‌گفتم الان جواد می‌آید.

روز سوم بلند شدم، گریه می‌کردم، خودم ‏را می‌زدم. اولین بار بود که در عملیات خیبر، عراق شیمیایی زده بود. من می‌دانستم شهید یعنی چی، ‏مفقود کیست، ولی با کلمه اسیر هیچ آشنایی نداشتم. هیچ خبری از او نبود. او از دانشگاه رفته بود همراه با ‏‏١٢ نفر دیگر. به‌عنوان داوطلب. رفته بودند سراغ مجروحان، محاصره می‌شوند و اسیر. در عملیات خیبر. نهم ‏اسفند اسیر شد، هجدهم اسفند پسرم به دنیا آمد. او اسیر شده بود و ما نمی‌دانستیم.»

عملیات خیبر، عملیات ‏تهاجمی مشترک نیرو‌های مسلح ایران از سوم تا بیست‌وسوم اسفند سال٦٢ در منطقه هورالعظیم بود که ‏در نهایت با به‌جا گذاشتن ۱۵‌هزار نفر کشته و زخمی از نیرو‌های عراقی و ۳۰‌هزار کشته و زخمی از نیرو‌های ‏ایرانی و البته تصرف جزیره مجنون توسط ایران به پایان رسید. بعد‌ها مشخص شد دوهزار نیروی ایرانی در آن ‏اسیر نیرو‌های عراقی شده‌اند و جواد یکی از آن‌ها بود. روزگار آوارگی از همان روز آغاز شد. روز‌هایی که حمیده ‏از بی‌پولی در خیابان‌ها می‌ماند و روی رفتن به خانه فامیل را نداشت.

آن زمان، بیشتر همسران رزمندگان ‏خانه‌دار بودند و پولی به خانه نمی‌بردند. رفتن مرد خانه و برنگشتن، برابر بود با درماندگی و نیاز. برای آن‌ها ‏که همسران‌شان قبل شهادت یا اسارت، شغلی نظامی یا دولتی داشتند، بعد از چند ماه مقرری تعیین می‌شد، ‏اما برای زنانی مثل حمیده، آه در بساط نمی‌ماند. زندگی در عُسر، ادامه دادن با آه. حمیده هم مثل تعداد ‏زیادی از همسران اسرا، نه حقوقی داشت، نه امیدی. دیپلم تجربی داشت که جواد را اسیر کردند و کسی به او ‏با آن سن کم، با یک بچه شیرخواره کار نمی‌داد. چند وقت که گذشت خانواده شوهرش گفتند برود و با پدر ‏و مادرش زندگی‌کند. او و پدر و مادرش رفتند سنندج و سال ٦٤ برگشتند مشهد.

دو‌سال از اسارت جواد می‌‏گذشت و بچه را تازه از شیر گرفته بودند. دست آخر، یکی از دوستانش دستش را گرفت و برد نشاند پای ‏آزمون «کاد»؛ طرحی که سال‌های جنگ با شعار تلفیق کار و دانش اجرا می‌شود و زنان زیادی از خانواده‌های ‏رزمندگان را نجات داد. حمیده در رشته گلدوزی شرکت کرد، اما روز امتحان از بس نتوانست سوال‌ها را پاسخ ‏بدهد، زد زیر گریه و آخر برگه، مصحح امتحان را قسم داد به جل جلاله، به فاطمه زهرا که او را قبول کند؛ ‏نوشت همسر اسیر است و دردمند است و یک بچه دارد و هیچ ندارد. دعای حمیده جلالی با آن صدای پر ‏بغض و چند رگه که از پشت تلفن، اندوه به جان می‌نشاند، هنوز پشت سر او است؛ هر آن که در امتحان، دست ‏رد به سینه‌اش نزد و او شد معلم خیاطی و گلدوزی. ‏

‏ «اوایل فروردین ٦٣ بود که پدر همسرم زنگ زد، گفت خبر جواد آمده است. حس کردم خون دوباره به رگ‌هایم ‏برگشت. تمام ناراحتی‌ام تمام شد. گفت از بغداد خبرش آمده است. فکر کردم شهید شده. غش کردم. بعد ‏رفتم بیرون، به آسمان نگاه کردم. گفتم خدایا من باید چه کار کنم؟ آدم وقتی بچه‌دار می‌شود چه رویا‌هایی ‏دارد و حالا می‌دیدم هیچ‌کس نیست، جای رویا دیگر کجاست؟» ‏

بعد از یک سال، خبر از اردوگاه موصل آمد. زن‌ها آن موقع چه می‌دانستند موصل کجاست؟ تکریت چه ‏شکل است؟ در هارون الرشید و رمادی و کمپ چه می‌گذرد؟ حمیده هم نمی‌دانست. فکر می‌کرد زندان ‏است دیگر، مثل همه زندان‌ها. ندانستن. آن سال‌ها راه نجات زن‌ها، راه باریک نفس زن‌ها از ندانستن می‌گذشت. ‏ندانستن، آدم را گول می‌زند. می‌رود می‌نشیند ته دل آدم و زنده‌اش می‌کند. امید، در ندانستن است که ‏بار می‌نشاند و ریشه می‌دواند و ماندگار می‌شود. چاره در ندانستن بود، مگرنه بعد‌ها چه داستان‌ها و چه ‏حقیقت‌ها که از راه نرسید. حمیده و بقیه زن‌ها با یکی‌یکی برگشتن مردان‌شان فهمیدند در اردوگاه‌های عراق ‏چه گذشته.

وقتی تشت رسوایی رژیم بعث از پشت‌بام افتاد و مشخص شد نیرو‌های صلیب‌سرخ در هشت ‏سال جنگ توانسته‌اند فقط از ١٥ اردوگاه اسرای ایرانی دیدن کنند؛ از ٣٥ اردوگاهی که اسرای ایرانی در آن‌ها ‏نگهداری می‌شدند. آن زمان از حدود ٤٠‌هزار اسیر ایرانی، نام ١٥‌هزار نفر در اردوگاه‌های رسمی ثبت‌شده ‏و از بقیه خبری نبود. اسارت در سکوت و خاموشی. «در مجموع ۳۹‌هزار و ۱۴۰ نفر از آزادگان ایرانی طی ۶۵ ‏مرحله از تاریخ بیست‌وششم خرداد ماه سال ۱۳۶۰ تا بیست‌وششم اسفندماه ۱۳۶۹ به کشور منتقل شدند.

این تعداد به تفکیک ‏بدین شرح است: ۱۸‌هزار و ۵۶۳ نفر اسرایی بودند که در اردوگاه‌ها توسط نمایندگان کمیته بین‌المللی صلیب ‏سرخ ثبت‌نام شده بودند و تعداد ۲۰‌هزار و ۵۷۷ نفر از مفقودالاثر‌ها بودند که در زمان آزادسازی توسط ‏نمایندگان کمیته بین‌المللی صلیب‌سرخ ثبت‌نام شدند.» این‌ها را سال‌ها بعد مجید شاه‌حسینی، معاون وقت ‏کمیسیون اسرا و مفقودان ایرانی و عضو فعال کمیته مذاکرات به‌منظور تبادل اسرا در جنگ تحمیلی گفت؛ ‏مهر تاییدی بر نامعلوم بودن وضع تعداد زیادی از اسرای ایرانی. ‏

جواد جزو خوش‌شانس‌ها بود. نیرو‌های صلیب سرخ او را در فهرست اسرا ثبت کرده و نامش را در بخش ‏فارسی رادیو بغداد خوانده بودند. صدایش را یکی از همسایه‌ها که روی وانت کار و برای گوش دادن موسیقی ‏ممنوع آن روزها، هر چه را پخش می‌شد، ضبط می‌کرد، شنیده بود: من جواد فراهانی توسط برادران عراقی ‏اسیر شدم. ‏

‏ «بعد یک‌سال که مفقودالاثر بود، فهمیدیم اسیر است و اسارت شش‌سال دیگر هم طول کشید. همه آن ‏سال‌ها با امید زندگی‌می‌کردم. به یک مرد حتی یک نگاه هم نکردم. جلوی هیچ‌کس گریه نمی‌کردم. گریه ‏هایم شب‌ها و در رختخواب بود. هر ٦ ماه یک بار نامه از او می‌رسید. ٦ ماه با نامه‌های او زندگی می‌‏کردم تا نامه بعد. من معتقد به حفظ کرامت انسانی‌ام. برای همین نقش بنیاد شهید در زندگی ما صفر بود. ‏گاهی دو تا خانم و یک راننده می‌آمدند می‌گفتند خب خانم، از اسیرمان چه خبر؟ هیچ‌کس حال من را نمی‌‏پرسید.» ‏

حمیده آن روز‌ها را با دل شکستگی انبوه به یاد می‌آورد. روز‌هایی خوابیده زیر حجم تلخ انتظار و دردی که ‏تمامی نداشت. تا به حال هفت‌سال منتظر برگشتن، بودن، دیدن و نگاه کردن کسی بوده‌ای؟ انتظار، کشنده‌‏ترین بیماری جهان است. حمیده جلالی این را خوب می‌داند. برای همین هم است که پای حرف زنان زیادی ‏در مشهد و تهران نشست، به مجلس و دولت رفت، آن حکایت‌های پنهان را، راز‌های مگوی آبرومندانه را که شنیده بود، باز گفت و شروع کرد به ‏دادخواهی، به گفتن از زنانی که در سکوت و چشم‌انتظاری، سوختند و دم نزدند. کسانی که برای تعداد ‏زیادی‌شان، پس از وصال و تمام‌شدن دوری، یک حکایت تازه، یک قصه پر آب چشم دیگر شروع شد.

زنانِ انتظار؛ محبوبه، مهناز، حمیده، منصوره و زهرا

برای ‏حمیده هم همین‌طور بود. بازگشتن مردانی خسته، شکنجه شده، لاغر و تکیده با ذهنی مشوش و خشمگین از ‏جنگ و بعد شروع دوباره زندگی، یک درد تازه بود. شروع از صفر. آغاز گذراندن روز و شب، کنار مردی که ‏آشنا رفته و غریبه برگشته است. مادری کردن برای دو نفر. برای بچه‌ای که پدر نمی‌شناسد و پدری که بچه ‏اش و تکه جانش را سخت می‌تواند بپذیرد. این، قصه پنهان این زن‌هاست. زن‌هایی که سال‌ها رویای بازگشتن ‏مردان‌شان را دیدند و بعد، دنیا برای بعضی‌شان گلستان نشد. ‏

‏ «وقتی برگشت فرزند اول‌مان که او را ندیده بود، داشت می‌رفت اول دبستان. پسری که عشق مادرش بود. ‏مادری که هیچ چیز بلد نبود و نمی‌دانست چطور او را باید از خودش جدا کند. بعد از هفت سال، بیست‌وپنج ساله ‏شده بودم. هفت‌سال منتظر بودم که عشقم برگردد و وقتی برگشت، بین عشق پدر و پسر مانده بودم و این ‏یکی از صد مشکل تازه بود. ٨٠‌درصد زنانی که پسر داشتند و همسرشان اسیر شد، دچار مشکلاتی مثل من ‏شدند، اما هنوز در دایره سکوت‌اند. امیدم این بود که برگردد و در آغوشش آرام بگیرم.

اما چطور برگشت؟ ‏سرشار از خشم و اضطراب. پسرم نه پدر داشت، نه مادر. تمام روز‌های جوانی‌ام صرف دفاتر مشاوره مدارس ‏شد؛ می‌گفتند پسرت دچار مشکل شده، چون انگار ناپدری برای او آمده است. تمام روز‌های من در این ‏دغدغه و اضطراب گذشت که چه به سر پسرم می‌آید. او نخستین جمله‌ای که به پدرش گفت این بود که می‌‏گویند تو پدرمی. من آن زمان پرستاری می‌خواندم، اما تغییر رشته دادم به علوم تربیتی تا بتوانم پسرم و ‏شوهرم را با هم آشتی بدهم.

پسر باهوشی بود، اما این خلأ‌ها به او صدمه زیادی زد. او الان فوق لیسانس ‏دانشگاه شریف دارد، اما هنوز روحیه‌اش آنی نیست که باید باشد. متأسفانه بعد آزادی، دو تا بچه دیگر آوردم. ‏هنوز درد خودم و پسرم را درمان نکرده بودم که دو دختر پشت سر هم آوردم. آن‌ها هم بچه‌های مضطربی ‏شدند. مواردی هستند که پسر بزرگ شده و خودش دو بچه دارد، ولی هنوز به پدرش، بابا نمی‌گوید.» ‏

نخستین بار که حمیده، جواد را در فرودگاه مشهد دید، فهمید او آن کسی نیست که هفت‌سال پیش رفته بود. ‏همه چیز عوض شده بود. «انگار یک دیوار یا شبیه یک درخت.» جواد نفس می‌کشید، اما هیچ واکنشی به ‏حمیده نداشت، هیچ احساسی در چشم‌هایش نداشت. ‏

‏ «نخستین بار که تنها شدیم رفتم در اتاق که به او حوله بدهم، حتی نگاهم هم نکرد. آنجا احساس ترس و ‏وحشت شدیدی کردم. این همه‌سال منتظرش بودم و حالا این‌طوری. من از بچگی در رویا زندگی می‌کردم، ‏آن هفت‌سال هم در رویای برگشتن او بودم. نخستین واکنش او به جامعه، ادامه دادن درسش بود. دوستان ‏پزشکش می‌آمدند و به او سر می‌زدند. قبل از اسارت دندانپزشکی می‌خواند، اما بعد آن، تغییر رشته داد و ‏چشم‌پزشکی خواند. با ورودی‌های سال ٦٩ نشست سر کلاس، همکلاسی‌های قبل اسارتش شده بودند استاد ‏او. خیلی‌ها مسخره‌اش می‌کردند و می‌گفتند حالا رفتی اسیر شدی و چه شد؟» ‏

منصوره

تعداد زیادی از اسرا شهید شدند. تن سالمی برایشان نمانده بود. هاشم علیخانی هم وقتی بعد سه‌سال اسارت ‏برگشت، جای سالمی نداشت. ٩٠کیلو رفت و ٤٥کیلو برگشت. گفته بود از بس زمستان‌ها آب سرد زیرشان ‏ول می‌کرده‌اند، همیشه حس می‌کند خیس است. سردش است و بعد لعنت فرستاده بود به هرچه زمستان ‏است و جنگ و خمپاره و خون و ضد هوایی و خاکریز و مرگ و اردوگاه. آه از اردوگاه. هاشم را اردوگاه، بیچاره ‏کرد. توانش را بعثی‌ها در اردوگاه موصل از او گرفتند. وقتی برگشت، منصوره، او را شبیه یک ماکت دیده بود.

‏هیأتی شبیه انسان و خالی از بدن یک انسان؛ پرسیده بود: پسرعمو! تویی؟ و بعد از هوش رفته بود. روز‌های پر ‏ملال بعد، زمان زیادی داشتند برای پرسیدن. یک بار منصوره پرسیده بود: چرا قدت کوتاه شده؟ و جواب ‏شنیده بود: خانم وقتی پای یک درخت آب نریزی، خشک می‌شود و قدش هم کوتاه می‌شود؛ درخت وقتی ‏شاداب و سرسبز است، سربلند هم هست. هاشم، درخت تکیده دردمندی بود که شرمنده می‌نشست گوشه ‏خانه و نای حرف زدن با کسی نداشت. همین درد‌ها هم دست آخر او را کشت. ‏

هاشم ارتشی بود. از همان روز اول جنگ، ماندن در جبهه‌ها را به خانه مقدم دانسته بود. گفته بود مردم ‏می‌روند داوطلبانه در جنگ می‌میرند، من که وظیفه‌ام دفاع از وطن است، بنشینم خانه؟ و منصوره با گریه ‏گفته بود بله و سرش را از خجالت پایین انداخته بود. هاشم و منصوره، پنج‌سال با هم زندگی کرده بودند که ‏هاشم اسیر شد. منصوره علیخانی، همسرش را دوست داشت و از همین هم بود که دلش نمی‌خواست او را به ‏جنگ بفرستد. اما دنیا کار خودش را می‌کند، راه خودش را می‌رود.

منصوره عادت کرده بود هر ٤٥ روز یک بار ‏هاشم را ببیند و ١٥ روز، با او سر بر یک بالش بگذارد. چندروز بعد از امضای آتش بس، در برگشتن معمول ‏هاشم تأخیر شد و منصوره شروع کرد زنگ زدن به اداره؛ هرچه بیشتر سوال پرسید، کمتر جواب شنید. از آن ‏طرف خط تلفن، صدای پچ پچ و همهمه مردانی را می‌شنید که می‌گفتند رویشان نمی‌شود به خانم علیخانی ‏بگویند بر سر‌هاشم چه آمده. ‏

‏ «دست به سرم می‌کردند. می‌گفتم لاکردار‌ها بگویید، اگر شهید شده، اگر اسیر شده، هرچه هست بگویید. ‏گفتند چندروز دیگر می‌آید نگران نباشید. از بس قسم دادم، گفتند بعد از آتش بس، اسیر عراقی‌ها شده‌اند. ‏گفتند عراق گفته سرباز را با سرباز و سروان را با سروان مبادله می‌کند. شوهر من هم سروان بود. گفتند می‌‏آید، باید صبر کنی. چشمم به در سفید شد، نیامد که نیامد. نامه هم نمی‌داد. چون بعد آتش بس اسیر شده ‏بود، صلیب‌سرخ هم از او خبری نداشت.» ‏

همسران اسرا، خود، اسارت را با تمام وجود فهمیده‌اند. هرکدام، زندانی تن و خانه و حرف مردم. منصوره هم ‏با صدایی لرزان و یک بغض بزرگ در گلو می‌گوید شوهرش دو‌سال در عراق اسیر بود و او و سه بچه‌اش، در ‏قاسم آباد مشهد. در خانه‌ای محصور بیابان که شب‌هایش خوف داشت و منصوره از ترس نمی‌توانست بخوابد؛ ‏مدام از خودش می‌پرسید اگر گرگ حمله کند، چه کنم؟ اگر دزد از روی دیوار بپرد پایین، چطور از خودم و ‏بچه‌ها دفاع کنم و برای همین هم مونس شب‌هایش رادیو بود و گو‌ش‌انتظاری برای شنیدن نام همسرش در ‏فهرست آزاده‌ها. پول هم آن‌قدر که باید می‌بود، نبود.

٦ماه که از اسارت گذشت، ارتش برایش مقرری ماهانه ‏تعیین کرد؛ ٧٠٠ تومان که کفاف نمی‌داد. منصوره حالا می‌نشیند و در سکوت به یاد می‌آورد روز‌هایی را که ‏می‌رفت پوتین‌ها و لباس‌های نظامی‌هاشم را در انباری پیدا می‌کرد و به کارگر‌ها می‌فروخت؛ آنچه به دست ‏می‌آمد پول اندکی بود که به دو بسته شیر می‌رسید و چای و قند و شکر. «بعضی وقت‌ها می‌رفتم آرایشگری ‏ولی حرف مردم هم ما را می‌کشت.» منصوره همه این‌ها را تحمل می‌کرد، به امید وصال. در آرزوی بازگشت و ‏پایان انتظار. به زن‌های همسایه گفته بود فقط‌هاشم برگردد، تو بگو یک تکه گوشت. کنیزی‌اش را می‌کنم. فقط ‏برگردد. هاشم بعد دو‌سال برگشت، اما چه بازگشتی. روز از پی روز که گذشت، منصوره فهمید، کار روزگار ‏برعکس است. وصال، نه شهدی شیرین که زهری تلخ شد. ‏

‏ «قبل اسارت، اگر مرغ آسمان را هم می‌خواستم برایم تهیه می‌کرد، ولی وقتی برگشت، اوضاع، طور دیگری ‏شد. یک بهانه کوچک پیدا می‌کرد و به هم می‌ریخت. خشن شده بود، هم با من و هم با بچه‌ها. می‌گفت من ‏کارت قرمزی‌ام و. می‌گفتم عیب ندارد، بگذار دلش خالی شود، هیچی نمی‌گفتم. وقتی زیر دست و پایش ‏بودم به خودم می‌گفتم عیب ندارد، یاد آن زمان بیفت که یک تکه گوشتش را می‌خواستی. حرف‌هایش و ‏رفتارهایش را تحمل می‌کردم. یک ربع می‌گذشت می‌گفت خانم ببخشید، من اعصاب ندارم. می‌گفتم ‏ملاحظه بچه‌ها را بکن، چطور بروند درس بخوانند؟ وقتی نبود بچه‌هایش را با سختی بزرگ کردم و وقتی ‏برگشت یک جور دیگر.» ‏

هاشم علیخانی از درد زیاد و با بدنی که یک جای سالم نداشت، ١٢‌سال بعد آزادی شهید شد. اما بنیاد ‏شهید، او را هنوز شهید حساب نکرده. به منصوره همان اول گفته بودند باید بروی تهران و پیگیری کنی تا ‏کارهایش درست شود و منصوره نه پای رفتن به تهران شلوغ را داشت و نه کسی را که همراهی‌اش کند. روزی ‏که‌هاشم فوت کرد، مردم به او می‌گفتند تو حقوق می‌گرفتی این جانباز را نگه می‌داشتی؟ جواب، نه بود. ‏هنوز هم است. همسران آزادگان ایرانی هنوز هم حق پرستاری نمی‌گیرند، خلاف همسران جانبازان.

نرگس ‏جلیلی، مشاور امور زنان و خانواده رئیس بنیاد شهید هم این را تأیید می‌کند و البته به «شهروند» خبر ‏می‌دهد که از مرداد ١٣٩٩ حق پرستاری هم به حکم‌های مستمری آزادگان اضافه خواهد شد؛ چرا که ‏آزادگان هم جزو جانبازان حساب می‌شوند و این خواسته از طرف همسران آن‌ها وجود دارد. جلیلی این را هم ‏می گوید که به تازگی پیشنهاد شده تشکل همسران آزادگان تشکیل شود تا آشنایی بیشتری با مسائل آن‌ها به ‏دست بیاید. همسران آزادگان می‌گویند در همه این سال‌ها، کسی از مشکلات آن‌ها که کم هم نبود، نپرسیده. ‏منصوره و حمیده، دو نفر از این زنان‌اند که از کم‌توجهی‌ها گله دارند. منصوره می‌گوید به همسران اسرا بی‌‏نهایت بی‌توجهی شده است: «اگر شوهرم ارتشی نبود همین آب باریکه را هم نداشتم، باید می‌رفتم گدایی. ‏دختر شوهر دادن و بزرگ کردن خیلی سخت بود.» ‏

زنانِ انتظار؛ محبوبه، مهناز، حمیده، منصوره و زهرا

و حمیده روز‌هایی را به یاد می‌آورد که خبرنگاران و مسئولان بنیاد شهید به خانه‌شان می‌آمدند و کسی ‏جداگانه با او صحبت نمی‌کرد، کسی با او مصاحبه نمی‌کرد. همسران آزادگان، اسرای خاموش بودند. حکایت ‏زندگی بعضی‌شان، پس از بازگشت از اردوگاه، طور دیگری شد. منصوره زنانی را می‌شناسد که در سال‌های ‏طولانی مفقودالاثری همسران‌شان، ازدواج کردند و بعد از بازگشت همسر اول، مانده بودند چه کنند. بعضی زن‌ها ‏به همسر اول برگشتند و بعضی نه. بعضی از همسر جدید بچه‌دار شده بودند و حالا باید به دادگاه می‌رفتند و ‏حکم طلاق می‌گرفتند. بعضی مرد‌ها هم وقتی برگشتند، دیگر توان ادامه دادن ارتباط با همسر قبلی را ‏نداشتند و رفتند سراغ ازدواج مجدد. این، درد افزون همسران اسراست. ‏

‏ «فراموش‌مان کرده‌اند. نمی‌گویند مشکل و ناراحتی‌ات چیست. می‌خواستم یک وام برای جهیزیه دخترم ‏بگیرم، ندادند. در محله به ما می‌گفتند شما که شوهرت آزاده است، به شما پول می‌دهند. بیرون‌مان مردم را ‏کشته بود، توی‌مان خودمان را. امیدوارم دیگر هیچ وقت جنگ نشود. جنگ، زن‌ها را بیچاره می‌کند.» ‏

زهرا و محبوبه و مهناز

زهرا همسر محمد است؛ اهل اصفهان. محمد را در عملیات والفجر مقدماتی اسیر کردند؛ عملیات تهاجمی نیرو‌های مسلح ایران که به مدت سه‌روز در بهمن‌۱۳۶۱ انجام شد و اسرای زیادی را به عراق فرستاد.

محبوبه همسر علی‌اکبر بود؛ اهل مشهد. علی‌اکبر ٥٠ساله را در عملیات خیبر اسیر کردند، ٦سال و ٧ماه در اردوگاه موصل دو ماند و خسته و تکیده برگشت.

مهناز، همسر عباس بود؛ اهل شهرری. عباس ١٩ساله بود که راهی جبهه شد. در عملیات بیت‌المقدس هفت اسیر شد و پس از ٢٣ماه اسارت در اردوگاه‌های تکریت ١٢، هارون‌الرشید و قلعه به ایران برگشت. عملیات بیت‌المقدس هفت را که در محور شلمچه- کانال ماهی در بیست‌وسوم خرداد ۱۳۶۷ به فرماندهی سپاه انجام شد، عملیات عطش نام گذاشتند. تعداد زیادی از دوستان عباس به دلیل تشنگی و گرمازدگی شهید شدند.

محمد هنوز زنده است، علی‌اکبر با جراحت‌های بسیار، شهید شد و عباس، معلم بازنشسته‌ای است با انبوه خاطرات اردوگاه‌های عراق. زهرا و محمد سه بچه دارند که یکی‌شان بعد از آزادی، به دنیا آمد؛ معلول و عقب‌مانده ذهنی. دکتر‌ها گفتند علتش بمب‌های شیمیایی است. گفتند آزادگان زیادی را دیده‌اند که بچه‌هایشان معلول به دنیا آمده‌اند. این را هیچ‌وقت، هیچ پژوهشی ثابت نکرد. نرگس کریمی، مشاور امور ایثارگران معاونت امور زنان و خانواده رئیس‌جمهوری که سال‌هاست وضع زنان جانباز، همسران شهدا و جانبازان و آزادگان را دنبال می‌کند، از این موضوع گله می‌کند.

او می‌گوید تا به‌حال پژوهش اکتشافی جامعی در ایران درباره وضع سلامت جسمی و روانی آزادگان و خانواده‌هایشان انجام نشده است. البته معاونت امور زنان سال ٩٦ پژوهشی را با جامعه آماری ٣٠نفره درباره همسران جانبازان انجام داده که هنوز نتایجش منتشر نشده است. کریمی می‌گوید همسران اسرا در زمان اسارت و بعد از آن دچار مسائلی بودند که در سکوت فراموش شد و حالا دامنگیر آنهاست: «کسانی بودند که پس از بازگشت، خانواده‌هایشان را رها کردند و رفتند. هیچ قانونی هم وجود ندارد که اگر مردی ناشز شد، نصف حقوقش را به خانواده بدهد.

من جانبازان و آزادگانی را می‌شناسم که آنقدر وضع‌شان بد است که به میوه‌فروش محله بدهکارند. همسران‌شان هم افسرده‌اند و، چون معمولا خانه‌دارند، نمی‌توانند پول بیاورند خانه. مسائل روحی و روانی این زنان هم خاص خودشان است. بعضی مشترک است و بعضی نه. یکی از ویژگی‌های همسران ایثارگران، خودسانسوری آنهاست. سکوت آنهاست. وقتی هم مراسمی باشد، از خود مردان آزاده سوال می‌پرسند، ولی کسی از زنان نمی‌پرسد که وقتی او نبود، به تو چه گذشت.

این زنان آبروداری می‌کنند و چیزی نمی‌گویند. مثل زنانی که کتک می‌خورند و می‌گویند صورت‌مان خورده به شیرحمام.» کریمی خاطره‌ای هم به یاد می‌آورد: «سال ٦٢ در بخش مشاوره و امور تربیتی وزارت آموزش و پرورش بودم. آقای دکتر سام‌آرام که به پدر مددکاری اجتماعی ایران معروف است، آمد و گفت باید از امروز برنامه‌ریزی خاصی برای خانواده‌های اسرا انجام شود که فردا که برگشتند، مشکلات‌شان کم شود. کسی حرف او را گوش نکرد.» به گفته او، بعضی از این زنان از مردان آزاده جدا شدند، چون دیگر نمی‌توانستند با هم بسازند و بچه‌های زیادی قربانی شدند: «آن سال‌ها زندگی بر این زنان سخت گذشت.

البته همه هم وضع‌شان بد نبود؛ بعضی از مردان آزاده نامه‌های قشنگ عاشقانه‌ای می‌نوشتند و همسران‌شان آن‌ها را در دورهمی‌هایمان می‌خواندند و دلمان گرم می‌شد. بسیاری هم برگشتند و زندگی خوبی ساختند، اما اثر آن شکنجه‌ها هنوز به‌جاست؛ یکی از آزاده‌ها تعریف می‌کرد می‌گفت آن‌ها را روی شن و شیشه می‌غلتاندند و می‌رفته داخل بدن‌شان. زنان ایثارگر، حتی زنان جانباز و… راز‌های مگویی دارند که باید گفته شود. این‌ها بخشی از تاریخ شفاهی ماست. برای ترویج صلح، باید روایت‌های جنگ را شنید. جنگ مثل افعی است، آدم‌ها را می‌بلعد.»

مهناز حبی، همسر عباس عنایت‌پور یکی از زنانی است که بعد از آزادی همسرش، از زندگی راضی است، اما این باعث نمی‌شود وقت به یادآوردن آن روزها، اشک از چشم‌هایش مثل گلوله‌ای سهمناک، پرتاب نشود.

«می‌گفتند بیت‌المقدس اسیر زیاد دادیم و احتمالا اسیر شده. در روزنامه‌های عراقی عکس‌های اسرا را چاپ می‌کردند. عکس او هم چاپ شده بود، ولی کاملا بی‌خبر بودیم. بچه هم نداشتم و خودم را در مدرسه سرگرم می‌کردم. یک روز دلم خیلی گرفته بود. رفتم حرم شاه عبدالعظیم (ع). همان موقع آزاده‌ای را آوردند و گرداندند، گریه می‌کردم و از خدا می‌خواستم عباس من را هم برگرداند. دو هفته بعد آمد.

ساکت و گوشه‌گیر شده بود و دلش نمی‌خواست گل گردنش بیندازند، اما وقتی آمد، محله‌مان در شهرری قیامت بود. فامیل و دوست و معلم و دانش‌آموزان آمده بودند. احساس می‌کردم روی زمین نیستم. نمی‌فهمیدم. حس غریبی بود. بعدش همیشه می‌گفت چراغ‌ها را خاموش کن. آن همه آدم جلوی چشمش مرده بودند و ادامه دادن برایش سخت بود. خوابش هیچ‌وقت درست نشد. الان باید جوابگوی ایثار آن زمان هم باشند. این سخت است. همسرم مدام می‌پرسد من باید چه می‌کردم که نکردم؟»

اوضاع برای محبوبه، اما فرق بسیاری داشت. محبوبه کم سن و سال بود که با علی‌اکبر ازدواج کرد و ١١بچه داشتند و محبوبه بچه دوازدهم را باردار بود که اسارت از راه رسید. بعد‌ها شیر محبوبه تمام و گلوی بچه دوازدهم خشک شد و مرد. علی‌اکبر سال ٦١ رفت و سال ٦٢ اسیر شد. علی‌اکبر وقتی برگشت، قصه‌های زیادی برای گفتن داشت. از روزی که زیر شکنجه مرد و در سردخانه زنده شد. سربازان عراقی دیده بودند پلاستیکش عرق کرده و فرستاده بودندنش بیمارستان. بعد حدود هفت‌سال اسارت، علی‌اکبر آزاد شد و تا آخر عمرش، اندوهگین و خسته ماند. محبوبه یازده بچه را تنها بزرگ کرده و حالا روایت‌های بی‌کسی‌اش، سر زبان‌ها بود. روایت‌های بی‌انت‌های فقر و تنهایی.

زنانِ انتظار؛ محبوبه، مهناز، حمیده، منصوره و زهرا

«خیلی سخت بود. اگر گرسنه بودیم و کسی می‌آمد خانه‌مان می‌گفتیم غذا خورده‌ایم. صورت‌مان را با سیلی سرخ نگه می‌داشتیم. وقتی بچه‌ام مرد، همه اهالی محل، پدر و مادر شهدا گریه می‌کردند. همین الان هم بغض گلویم را گرفته. بعضی از مردم هم با ما خوب تا نکردند. دخترم را با دو بچه برگرداندند خانه فهمیدند پدرش مفقود الاثر شده، رهایش کردند. می‌خواستند ما را خوار کنند، ولی خدا نکرد. آن زمان حقوق شوهرم از سپاه، ماهی ٢‌هزار و ٢٠٠ تومان بود. به هر بدبختی بود بچه‌ها را به جایی رساندم. وقتی برگشت ما را صَدامی می‌دید. به نظرش می‌آمد. دست خودش نبود.

از بس شکنجه شده بود، خشم زیادی داشت. شب‌ها می‌نشستم دم در تا صبح. بچه‌هایم آبرودار بودند و نمی‌گذاشتند کسی حال و روزمان را بفهمد. می‌گفت برو طلاقت را بگیر، من دیگر برای تو مرد نمی‌شوم. بار اول که بردمش حمام، شوکه شدم. کمرش پر از جای سیگار خاموش شده بود. در اصل شهید زنده بود. آن‌قدر او را زده بودند که چشم‌هایش از حدقه زده بود بیرون. سال ٧٨ هم فوت کرد.»

محبوبه هم مانند تعداد زیادی از همسران آزادگان، هیچ‌وقت هیچ مددکار و روانشناسی را ندید. نرگس جلیلی، مشاور امور زنان و خانواده رئیس بنیاد شهید البته می‌گوید بنیاد شهید در ایران ٩٢ مرکز مشاوره دارد، اما روش کار، دیگر مثل قبل نیست؛ تجلیل‌ها و سرزدن‌های خانه به خانه تقریبا تمام شده و هرکس بخواهد، خودش باید برای مشاوره به مراکز مراجعه کند. آن‌طور که او می‌گوید، بعضی از خانواده‌ها هم دیگر چندان مایل به دیدار حضوری نیستند و می‌خواستند قطع رابطه کنند.

کمبود بودجه دولتی هم یکی دیگر از دلایل است. بهار‌سال ٨٩ بود که مسعود زریبافان، رئیس وقت بنیاد شهید و امور ایثارگران وعده داد که پایش سلامت آزادگان اجرایی می‌شود. آن‌طور که‌سال بعد، روزنامه اعتماد نوشت، اجرای این طرح به ابوالفضل ملک‌زاده، معاونت بهداشت و درمان بنیاد شهید داده شده بود، اما او با گفتن اینکه «اگر آزادگان دچار مصدومیت و جانباز باشند تحت همان پایش سلامت جانبازان قرار می‌گیرند و قرار نیست پایش سلامت جداگانه‌ای برای آن‌ها انجام شود»، مخالفتش را با آن اعلام کرد. بعد‌ها هم دیگر خبر چندانی از این پایش نشد و آزادگان و همسران‌شان می‌گویند جای آن در زندگی‌شان خالی است.

حمیده، منصوره، زهرا، محبوبه و مهناز، پنج نفر از هزاران زن‌اند؛ با خواب‌هایی مشوش و ناآرام که دیگر خبری از گل و گلستان و برکه‌ای آرام در آن نیست. حمیده، منصوره، زهرا، محبوبه و مهناز هنوز هم رویا می‌بینند. در رویا‌های آن‌ها همواره زنی به درد گریه می‌کند.

اعتراض به معامله زنان در خوزستان با هشتگ


روزنامه شهروند – الناز محمدی: موسسه مردم‌نهاد آوای زنان ریحانه اهواز: قوه قضائیه وعده رسیدگی داده، اما ما خواستار اعلام نظر قاطع هستیم مدیرکل میراث فرهنگی استان خوزستان: با ثبت خون بس موافق نیستم؛ به زنان گرفتار این رسم، «پاخونی» گفته می‌شود و همین برای ثبت نشدن این رسم کافی است.

اعتراض زنان خوزستانی به ثبت ملی «خون‌بس» ‏

بین زنان خوزستانی هنوز رسم است که وقتی از همسر یا خانواده‌اش، بدی می‌بینند به آن‌ها ‏می‌گویند: «مگر من پاخونی‌ام؟» سوال به رسمی قدیمی میان عشیره‌های عرب، بعضی خاندان‌های لر ‏خوزستان و تعدادی دیگر از استان‌ها مثل لرستان، چهارمحال‌وبختیاری، فارس و کهگیلویه‌وبویراحمد ‏برمی‌گردد؛ به آنچه به «خون‌بس» و «فصل» معروف است. دو رسم قدیمی که برای تمام‌شدن ‏دعوا‌های بین‌طایفه‌ای و مسائلی مانند قتل در میان قبایل وجود داشته و براساس آن، زنی از طایفه قاتل ‏به طایفه مقتول داده می‌شود و عرب‌ها به این زنان «فصلیه» می‌گویند. ‏

حالا یک خبر تازه در این‌باره از راه رسیده است: تلاش برای ثبت ملی این دو رسم قدیمی که به گفته ‏فعالان اجتماعی و اداره میراث فرهنگی خوزستان دیگر تقریبا منسوخ شده است. یک ماه پیش صادق ‏جعفری چگنی، رئیس دادگستری شوش در فراخوانی در فضای مجازی، «فصل» و «خون‌بس» را دو ‏اثر فاخر اجتماعی و میراث معنوی و ناملموس دانست و فرهیختگان استان خوزستان را دعوت کرد که ‏برای ثبت ملی این دو رسم تلاش کنند.

بعد از آن، موسسه مردم‌نهاد «آوای زنان ریحانه اهواز» که تنها ‏موسسه غیردولتی است که در استان خوزستان درحوزه زنان فعالیت می‌کند، شروع به اطلاع‌رسانی در ‏این باره کرد و در نامه‌ای به رئیس قوه قضائیه خواست که به مسأله ورود کرده و این پرونده را متوقف ‏کند. پویش مخالفت با ثبت این دو رسم، میان زنان خوزستانی کم‌کم طرفدار پیدا کرد و تعدادی از آن‌ها در ‏فضای مجازی با زدن هشتگ #من_فصلیه_نمی‌شوم و #من_خون‌بس_نمی‌شوم، مخالفت‌شان را با این ‏موضوع نشان دادند.

حرف رئیس دادگستری شوش، اما همان است که بود؛ او چهارروز پیش در این‌باره ‏گفته که فرهنگ صلح و سازش در میان مردم شهرستان شوش با عناوین و آداب و رسوم خاص ریشه در ‏تاریخ اجتماعی منطقه دارد و به همین دلیل برای احیا و رسمیت‌دادن به این سنت و معرفی به مراکز ‏علمی و تحقیقاتی و تصمیم‌ساز قانونی برای بهره‌گیری، درخواست ثبت سنت حسنه «فصل و ‏خون‌بس» در فهرست میراث معنوی و ناملموس ارایه شده است‎.

به گفته او، دادگستری شوش شعبه ‏ویژه‌ای راه‌اندازی کرده و با استفاده از ظرفیت‌های اجتماعی و بزرگان این شهرستان، در حل‌وفصل ‏پرونده‌های سنگین عملکرد موفقی داشته، به‌طوری که نزدیک به ۱۵ پرونده طی یکی دو‌سال گذشته که ‏بیش از ۲۰‌سال طول کشیده و سه چهار مورد از آن‌ها پرونده قتل بود از طریق صلح و سازش حل ‏و فصل شده است: «با ثبت سنت فصل و خون‌بس بنا داریم از این سنت در توسعه قضائی، عدالت، ‏امنیت پایدار و ارتقای سرمایه اجتماعی استفاده کنیم. بنا بود همایشی ملی در اسفند ماه ۹۸ با استان‌های ‏همجوار برگزار کنیم که به دلیل کرونا متوقف شد‎. ‎‏» ‏

اعتراض زنان خوزستانی به ثبت ملی «خون‌بس» ‏

از ١٠‌سال پیش تاکنون این پنجمین‌بار است که درخواست ثبت‌ملی رسم خون‌بس مطرح شده و با ‏اینکه آخرین‌بار، مسئولان وقت سازمان میراث فرهنگی، در پی اعتراض یونسکو به موضوع، آن را ‏متوقف کردند، حالا رئیس دادگستری شوش به ایرنا گفته: «این یک نگاه تنگ‌نظرانه به موضوع ‏است که بخواهیم مسأله را حقوق‌بشری کنیم. فرهنگ مردم خوزستان خیلی غنی‌تر از این است، اما ‏متأسفانه بعضی مواقع ریشه‌ها از یادمان می‌رود، این رسم برای این بوده که مانع ادامه خونریزی ‏شود، شما با هر وسیله‌ای جلوی خونریزی را بگیرید، مانعی ندارد، ضمن اینکه ایرادات این رسم به دلیل ‏تأثیر شرایط اجتماعی، اکنون برطرف شده، به‌طوری که در پرونده‌های قتلی که حل‌وفصل کردیم، به ‏هیچ‌وجه چنین چیزی مطرح نشده است‎. ‎‏» ‏

ثبت خون‌بس، بازتولید خشونت است

عاطفه بروایه، مدیر موسسه مردم‌نهاد «آوای زنان ریحانه اهواز»، اما این حرف‌ها را عجیب می‌داند. او به ‏‏ «شهروند» خبر می‌دهد که ابراهیم رئیسی، رئیس قوه‌قضائیه نامه این موسسه در مخالفت با این ‏موضوع را خوانده و به او خبر داده‌اند که این نامه در حال پیگیری است: «ما خواستار ‏جواب رسمی و قاطع هستیم. خبر سخنان آقای چگنی هنوز در سایت شورای حل اختلاف ‏استان وجود دارد. درخواست ثبت‌ملی خون‌بس، بازتولید خشونت علیه زنان است.

قربانیان این رسم، ‏متعلق به نسل‌های قبلی زنان خوزستانند و هنوز از آن رنج می‌برند. اینکه از طرف یک زیرمجموعه ‏قوه‌قضائیه هم بیان شود، خشونت را ادامه‌دار می‌کند. من عرب هستم و می‌دانم که تا حد زیادی این ‏قضیه در بین عرب‌ها از بین رفته. آن‌قدر این عمل شنیع بوده که خود قبایل خودجوش به این نتیجه رسیده اند که کنارش بگذارند. حالا ریاست دادگستری یکی از شهرستان‌ها می‌گوید باید ثبت شود، چون موجب حل ‏نزاع بوده است.» بروایه معتقد است تشکیل خانواده با چنین اکراه و زیر سن قانونی، امری باطل است: ‏‏ «دختری داشته‌ایم که ٦ماهه بوده و برایش تعیین شده بود که بزرگ شود و همسر کسی بشود. آیا آن ‏زمان او قدرت تصمیم‌گیری داشته است؟ زنانی را داشتیم که برای این رسم، زن چندم مردان می‌شدند.» ‏

او درباره تفاوت «فصل» و «خون‌بس» می‌گوید: «فصل از فیصله‌دادن می‌آید. در قدیم به دلیل نبودنِ ‏قانون و، چون امور توسط شیوخ گردانده می‌شد، دیه‌ای تعیین می‌شد. آن دیه را مردم قبیله‌ای که ضرر ‏زده بودند، پرداخت می‌کردند و قضیه حل می‌شد. خون‌بس هم درباره زنانی بود که آن‌ها را به عقد مردی از ‏قبیله‌ای که کسی را کشته بودند، درمی‌آوردند تا ماجرا تمام شود. ما به هر دو اعتراض داریم. زمانه این ‏مسائل تمام شده و نباید به این مسائل بها داده شود. این سنت حسنه نیست، قبیحه و سیعه است‎.

بروایه می‌گوید، رسمیت‌دادن قانونی به چنین مسائلی، آن‌ها را بازتولید می‌کند آن‌هم در استان‌هایی مانند ‏خوزستان که موضوعاتی مثل قتل‌های ناموسی هنوز وجود دارد و فرهنگ‌سازی در این‌باره کم است: ‏‏ «نیاز به خرد جمعی در این‌باره داریم. نباید اتفاقی را که چندوقت پیش برای فاطمه برهی افتاد و قربانی ‏قتل ناموسی شد، از یاد ببریم. فاطمه برهی اولین دخترعرب قربانی قتل ناموسی بود که اسم و عکسش ‏منتشر شد.

جا‌های دیگر این موضوع ممکن است طبیعی باشد، اما بین عرب‌ها نداریم. همیشه این زنان در ‏سکوت کشته شده‌اند. فاطمه نمادیاز ساختارشکنی زنان عرب بود. او در نتیجه ازدواج اجباری فرار ‏کرده بود و می‌دانست کشته می‌شود. با جانش ساختارشکنی کرد.» بروایه از قصد موسسه برای ‏برگزاری یادبودی برای فاطمه، کنار رود کارون، جایی که به دست همسرش کشته شد، خبر می‌دهد. ‏

اعتراض زنان خوزستانی به ثبت ملی «خون‌بس» ‏

‏ ‏مسئولان اداره میراث فرهنگی استان خوزستان تا همین چهار روز پیش در این‌باره واکنشی نشان نداده بودند تا اینکه احمدرضا حسینی بروجنی، معاون میراث فرهنگی خوزستان موافقت با پرونده ثبت «فصل و خون‌بس» را رد کرد و گفت این پرونده نیاز به بررسی دارد: «هم‌اکنون درخواستی از دادگستری شوش مبنی بر ثبت آیین «فصل و خون‌بس» در فهرست آثار ملی ناملموس دریافت شده و قرار است اطلاعات لازم جمع‌آوری تا در شورای ثبت مطرح شود.

با توجه به اصرار دادگستری شوش برای ثبت این رسم، پیشنهادم این بود که بحث «خون‌بس و فصل» را از همدیگر جدا کنیم. می‌توان خیلی از موارد حل‌وفصل نزاع‌ها مثلا نشست و توافق بر سر مشکلات زمین یا آب و املاک را برای ثبت بیاوریم، ولی اینکه یک‌نفر شخص دیگری را بُکُشد و بعد جلسه بگیرند و بگویند برای اینکه خون قطع شود، دختری از فلان طایفه بگیرند و بدهند به فلان پسر، این پسندیده من هم نیست، این ازدواج نشانه اجبار است که نقض حقوق زنان را پیش می‌کشد.»

حالا حکمت‌الله موسوی، مدیرکل میراث فرهنگی استان خوزستان به «شهروند» می‌گوید شورای ثبت آثار استان هنوز این موضوع را بررسی نکرده و تصمیمی برای آن نگرفته است. او می‌گوید با ثبت ملی «خون‌بس» موافق نیست چرا که طبق این رسم، حقوق زنان مخدوش می‌شود: «رسم خون‌بس از قدیم بین عرب‌ها و بختیاری هاوجود داشته است. بعضی معتقدند این یک آیین دیرباز است و با توجه به آثار حل اختلاف، باید ثبت شود، اما از این بابت که این سنت جاری و زنده نیست، این نظر هم وجود دارد که دلیلی بر ثبت آن نیست.»

او می‌گوید زنانی که با رسم خون‌بس به همسری مردان قبیله دیگری درمی‌آمدند، در این خانواده احترام چندانی نداشته‌اند: «این زنان حرمت زیادی نداشته‌اند و نگاه خوبی به آن‌ها نمی‌شد، حتی نزد همسر. از این منظر، ثبت این سنت ممکن است بازخورد خوبی نداشته باشد. در خوزستان به این زنان، پاخونی گفته می‌شود و ببینید شرایط‌شان چطور بوده که هنوز هم وقتی زنی با خانواده همسرش مشکل پیدا می‌کند، می‌گوید مگر من پاخونی‌ام که این‌طور رفتار می‌کنید؟ ممکن است خیلی آثار وجود داشته باشند، ولی به وجود آورده‌اش نام خوبی نداشته باشد و اثر او را ثبت‌ملی کنند، اما آیین و سنت‌ها متفاوتند. برای ثبت آیین‌ها، آن‌ها باید همخوان با مسئولیت‌ها و علاقه‌های مردم باشد.»

رسم‌های ثبت‌نشده

این میان کسانی هم هستند که طور دیگری به ماجرا نگاه می‌کنند. نسرین جودکی، کارشناس ارشد مردم‌شناسی به «شهروند» می‌گوید امانتداری در مردم‌شناسی مهم است. ما اجازه نداریم به هیچ فرهنگی برچسب خوب و بد بزنیم، بلکه تنها باید آن را در جایگاه فرهنگی ببینیم که در گذشته کارایی داشته است: «آدابی مثل «خون‌بس» در گذشته کارکرد مصالحه داشته و جلوی خونریزی بیشتر را می‌گرفته، اما سرانجامِ آن مبادله یک انسان است؛ قربانی‌کردن یک زن.

این آداب در زمان‌های دور در جامعه‌ای بدون قانون اجرایی می‌شدند و در روزگار امروز، قوانینی بدوی به حساب می‌آیند. ثبت چنین آدابی از این نظر قابل اهمیت است که به ثبت بخشی از تاریخ می‌انجامد. نمی‌توان تاریخ و فرهنگ گذشته را حذف کرد، حتی اگر با نگاه قضاوت‌گرانه بد باشند. نمی‌توانیم بگوییم که چنین فرهنگی هیچ‌وقت در این سرزمین نبوده است. چه بسا هنوز در بعضی مناطق وجود داشته باشد. با این‌همه همین حالا آداب و رسوم گوناگونی در خوزستان زنده است که هنوز در فهرست میراث معنوی کشور جایی پیدا نکرد‌ه‌اند.» از نگاه این مردم‌شناس ثبت‌ملی آدابی، چون فصل و خون‌بس، سبب اجرای دوباره و ماندگارشدن این فرهنگ نخواهد شد، هرچند با توجه به حساسیت مسأله حقوق بشر باید برای آگاه‌سازی جوامع بومی باورمند به چنین رسومی، برنامه‌ریزی کرد.

اعتراض زنان خوزستانی به ثبت ملی «خون‌بس» ‏

ثبت‌ملی آیین خون‌بس درحالی مطرح شده که در خوزستان، رسم‌های فراوانی وجود دارند که از نظر مردم‌شناسان قابلیت ثبت‌ملی دارند. جودکی که خود سرپرست و محقق پروژه‌های ثبت «گاگریو» (مویه و شروه‌خوانی زنان بختیاری) و «یاری‌گری سرباره» (آیین همیاری خانواده‌ها در زمان عزا) در فهرست آثار ملی بوده، می‌گوید: «یاری‌گری سرباره فرهنگ زیبایی است که با نگاه قضاوت‌گرانه می‌توان صفت «فاخر» به آن داد. زندگی امروزی، جامعه را از یاری‌گری دور کرده، اما اتفاقا تعاون، همکاری و یاری‌گری همان فرهنگی است که به آن نیاز داریم. در گذشته نوع دیگری از یاری‌گری در نخلستان‌ها باب بود که هنوز زنده است. خوزستان مملو از نخلستان است و مردم در فصل چیدن خرما و باروری درخت نخل به هم کمک می‌کنند. این نوع یاریگری، اما هنوز به ثبت‌ملی نرسیده است.»

مراسم «دایره» هم رسم ثبت‌نشده دیگری است: «در روز عاشورا و تاسوعا نذر می‌کنند که اگر به مرادشان رسیدند، یک نخل بکارند. این رسم در ١٠٠‌سال گذشته برپا بوده است؛ به اعتقاد باورمندان این فرهنگ، این نخل، نوعی درخت مراد است و میوه‌اش خاصیت شفابخشی دارد. به‌علاوه نخل نذرشده همیشه در امان است و کسی آن را قطع نمی‌کند و تکرار چنین نذری با کاشتن نخل، به نفع زمین و مردم است.» به گفته او، شمار زیادی از میراث‌های معنوی زنده و درحال فراموش‌شدن هنوز ثبت نشده‌اند؛ مثل کارآوا‌هایی که در نخلستان‌ها، درحال ساخت صنایع دستی و کار‌های مختلف، کار با آوازخواندن همراه می‌شود.

این خبر با واکنش کاربران در فضای مجازی روبه‌رو شده است:

اعتراض زنان خوزستانی به ثبت ملی «خون‌بس» ‏

اعتراض زنان خوزستانی به ثبت ملی «خون‌بس» ‏

اعتراض زنان خوزستانی به ثبت ملی «خون‌بس» ‏

اعتراض زنان خوزستانی به ثبت ملی «خون‌بس» ‏

طراحی لباس «زنان کوچک»؛ قرمزپوشیِ جو و آبی‌پوشیِ ایمی


وب‌سایت چی‌بپوشم: رمان زنان کوچک، نوشته «لوییسا می‌اسکات»، رمانی مربوط به چهارخواهر با ویژگی‌های شخصیتی متفاوت در خانواده‌ای متوسط در دهه ۸۰میلادی است که پدرشان به جنگ رفته و همراه مادرشان زندگی می‌کنند. این رمان بار‌ها و بار‌ها به‌صورت فیلم سینمایی درآمده و در هالیوود به نمایش درآمده است، اما این اولین بار است که کارگردان زن معروفی، کارگردانی این داستانِ به‌اصطلاح زنانه را برعهده گرفته است.

طراحی لباس شخصیت‌های فیلم سینمایی «زنان کوچک» ۲۰۲۰ بدانید! -

گرتا گرویگ، کارگردان معروف و بااستعداد هالیوود که پیشتر نیز فیلم سینمایی تحسین‌شده «لیدی‌برد» را نیز کارگردانی کرده بود، اینبار به سراغ زنان کوچک رفت، اما موضوعی که ما قصد داریم به آن بپردازیم، طراحی لباس این فیلم است که برنده جایزه اسکار شده است.

با ما همراه باشید تا بیشتر درباره طراحی لباس فیلم سینمایی زنان کوچک بدانید.

ژاکلین دوران، طراح لباسی پیشتاز و باسابقه

طراحی لباس شخصیت‌های فیلم سینمایی «زنان کوچک» ۲۰۲۰ بدانید! -

ژاکلین دوران، پیشتر از این فیلم، طراحی لباس فیلم‌های بزرگی همچون «آنا کارنینا»، «غرور و تعصب» و «تاوان» را برعهده داشت که همگی طراحی‌های تحسین‌شده‌ای داشتند. او برای طراحی لباس شخصیت‌های این فیلم، با گرتا گرویگ، کارگردان فیلم مشورت کرد، به بررسی نقاشی‌های به‌جا مانده از آن دوران پرداخت و ویژگی‌های شخصیتی هرکدام از کاراکتر‌ها را کندوکاو کرد تا به یک پالت رنگی و نیز یک کمد لباس برای هرکدام از شخصیت‌ها دست پیدا کند. این پالت‌ها قانونی ثابت محسوب نمی‌شدند، اما ژاکلین سعی می‌کرد که آن‌ها را در کمد لباس شخصیت‌ها تکرار کند. در ادامه به بررسی پالت رنگی هرکدام از کاراکتر‌ها می‌پردازیم.


مگی، خواهر بزرگتر و سنتی

طراحی لباس شخصیت‌های فیلم سینمایی «زنان کوچک» ۲۰۲۰ بدانید! -

مگ یا مارگارت، با بازی، اما واتسون، دختر بزرگ خانواده است و دختری محجوب و سربه‌زیر، عاشق خانواده، آرام و به‌عبارتی لیدی. بااینکه خانواده مارچ، خانواده‌ای تقریبا متوسط هستند، مگ به پوشیدن لباس‌های کمی گرانتر علاقه دارد؛ او آرام است و معمولا میانجی مشاجرات بین خواهر‌های دیگر، به‌خصوص جو و ایمی، بنابراین ژاکلین تصمیم گرفت که پالت رنگی مگ شامل دو رنگ اصلی سبز و بنفش کمرنگ باشد؛ رنگ‌هایی به‌اصطلاح خانمانه و سنگین که مطابق با خصوصیات مگ بود.


جو، دختری سرکش

طراحی لباس شخصیت‌های فیلم سینمایی «زنان کوچک» ۲۰۲۰ بدانید! -

طراحی لباس شخصیت‌های فیلم سینمایی «زنان کوچک» ۲۰۲۰ بدانید! -

جو، یکی از مهمترین شخصیت‌های کتاب و فیلم، که «سورشا رونان» آن را بازی کرد، دختری سرکش است. او عاشق نویسندگی است و به اصطلاح آن زمان، رفتاری پسرانه دارد؛ بنابراین به‌نظر نمی‌رسد که لباس‌های دست‌وپاگیر آن زمان چندان مناسب جو باشد. او باید لباسی بپوشد که بتواند آزادانه‌تر در آن راه برود، بدود و کارهایش را انجام بدهد. ازطرفی پالت رنگی جو شامل رنگ‌های قرمز و نیلی است؛ قرمز رنگ شور و نشاط و اشتیاق، سرکشی و قدرت و پیشرو بودن است.


ایمی، پیشرو و عاشق مد

طراحی لباس شخصیت‌های فیلم سینمایی «زنان کوچک» ۲۰۲۰ بدانید! -

ایمی نیز در سرکش بودن، کم از جو ندارد؛ اما درعوض، ایمی رفتاری پسرانه ندارد و عاشق مد و فشن است. او از بقیه خواهر‌ها خوش‌پوش‌تر است و در هر حالی به لباس‌هایش اهمیت می‌دهد. ایمی، نقاش خوبی است و عاشق نقاشی‌های امپرسیونیست است، سبکی که در آن نور و رنگ، حرف اول را می‌زند. ایمی در آرزوی زندگی آرام و مرفه است؛ بنابراین رنگ آبی روشن، بهترین انتخاب برای اوست؛ رنگی نماد جوانی، آرامش، اعتمادبنفس و امید است.


بث، دختری مهربان

طراحی لباس شخصیت‌های فیلم سینمایی «زنان کوچک» ۲۰۲۰ بدانید! -

بث، آخرین دختر خانواده، با بازی «الیزابت اسکانلن»، دختری فوق‌العاده کمرو و خجالتی، اما مهربان و صلح‌دوست است. او کم‌حرف است و عاشق پیانو زدن. بث در کار‌های خانه به خدمتکار کمک می‌کند و با خواهرانش نیز مهربان است؛ پس چه رنگ‌هایی بهتر از صورتی و قهوه‌ای برای پالت رنگی او؟ رنگ صورتی، نماد ملایمت و مهربانی، نماد دخترانگی که صلح و آرامش همراه خود دارد و قهوه‌ای نیز سرشار از گرما و محبت است و از دورنگرا بودن شخصیت نیز خبر می‌دهد.


لوری، دوستی حامی

طراحی لباس شخصیت‌های فیلم سینمایی «زنان کوچک» ۲۰۲۰ بدانید! -

لوری، دوست همیشه حامی جو که در انتها نیز با ایمی ازدواج می‌کند، با بازی «تیموتی شالامت»، پسری اهل هنر است که در زمانه خود فردی پیشرو محسوب می‌شود. از نظر ژاکلین دوران، انتخاب لباس برای او کار دشوارتری بود، زیرا تنوع لباس مردانه واقعا کمتر از لباس‌های زنانه است؛ بنابراین ژاکلین و گرتا ترجیح دادند که باتوجه به شخصیت خود تیموتی که پیشرو و سرکش است و باتوجه به مدل بودن او، لباس‌هایی را در اختیار او بگذارند تا با سلیقه خودش آن‌ها را ترکیب کند که نتیجه آن انتخاب‌های ساختارشکنانه تیموتی بود که کاملا هم با شخصیت لوری متناسب بود.


مارمی، مادری کاریزماتیک

طراحی لباس شخصیت‌های فیلم سینمایی «زنان کوچک» ۲۰۲۰ بدانید! -

مارمی، مادر خانواده، با بازی «لورا درن»، شخصیتی کاریزماتیک بود. مارمی بااینکه از خانواده‌ای متوسط بود که تقریبا دارایی خود را از دست داده بودند، اما بخاطر قدرت، اعتماد بنفس و تصمیمات و کار‌های عاقلانه‌اش، همگی او را می‌شناسند و از او حساب می‌برند. او درعین سنتی بودن، زنی پیشرو نیز هست؛ بنابراین لباس‌هایش باید تاحدودی سلطنتی و پررنگ‌ولعاب باشد، اما نباید دست‌وپاگیر باشد. او رنگ‌های شیک و نه‌چندان روشن می‌پوشد، اما آیتم‌هایی مثل یک روبان قرمز کوچک نشان می‌دهد که او زنی سنتی نیست که فرمان ببرد، بلکه عاقل و پیشرو است.

دوچرخه‌سواری برای زنان، یک اعتراض پنهان است؟


وب‌سایت آسو: کتاب «انقلاب؛ چگونه زنان دوچرخه‌سوار جهانی را تغییر دادند»، تاریخچه و بزرگداشتی‌ست از نخستین زنان دوچرخه‌سواری که کارشان ابتدا نوعی بیانیه‌ای سیاسی، سرگرمی‌ای دوست‌داشتنی و در نهایت اقدامی فمینیستی به شمار می‌رفت.

کتابی که داستان‌های جالبی درباره‌ی دوچرخه‌سواران و گروه‌هایشان در سراسر جهان را با خوانندگان در میان می‌گذارد. پس از گذشت بیش از یک قرن از رواج دوچرخه‌سواری، دوچرخه و فرهنگی که با خود پدید آورده به امری رایج تبدیل شده است، اما این فرایند، چالش بزرگی برای زنان بوده و حتی حالا هم فرهنگی به شدت مردانه دارد.

دوچرخه‌سواری برای زنان، یک اعتراض پنهان است؟

هانا راس، نویسنده‌ی کتاب، تصویری به دست داده است از داستان زنان خارق‌العاده‌ی دوچرخه‌سوار و گروه‌های زنانه‌ی دوچرخه‌سواری آن زمان در سراسر دنیا، که هم اقتدار زنان دوچرخه‌سوار را نشان می‌دهد، هم مشکلات کنونی‌اش را.

هانا راس، که خودش دوچرخه‌سوار است، بسیاری از زنان و دختران شگفت‌انگیز دوچرخه‌سواری را به ما معرفی می‌کند که از قدیم تا به امروز، مخالفت‌های بسیاری را تاب آوردند؛ از اوایل دهه‌ی ۱۸۸۰، در مسابقه‌های دوچرخه‌سواری شرکت کردند و دوچرخه‌سواری را نوعی مبارزه برای گرفتن حق رأی زنان می‌دانستند.

علاوه بر این، هانا راس در کتاب خود از زنانی تجلیل می‌کند که در رقابت‌های دوچرخه‌سواری رکورد تازه‌ای ثبت کرده‌اند و خواستار برابری هستند، افزون بر دوچرخه‌سواران کشور‌هایی مثل افغانستان، هندوستان و عربستان سعودی که به زنان الهام می‌بخشند تا جاده‌ها، کوره‌راه‌ها و هر جای دیگر را از آنِ خود کنند.

این کتاب با روایت سرگذشت زنان دوچرخه‌سوار، چالشی در برابر روایت مردانه از دوچرخه‌سواری، و تجلیلی‌ست از ابتکار و درخشش زنان دوچرخه‌سوار در فرهنگی مرد‌سالار.

برشی از کتاب

البته سیمون دوبوار تنها کسی نبود که زدن به جاده آن هم سوار بر دوچرخه، فریفته‌اش می‌کرد.  

«وقتی پیاده‌روی می‌کنیم، طبعاً به دشت‌ها و درخت‌زار‌ها می‌رویم. چه بر سرمان می‌أید اگر فقط در باغ یا پیاده‌رو قدم بزنیم؟» این پرسش هنری دیوید تروا، شاعر و فیلسوف آمریکایی (۱۸۶۲-۱۸۱۷) شیفته‌ی پیاده‌روی را می‌توان چند دهه‌ی بعد از دوچرخه‌سواران هم پرسید. تا جایی که می‌دانیم، دوچرخه‌سواران هم صرفاً به پارک‌های محلی و خیابان‌ها بسنده نکردند. به جای آن، هم‌زمان با رونق سفر و گردشگری در قرن نوزدهم، استفاده از دوچرخه برای کشف مقاصد دورتر، به‌طور خاص در میان طبقه‌ی مرفه غرب اروپا و شمال آمریکا رواج یافت.

دوچرخه‌سواری برای زنان، یک اعتراض پنهان است؟

در اواخر قرن نوزدهم، دوچرخه‌سواری در زمان تعطیلات در خارج از کشور آن‌قدر محبوب شد که کمپانی تامس کوک شروع به عرضه‌ی تور‌های دوچرخه‌سواری کرد؛ هر چند اغلب دوچرخه‌سواران بی‌باک‌تر ترجیح می‌دادند که تنها و در مسیر‌های نامعمول سفر کنند. در سال ۱۸۹۰، عضویت در باشگاه تور‌های دوچرخه‌سواری چهار برابر شد و بسیاری از اعضای این باشگاه به مناطقی سفر کردند که در غیر این صورت، هرگز گذرشان به آن‌ها نمی‌افتاد. روزنامه‌های باشگاه مملو از اخبار سفر‌های داخلی یا خارجی بود، مزین به طرح یا عکسی  سیاه و سفید، که الهام‌بخش کسانی بود که به دنبال الگویی برای پیروی بودند.

لیلیاس ممپل دیودسن، سردبیر صفحه‌ی «بانوان» روزنامه‌ی باشگاه تور‌های دوچرخه‌سواری، بر اساس تجربه‌ی شخصی‌اش می‌دانست که زنانی که دوچرخه‌سواری آموخته‌اند، ناگزیر «تشنه‌ی سفر‌هایی طولانی‌ترند، برای چشیدن لذت رفتن و رفتن و هرگز به عقب بازنگشتن» و با این کار خود را «مثل کاشفی می‌دیدند که برای نخستین‌بار وارد کشور تازه‌ای می‌شود و دنیایی را برای خودش کشف می‌کند».

به همین شکل، بر تعداد کسانی افزوده می‌شد که از موهبت وقت کافی و پول فراوان برخوردار بودند و می‌خواستند چند روز، چند هفته و حتی چند ماه را صرف رکاب زدن از جایی به جای دیگر بکنند، از میان مناظر و حتی کشور‌هایی که پیش از این فقط در نقاشی‌ها و کتاب‌ها دیده بودند. برخی از این زنان نخستین زنان پیشگام دوچرخه‌سواری بودند که در کشور‌ها یا نواحی مشخصی رکاب می‌زدند و حتی در سال ۱۸۹۴ یکی از آنان به تنهایی دور کره‌ی زمین را رکاب زد؛ هر چند اکثر آنان نیازی نمی‌دیدند که برای ماجراجویی تا این اندازه دور شوند.

حتی امروز هم که به لطف ارزانی و سهولت دسترسی به وسایل حمل و نقل شخصی می‌توان به همه‌ی نقاط دنیا سفر کرد، همچنان سفر طولانی با دوچرخه نوعی ماجراجویی است. امکان کشف سرزمین‌های نو، آن جوری که با نگاه کردن از پنجره‌ی عقبی وسیله‌ی نقلیه ممکن نیست. معنای دوچرخه‌سواری در شهر اغلب رفتن از جایی به جای دیگر است، بی‌آنکه لازم باشد درباره‌ی امنیت یا مناسب بودن راه فکر کنیم. اما گردشی طولانی، پشت سر گذاشتن شهر به قصد سفری چندساعته یا چند روزه، سفری درست و حسابی به شمار می‌رود.

مردم هنوز با دوچرخه به سفر‌های طولانی می‌روند، ماه‌ها و حتی سال‌ها سراسر کشور‌ها یا گوشه و کنار جهان را رکاب می‌زنند. روشی متداول برای مقابله با فشار زندگی پرهیاهوی مدرن. راهی برای احساس زنده بودن و در لحظه بودن. با بازگشتن به چیز‌های ساده‌ای مثل رکاب زدن در راهی گشوده. بعضی‌ها چالش می‌طلبند، بعضی به دنبال راه فرارند یا به خودیابی در میانه‌ی راه امید بسته‌اند. حتی بعضی امیدوارند که رکورد تازه‌ای ثبت کنند یا مرز‌های استقامت بدنی خود را بیازمایند.

دوچرخه‌سواری برای زنان، یک اعتراض پنهان است؟

جولیا بارینگ، نخستین زن رکورددار سریع‌ترین سفر به دور جهان با دوچرخه، یعنی دوچرخه‌سواری سریع که فرصت درنگ و مشاهده نمی‌دهد، نوشته است که حتی وقتی دارید با زمان مسابقه می‌دهید، باز هم روی دوچرخه بودن مثل «حضور در یک فیلم است، آن هم در نقشی مهم و حیاتی. کاملاً به محیط اطراف خود وابسته‌اید، باید خوب تماشا کنید و تمام حس‌های اطراف را به درون بکشید.»

وقتی با دوچرخه به سفر می‌روم شاید همه‌چیز را حس نکنم، اما باید به محیط حساس و هوشیار باشم، نوعی هوشیاری که هنگام استفاده از وسایل حمل و نقل عمومی به آن نیازی نیست؛ و این سبب می‌شود که میزان آگاهی‌ام از محیط به بیشترین حد خود برسد. حتی در مسیر‌هایی که به خوبی می‌شناسم، همیشه چیز تازه‌ای برای دیدن هست. مثل مسیری که گاهی از لندن به سامرست می‌روم تا خانواده‌ام را ببینم، از میان جاده‌های آرام برکشایر و ویلت‌شایر می‌گذرد، و من هر پیچ جاده را بلدم و علائم مشخص مسیر را پیش‌بینی می‌کنم، مثل آن اسب سفید برنزی که روی تپه‌ها کنده‌کاری شده است، اما تازگی‌های خود را هم دارد.

بعضی اوقات این تازه‌های تماشایی فقط تغییر فصل از یک ماه به ماه دیگر است، گل‌های استکانیِ آبی روشنی که در آوریل دور درختان جنگلی می‌پیچند و شکوفه‌های زالزالک و پامچال‌های شکفته در حاشیه‌ی جاده و پرچین‌ها، در ماه مه. اگر قرار بود فقط رانندگی کنم و به‌جای این مسیر، از بزرگراه می‌رفتم، همه‌ی این چیز‌ها را از دست می‌دادم.

حالا در راه با دوچرخه از میان مناظر می‌گذرم و بیشتر احساس می‌کنم که به محیط انس دارم و به آن حساس‌ام، حتی اگر به این معنی باشد که گاهی مجبور شوم با بدترین هوای ممکن یا با ترافیک سنگین یا نقص فنی دست و پنجه نرم کنم. هر چند بعد از هوای توفانی نیز حمام گرم بعد از آن، یک غذای عالی یا نوشیدنی که دوباره شما را زنده کند، در نهایت بسیار گواراتر و خواستنی‌تر از هر وقت دیگری است.

وفورِ نگاه جنسیت‌زده و تبعیض‌آمیز به زنان بیوه در ایران


وب‌سایت آسو: زنان بیوه در جوامع مختلف شرایط خوبی ندارند، در همین ایران، وفور نگاه‌ جنسیت‌زده به زنان بیوه، کار را برای ادامه زندگی آن‌ها دشوار کرده، این مطلب در این باره است.

لیلا ۴۳ساله بود که همسرش را در یک تصادف رانندگی مرگبار از دست داد و ناگهان با دختری ۶ساله بیوه شد. همسرش بیمار نبود، جوان بود، سالم بود و مثل بیشتر آدم‌ها هیچ‌یک از آنها به مرگی چنین زودهنگام اصلاً فکر هم نکرده بودند و برای هزار و یک مسئله‌ی حقوقی و غیرحقوقی زندگی بعد از مرگ دیگری، برنامه‌ای نریخته بودند. مرگ، به‌نظر از آنها خیلی دور بود.

زنان بیوه، پنهان با دردی دوچندان

هنوز چهلمین روز بعد از مرگ همسرش هم نرسیده بود که دردسرهای لیلا شروع شد. پدر همسرش که از ابتدا با ازدواج آنها مخالف بود، شروع به سنگ‌اندازی کرد. لیلا هنوز در شوک مرگ همسر بود که فهمید سهم او از ارث و دارایی‌های همسر، تنها یک هشتم است و حضانت فرزندش که به سن قانونی نرسیده، با پدر همسرش. پدربزرگی که نه تنها چشم دیدن لیلا را ندارد و از هیچ فرصتی برای آزار او نمی‌گذرد، که باورها و عقایدش هم زمین تا آسمان با عقاید پسر و عروس متفاوت است و لیلا و همسر از دست‌رفته‌اش هرگز تمایلی نداشتند که فرزند آنها با چنین نگاهی بزرگ شود و چنین فردی برای او تصمیم‌های حیاتی بگیرد.

در مراسم اولین سالگرد فوت همسر، پدربزرگ به سمت لیلا آمد و او را تهدید کرد که یک وقت دور برندارد که می‌تواند در سال‌های بعد ازدواج کند، چون به محض این‌که چنین کاری کند، ولیّ قهری که او باشد، فرزند لیلا را از او می‌گیرد و «حسرت زندگی با فرزند» را به دل لیلا می‌گذارد. لیلا یکی از میلیون‌ها زن در سراسر جهان است که با از دست دادن همسر و بیوه شدن، با لایه‌‌های دیگری از قوانین، سنت و عرف مردسالار مواجه می‌شوند که زندگی آنها را با ده‌ها چالش و سختی تازه روبرو می‌کند.

در تقویم سازمان ملل متحد، روزی به نام «روز جهانی بیوه‌ها» نام گرفته است. روزی برای آگاهی‌رسانی بیشتر و دقیق درباره‌ی ده‌ها تبعیض، ستم، ظلم و نابرابری که صرف از دست دادن همسر، سر زنان آوار می‌شود. سازمان ملل متحد خود به صراحت می‌گوید که این تبعیض‌های ناشی از بیوه شدن را زنان‌اند که تجربه می‌کنند و از دست دادن همسر، مردان را با ظلم و تبعیض روبرو نمی‌کند.

تخصیص روز ویژه‌ی جهانی به این موضوع که تا سال‌ها کمتر توجهی جلب می‌کرد، به همت بنیاد «لومبا» انجام شد. بنیاد «لومبا» به همت راجیندار پل لومبا، عضو مجلس اعیان بریتانیا شکل گرفت. لومبا که هندی‌تبار است، این بنیاد را به یاد و خاطره‌ی مادرش تأسیس کرد که وقتی در سن ۳۷ سالگی شوهرش را از دست داد و بیوه شد، با ده‌ها تبعیض مالی، قانونی و عرفی مواجه شد و ناگهان تک تک حرکاتش زیر ذره‌بین نگاه قضاوت‌گر و انگ‌زنیِ مردم جامعه رفت. نگاه غالبی که انگار زن بیوه را به شکل بالفطره «مجرم و گناهکار» می‌دانست و چهار چشمی مراقب بود تا چنین زنی دست از پا خطا نکند!

بنیاد «لومبا» در هند برای هزاران کودکِ زنان بیوه‌ای که استطاعت مالی ندارند، مدرسه‌ی رایگان راه انداخته و سعی می‌کند با توانمندسازی زنان بیوه و آموزش مهارت‌های شغلی به آنها، کمک کند تا این زنان استقلال مالی داشته باشند و بتوانند اداره‌ی امور زندگی را در دست گرفته و جلوی قلدری‌های مردان خانواده‌ی شوهرِ خود بایستند. این بنیاد در یک دهه‌ی اخیر فعالیت‌های خود را در بعضی کشورهای آسیای جنوب شرق و آفریقا نیز گسترش داده است. بنیاد «لومبا» بعد از چندین سال تلاش و مذاکره توانست سازمان ملل متحد را متقاعد کند که «روز جهانی بیوه‌ها» را به تقویم جهانی مناسبت‌ها اضافه کند.

سازمان ملل متحد می‌گوید بیوه شدن برای زنان در بسیاری از کشورها، به معنای «نادیده گرفته شدن» است، در نتیجه مشکلات پیچیده و متعددی هم که بر سر آنها آوار می‌شود، اغلب از چشم دیگران پنهان است. زنان بیوه فقر بیشتری را تجربه می‌کنند، خشونت فیزیکی و جنسی و کلامی بیشتری بر سر آنها می‌آید، سلامت جسمی‌شان آسیب بیشتری می‌بیند و اگر در کشوری بحران‌زده و در میانه‌ی جنگ بیوه شوند، به‌مراتب از دیگر زنان آسیب‌پذیرترند.

آمار جهانی در سال ۲۰۱۷ حاکی از آن بود که از هر ۱۰ زن در سراسر جهان، ۱ نفر از آنها بیوه شده است. این رقم در کشورهایی مثل افغانستان یا اوکراین به ۱ زن در میان هر ۵ زن می‌رسد. در مجموع یک سوم زنان بیوه‌ی جهان در هند یا چین زندگی می‌کنند. در همین سال که آمار جهانی شمار زنان بیوه اعلام شد، دفتر آسیب‌های اجتماعی وزارت رفاه اعلام کرد که در ایران شمار زنان بیوه بیش از یک میلیون نفر است و ایران در بین ۴۰ کشوری قرار دارد که بالاترین شمار زنان بیوه را دارد.

سازمان ملل متحد می‌گوید یکی از رایج‌ترین تبعیض‌هایی که زنان بیوه در سراسر جهان تجربه می‌کنند، از دست دادن خانه و زمین و اموال غیرمنقول است. در بسیاری از کشورها قوانین ارث هنوز به شکلی است که زن بیوه حداقل ارث را از اموال غیرمنقول می‌برد یا در مواردی هیچ حقی ندارد و به آسانی ممکن است بی‌خانمان شود. در بسیاری از کشورها زنان برای تأمین حداقل مایحتاج و گذران زندگی، وابسته به کمک مالی خانواده‌ی همسر از دست‌رفته می‌شوند و اغلب مردان خانواده‌ی همسر، بابت این چندرغاز کمک، به زن بیوه زور می‌گویند، برای او تعیینِ تکلیف می‌کنند و یا با او به خشونت رفتار می‌کنند.

سازمان ملل تأکید می‌کند که به‌ویژه در سراسر قاره‌ی آسیا و آفریقا، زنان بیوه به دلیل طلب سهم و حق از خانه، زمین و ارث با انواع خشونت‌های فیزیکی و روانی از سوی خانواده‌ی همسر، بزرگان باهمستان، و جامعه مواجه می‌شوند و این یکی از اصلی‌ترین مسائل علیه زنان بیوه است.

زیمبابوه یکی از کشورهایی است که در آن زنان بیوه‌ی بسیاری با این وضعیت بغرنج مواجه‌اند. این گزارش همچنین تأکید می‌کند که زنان مسن‌تر نه تنها با تبعیض به دلیل بیوه شدن مواجه‌اند، بلکه لایه‌های پیچیده‌تری از تبعیض ناشی از سن‌گرایی هم نصیب آنها می‌شود. از جمله اینکه اعضای خانواده با این تصور که این زنان مسن دیگر «هوش و حواس درستی ندارند»، به دنبال سوء‌استفاده از آنها می‌روند تا سهم اندک اموال آنها را هم غصب کنند.

در برخی کشورهای صحرای بزرگ آفریقا، هنوز رسم هولناکی به اسم «غسل زن بیوه» رایج است. در این رسم زن بیوه را مجبور می‌کنند که همان آبی را که با آن جنازه‌ی شوهرش را شستند، جلوی همه سر بکشد تا «پاک» شود یا زن مجبور می‌شود که با یکی از مردان خانواده‌ی شوهرش هم‌خوابگی داشته باشد تا «پاک» شود. در این کشورها باور دارند که فقط به این شکل است که «روح مرد متوفی» از بدن زنش خارج می‌شود و زن دیگر «عامل انتشار بیماری‌ها» در جامعه نخواهد بود! در این کشورها باور بی‌پایه و اساس خطرناکی هم وجود دارد که زن بیوه را عامل انتقال ایدز می‌دانند و اگر همسر زن از بیماری ایدز بمیرد، همه زن را مقصر می‌دانند و او را تنبیه و طرد خواهند کرد.

آمارها نشان می‌دهد بیوه شدن برای زنان در اکثر موارد مترادف با فقر است. از هر ۷ زنی که بیوه می‌شود، ۱ نفر از آنها در فقر شدید به سر خواهد برد و بنا به آمار سال ۲۰۱۷ شمار این دست از زنان در جهان، بیش از ۳۸ میلیون نفر است. در برخی جوامع بسیاری از زنان بیوه هرگز کاری پیدا نمی‌کنند، چون جامعه با انگ و پیش‌داوری به آنها نگاه می‌کنند و کاری به آنها نمی‌دهند یا تنها مشاغل موجود برای زن بیوه، کارگری و کارهای خدماتی با حداقل دستمزد است. ترکیب این مسئله با از دست دادن خانه و زمین، زنان بیوه را به بدترین وضعیت فقر پرتاب می‌کند.

برخی تحقیقات دیگر نشان می‌دهد که وضعیت سلامت عمومی زنانی که بیوه می‌شوند، از دیگر زنان آسیب‌پذیرتر است. سازمان ملل متحد نیز می‌گوید فقری که بر زنان بیوه تحمیل می‌شود، در کنار از دست دادن سرپناه مناسب، بیمه‌ و امکان دسترسی به خدمات درمانی و فشار روانی و کنترلی که از سوی اقوام شوهر و جامعه بر آنها تحمیل می‌شود، سلامت جسمی و روانی زنان بیوه را به مراتب آسیب‌پذیرتر از زنان دیگر می‌کند.

نتیجه‌ی یک تحقیق مفصل مؤسسه‌ی بین‌المللی «افکار عمومی جهانی» در ۱۸ کشور جهان نشان داد که زنان بیوه در این کشورها تبعیض‌های متعدد و بیشتری را نسبت به دیگر زنان تجربه می‌کنند. این تحقیق در میان ۱‍۸ کشور ایالات متحده آمریکا، مکزیک، بریتانیا، آرژانتین، فرانسه، روسیه، اوکراین، مصر، ترکیه، ایران، فلسطین، آذربایجان، نیجریه، چین، کره جنوبی، هند، تایلند و اندونزی انجام شد.

بنا بر این تحقیق در میان این ۱۸ کشورِ مورد بررسی، در مجموع تنها ۲۹ درصد مردم می‌گویند که تبعیضی علیه زنان بیوه وجود ندارد. یکی از یافته‌های مهم این تحقیق همین نکته است که سازمان ملل متحد بر آن تأکید می‌کند: «زنان بیوه، انگار زنان پنهان‌اند و مشکلات و تبعیضی که از سر می‌گذرانند هم پنهان است و بسیاری از مردم حواس‌شان به این تبعیض‌ها نیست.» یک مصداق از این وضعیت را می‌توان در پاسخ‌های شهروندان ایران به پرسش‌های این نظرسنجی دانست: تنها ۱۴ درصد از پاسخ‌دهندگان در ایران گفتند که زنان بیوه، نابرابری‌های آشکاری را تجربه کرده و رفتار قانون و جامعه با آنها بدتر است. واقعیت اما این‌جاست که ایران یکی از کشورهایی است که مشکلاتی برای زن بیوه دارد. در میان بسیاری از ایرانیان نیز کماکان نگاه عرفی جامعه به زنان بیوه، با بدبینی و قضاوت همراه است و مردان خانواده، به‌خصوص پدر همسر که ولی قهری کودکان است، از قدرت‌های خود استفاده کرده و زن بیوه را با سختی‌های بیشتری مواجه می‌کند.

خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟


برترین‌ها: خشونت علیه زنان و کودکان در هر نوع، هر زمان و هر مکانی خشونت علیه بشریت است. نگذاریم زنان و کودکان در دوزخ خشونت فنا گردند؛ چرا که این پدیده نه تنها زنان و کودکان که مردان جامعه را نیز به باتلاق تباهی خواهد کشاند.

زنان به شیوه‌های مختلف مورد خشونت و سوء استفاده قرار می‌گیرند؛ از آزار و خشونت فیزیکی گرفته تا سوء استفاده مالی و آزار جنسی و قاچاق. خشونت‌ها علیه زنان به هر شکلی که انجام شود، می‌تواند برای مدتی طولانی برایشان پیامد‌های منفی فیزیکی یا احساسی به همراه داشته باشد.

خشونت علیه زنان و کودکان؛ تاکِی؟

خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟

انواع خشونت علیه زنان

۱. خشونت و سوء استفاده در دوران دوستی

این نوع از خشونت در زمانی روی می‌دهد که زن با فردی در رابطه‌ای احساسی و شخصی باشد و مرد در جریان این رابطه به زن آسیب بزند. این آسیب می‌تواند فیزیکی، جنسی، کلامی یا احساسی باشد و ممکن است زمانی روی دهد که زن عمیقا عاشق اوست.

سوء استفادۀ کلامی و احساسی می‌تواند به شکل فریاد زدن، قلدری کردن، نام زن را با تحقیر صدا زدن، توهین به زن مقابل دوستان و خانواده، گفتن اینکه او سزاوار آزار است باشد. گاه نیز پس از ارتکاب این آزارها، مرد سعی می‌کند با دادن هدایایی تخلف خود را حل و فصل کرده و وعده تغییر بدهد.

از جمله سوء استفاده‌های جنسی اینکه زن را مجبور به انجام رفتاری جنسی خلاف خواست او بکنند یا او را در زمانی که موافق نیست، مجبور به رابطۀ جنسی کنند.

از نمونه‌های سوء استفاده‌های فیزیکی نیز می‌توان به زدن، هل دادن، لگد زدن، گاز گرفتن، پرت کردن اشیاء، خفه کردن یا هر نوع رفتار تهاجمی دیگر اشاره کرد. حتی مجبور کردن زن به باردار شدن برخلاف خواست او نیز نوعی از خشونت علیه زنان محسوب می‌شود.

خشونت علیه زنان و کودکان؛ تاکِی؟

۲. خشونت علیه زنان سالمند

خشونت علیه زنان سالمند زمانی روی می‌دهد که افرادی که از آن‌ها مراقبت می‌کنند آگاهانه به آن‌ها آسیب فیزیکی، احساسی و کلامی یا مالی بزنند. نادیده گرفتن سالمندان و نیازهایشان (مانند محروم کردن آن‌ها از غذا و مراقبت‌های بهداشتی) تا جایی که به آن‌ها آسیب وارد شود نیز خشونت علیه آن‌ها محسوب می‌شود.

آزار زنان سالمند و سوء استفاده از آن‌ها بسیار بیشتر از آزار مردان سالمند است. این آزار و اذیت‌ها می‌تواند در خانه، در مراکز مراقبت از آن‌ها یا در مکان‌های عمومی انجام شود.

۳. سوء استفاده احساسی و کلامی

برخی فکر می‌کنند اگر از نظر جسمی به زنان آسیبی وارد نشود، خشونتی روی نداده است. درحالیکه خشونت‌های احساسی و کلامی می‌تواند هم در کوتاه مدت و هم درازمدت، برای زنان پیامد‌هایی منفی و جدی به اندازۀ پیامد‌های خشونت‌های فیزیکی به همراه داشته باشد.

برخی از انواع خشونت‌های کلامی و احساسی عبارتند از توهین کردن، ترساندن، منزوی کردن، تلاش برای کنترل کردن، تکرار رفتار‌های حسادت آمیز، محروم کردن زن از دیدن دوستان و اعضای خانوادۀ خود، تلاش برای محروم کردن زن از ادامۀ کار یا تحصیل، جلوگیری از رفتن زن به دکتر، تهدید کردن و تصمیم گرفتن به جای زن.

اینکه از زن بخواهند تمام کار‌هایی را که در طول روز انجام داده به اطلاع مرد برساند یا در تماس دائمی با او باشد، از او بخواهد رمز عبور شخصی خود در تلفن، ایمیل و شبکه‌های اجتماعی را در اختیار او بگذارد، همچنین عصبانی شدن به‌گونه‌ای که باعث ترس زن شود، کنترل وضعیت مالی زن و بازخواست چگونگی خرج کردن درآمدش نیز از دیگر انواع خشونت‌های احساسی و کلامی است.

خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟

۴. سوء استفاده مالی از زنان

سوء استفاده مالی زمانی اتفاق می‌افتد که فرد خاطی سعی دارد با کنترل امور مالی زن، او را کنترل کند و بر زن برتری یابد. در چنین وضعیتی افراد خاطی تمام پول و دارایی زن را کنترل می‌کنند و اطلاعات مالی زن را از او مخفی نگه می‌دارند. معمولا سوء استفاده‌های مالی در پی سوء استفاده‌های فیزیکی روی می‌دهد.

سوء استفاده مالی از زن باعث می‌شود که نتواند با وجود اینکه قربانی خشونت است، رابطۀ خود را با فرد خاطی قطع کند، زیرا زن همواره از این موضوع می‌ترسد که نتواند به تنهایی هزینه‌های مالی خود و فرزندانش را تامین کند.

خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟

۵. قاچاق زنان

قاچاق زنان شکلی از بردگی است. در این حالت زنان مجبور می‌شوند و یا با فریب در شرایطی قرار می‌گیرند تا در محیطی خطرناک و غیرقانونی کار کنند یا برخلاف خواستشان با دیگران رابطه جنسی داشته باشند. قاچاقچیان، زنان برده را مجبور به مصرف مواد مخدر می‌کنند، آن‌ها را محبوس می‌کنند، مورد ضرب و شتم قرار می‌دهند و گرسنه نگاه می‌دارند تا بتوانند روی آن‌ها کنترل داشته و مجبور به کار کنند. زنان و دختران بیشترین قربانیان قاچاق جنسی هستند.

موارد بالاو هزاران نوع سوء‌استفاده‌ی دیگر از زنان وجود دارد که تا به حال قربانیان زیادی گرفته و روزبه‌روز هم در حال افزایش است.

در این دوره و زمانه خشونت‌های دیگری هم به جز خشونت علیه زنان مشاهده می‌شود که یکی از آن‌ها خشونت علیه کودکان است. خشونت علیه کودکان شامل انواع خشونت علیه افراد زیر ۱۸ سال است که توسط والدین یا مراقبان کودک، همسالان، همسران دوم و یا غریبه‌ها ایجاد می‌شود.

خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟

جهت کسب اطلاعات بیشتر از اینستاگرام بازدید نمایید.

khoshonat.zanan_kodakan@


انواع خشونت علیه کودکان

بیشترین خشونت علیه کودکان شامل حداقل یکی از ۶ نوع اصلی خشونت است که در مراحل مختلف رشد کودک اتفاق می‌افتد.

بدرفتاری: شامل خشونت جسمی، جنسی، روحی و عاطفی است و غفلت از نوزادان، کودکان و نوجوانان توسط والدین، مراقبان و دیگر افراد اغلب در خانه، مدارس و یتیم خانه‌ها را شامل می‌شود.

تهدید: رفتار تهاجمی ناخواسته توسط یک کودک دیگر یا گروهی از کودکان است و شامل آزار جسمی، روانی یا اجتماعی است و اغلب در مدارس و گروه‌های کودکان مشاهده می‌شود.

خشونت علیه زنان و کودکان؛ تاکِی؟

خشونت توسط بزرگسالان: خشونت توسط جوانان در میان کودکان و نوجوانان است و اغلب در محیط‌های اجتماعی بین آشنایان و غریبه‌ها رخ می‌دهد.

خشونت جنسی: شامل آزار و اذیت جنسی فردی بی‌دفاع بوده که ممکن است گرفتار قاچاق جنسی شود.

خشونت عاطفی یا روانی: شامل محدودیت حرکات کودک، خشونت، تهدید وتبعیض و دیگر اشکال غیر جسمی خصمانه است.

کمترین حق زنان و کودکانی که اینگونه خشونت‌ها را تجربه می‌کنند، آگاهی از حقشان است، این که بدانند در این مواقع باید به چه کسی مراجعه کنند و با چه کسی دردِ دل کنند.

خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟

در جامعه‌ی ما برای رفع این مشکلات و مبارزه با هرنوع خشونت علیه زنان و کودکان بی‌گناه کشورمان، برنامه‌هایی تدوین و اجرا می‌شود. یکی از این برنامه‌ها اورژانس اجتماعی است که حاصل فعالیت‌های چندین ساله‌ی سازمان بهزیستی کشور در دفتر امور آسیب دیدگان اجتماعی است.

خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟

نزدیک به ۲۰ سال است که از تاسیس اورژانس اجتماعی کشور می‌گذرد، اما به گفته‌ی مسئولان هنوز ۷۰ درصد از مردم از خدماتی که اورژانس اجتماعی ارائه می‌دهد، اطلاعاتی ندارند.

خشونت علیه زنان و کودکان؛ تاکِی؟

خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟

سرکار خانم طیبه خلقی، وکیل پایه یک دادگستری (کانون وکلای دادگستری تهران) مؤسس و صاحب امتیاز مرکز مشاوره روانشناسی یسنا، سوالات حقوقی شما را در زمینه های خشونت علیه زنان و کودکان، در کتابی با همین عنوان، پاسخ می‌دهد. با ما باشید تا رسیدن به مرز بی‌خشونتی علیه من، تو و فرزندانمان.

خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟
خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟

کتاب خشونت علیه کودکان و زنان نوشته‌ی طیبه خلقی به شما آموزش می‌دهد که اورژانس اجتماعی چیست و افراد آسیب‌دیده چگونه می‌توانند از آن کمک بگیرند.

خشونت علیه زنان و کودکان؛ تاکِی؟

خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟

به امید آن روزی که هیچ‌یک از زنان و کودکان سرزمینمان مورد خشونت واقع نشوند و اگر هم خشونتی بر آن‌ها تحمیل شد، سکوت نکنند و با آگاهی کامل از حق خود دفاع کنند و از اورژانس اجتماعی برای حل این گونه مشکلات کمک بگیرند.

خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟

خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟

همین حالا با ما تماس بگیرید.

۰۲۱-۲۲۴۲۴۵۸۵

خشونت علیه زنان و کودکان؛ راه‌حل چیست؟

جهت کسب اطلاعات بیشتر از اینستاگرام بازدید نمایید.

khoshonat.zanan_kodakan@

علل تمایل مردان جوان به زنان جا‌افتاده چیست؟


وب‌سایت مایندوِی: آمار نشان می‌دهد که در روزگار کنونی تعداد مردان جوانی که با زنان مسن‌تر از خود آشنا و ازدواج می‌کنند بیشتر از آن چیزی است که ما تصورش را می‌کنیم. علاقمندی مردان جوان به ارتباط با زنان جا‌افتاده همچون یک مسئله اپیدمی است که از افراد عادی تا سلبیرتی‌ها و حتی سیاست مداران، شامل حال طیف گسترده‌ای از مردان جوان می‌شود.

یکی از نمونه‌های معروف چنین ازدواج‌هایی دو هنرمند معروف هالیوود مانند دمی مور و استون کوچر شوهر اوست که ۱۶ سال از او کوچک‌تر است. شاید این اختلاف سنی فاحش به نظر بیاید، ولی باید بگوییم که زوج‌های بی‌شمار دیگری با اختلاف سنی‌های قابل‌توجه‌تر از این نمونه هم وجود دارند.

علل علاقمندی مردان جوان به ارتباط با زنان جا‌افتاده

همه ما رئیس‌جمهور فرانسه امانوئل ماکرون را می‌شناسیم که با بریژیت معلم دوران دبیرستان خود که ۲۴ سال از او بزرگ‌تر است ازدواج کرده است. ماکرون وقتی همسر آینده‌اش را برای اولین بار سر کلاس درس ملاقات کرد تنها ۱۵ سال داشت. هرچند ارتباط این دو تا زمانی که ماکرون به سن بلوغ نرسیده بود، رابطه‌ای عاشقانه محسوب نمی‌شد، اما تحقیقات موشکافانه‌ای که در رابطه امانوئل و بریژیت صورت پذیرفته، نشان می‌دهد که وجود چنین روابط عاشقانه‌ای جزوی از اقتضای زمانه است و ایشان در این مورد تنها نیستند.

باوجود احتمال انگشت‌نما شدن و ننگ بودن، روابط با چنین اختلاف سنی‌های فاحشی بین مردان جوان و زنان مسن‌تر همچنان زنده است و روزبه‌روز بیشتر می‌شود. تحقیقاتی که در این زمینه صورت گرفته علل آن را توضیح می‌دهد.

علل ترجیح مردان جوان برای ارتباط با زنان مسن‌تر

سایت معتبر Today.com یک بخش نظرسنجی به این موضوع اختصاص داده که چرا مردان جوان، از زنان مسن‌تر خوششان می‌آید؟ برای توضیح این امر دلایل فراوانی توسط مرد‌هایی که با آن‌ها مصاحبه صورت گرفته شده، ذکر شده است که از آن جمله عبارتند از: آن‌های متکی‌به‌خود (self-assured) هستند، عزت‌نفس (self-confident) دارند، گفتگو‌های صریح و بی‌پرده‌ای دارند که آن‌ها را خوش‌صحبت‌تر می‌کند و اینکه صرفا بر تشکیل خانواده تمرکز ندارند.

در برخی از مصاحبه‌ها مرد‌های جوان چنین اظهار داشتند که مواظبت و توجهی که در رابطه با یک زن مسن‌تر از خود دریافت می‌کنند سبب افزایش سطح اعتماد‌به‌نفس و عزت‌نفس ایشان می‌شود. بعضی دیگر نیز چنین اذعان کرده‌اند که زن مسن‌تر دارای تجربه بیشتری در زندگی، ثبات عاطفی، صلابت بوده و در عین داشتن صداقت می‌توانند به مسائل از دیدگاه‌های مختلفی نگاه کنند.

مردی که ترجیح می‌دهد با زنان مسن‌تر از خود آشنا شود در توصیف و مقایسه‌ای که حین دوره آشنایی با دختران جوان‌تر از خود داشت چنین می‌گوید: «احساسم این بود که گویا سعی داشتم در هیاهوی موسیقی کلوپ رقص بخواهم مکالمه‌ای معنی‌دار داشته باشم». مهم‌ترین عامل نارضایتی این فرد در موارد آشنایی با زنان کم سن و سال این بود که مجبور بوده با رفتار‌های نابالغانه و بازی‌های آن‌ها مواجه شود.

علل علاقمندی مردان جوان به ارتباط با زنان جا‌افتاده

چه میزان اختلاف سنی مسئله‌ساز است؟

طبق تحقیقات دکتر گلوریا کاوان (۱۹۸۴) در روابط عاطفی و عاشقانه‌ای که در آن زن از مرد مسن‌تر است، احتمال موفقیت و خوشبختی کمتری نسبت به رابطه‌های بدون اختلاف سنی، دارند. طبق نتایج تحقیق دکتر کاوان که هم‌زمان از جامعه آماری نوجوان و بالغان استفاده کرده بود، در هر دو گروه امکان موفقیت رابطه در حالتی که اختلاف سنی بیش از ۱۸ سال (زن بسیار مسن‌تر) است، بسیار پایین است.

هرچند که این شکاف سنی کمتر باشد، میزان قضاوت از سوی دیگران نیز به همان میزان کمتر است (در همین راستا به مقاله‌ای با عنوان «دلایل اصلی سخت بودن گریز از تعصب و پیش‌داوری» مراجعه کنید). همچنین دکتر کاوان چنین دریافت که زمانی که اختلاف سنی در بازه ۷ سال باشد، هر دو گروه مردان نوجوان و بالغ در مقایسه با زنان، استاندارد دوگانه‌ای برای قضاوت و پیش‌داوری جنسیتی به کار نمی‌برند.

نقطه عطف این اختلاف سنی کجاست؟ مردی که در نظرسنجی Today.com شرکت داشت و تجربه آشنایی با زنان جوان‌تر از خویش را داشت چنین اظهار می‌کند که ارتباط داشتن با زنی که تنها ۵ سال از او بزرگ‌تر باشد برای به دست آوردن بلوغ عاطفی و عمق رابطه‌ای که وی به دنبال آن بود را ناکافی دانسته بود. او زنانی را ترجیح می‌داد که یک دهه از او بزرگ‌تر باشند. در توضیح این ترجیح او چنین بیان کرد که این زنان بیشتر متکی‌به‌خود بوده و جاافتاده‌تر هستند و در مقابل «زنان جوان‌تر به‌اندازه‌ای که زنان مسن‌تر امکان رشد را برایم میسر می‌کنند را نمی‌توانند فراهم کنند.»

علل علاقمندی مردان جوان به ارتباط با زنان جا‌افتاده

«در تعقیب یوزپلنگ (کنایه از زن جاافتاده)»

با محرز شدن این نکته که ترجیح شمار زیادی از مردان، ارتباط داشتن با زنان مسن‌تر است، سوال اصلی این است: چنین روابطی چطور شکل می‌گیرند؟ اگرچه در برابر داستان‌های کلیشه زنان مسنی که لباس پلنگی می‌پوشند و در حین سر کشیدن نوشیدی از مردان جوان دلبری می‌کنند، همه ما جبهه می‌گیریم و باورش نمی‌کنیم، ولی از زبان بسیاری از زنان داستان‌های واقعی را از نحوه ابراز توجه و پاپیچ شدن مردان جوان به آن‌ها می‌شنویم که به‌سختی به دنبال ارتباط با ایشان بوده‌اند.

خانم دکتر میلین آلاری در مقاله‌ای با عنوان «این مردان هستند که دنبال پلنگ هستند» (۲۰۱۹) چنین ذکر می‌کند که برخلاف کلیشه و باور عمومی، تعداد زنانی که خود را «اغواگر» دانسته و به دنبال مردان جوان هستند بسیار معدود هستند. این در حالی است که مردان جوان «بی‌اختیار منتظر فرصتی هستند تا بتوانند عشق‌بازی کنند».

وی با استفاده از داده‌های جمع‌آوری‌شده طی ۵۵ مصاحبه‌ای که با زنان ۳۰ تا ۶۰ ساله‌ای که با مردان جوان‌تر از خود رابطه داشته‌اند دریافت که زنانی که بیش از ۴۰ سال دارند به نسبت زنانی که در دهه ۳۰ سالگی خود هستند، در ایجاد چنین رابطه‌ای نقش منفعلانه‌تری از خود نشان می‌دهند. دکتر آلاری چنین اظهار می‌کند که درزمینه تحقیقات موردبحث، توانمندی یا تمایل به «بازتعریف نمایش جنسیتی» که برای ایجاد روابط اعمال می‌شود، توسط باور‌های فرهنگ عمومی، دست‌خوش تغییر می‌شود.

عشق حقیقی فراتر از اختلاف سنی

تحقیقی که توسط برایان کولیسون و لوسیانا پونس د-لئون (۲۰۱۸) برای بررسی علل تبعیض و پیش‌داوری‌های مرتبط با اختلاف سنی انجام یافت، چنین نتیجه می‌گیرد که طبق نظریه تکامل اصولا زنان جوان برای به حداکثر رساندن آمادگی باروری و دستیابی به منابع باید جذب مردان مسن‌تر از خود باشند و بالعکس. همچنین این محققین خاطرنشان می‌کنند که در روابط غیرمرسوم که اختلاف سنی در آن‌ها بیشتر است، بخصوص زمانی که زن مسن‌تر باشد، ترجیحات همسرگزینی مسلم قبلی را نقض می‌کند.

اما در جهان واقعی چنین به نظر می‌رسد که برخی از مردان ارتباط برقرار کردن با زنان مسن‌تر را ترجیح می‌دهند. دلیل این مسئله آن است که در چنین روابطی احساس برابری نسبی بیشتری حاکم است. چنین همسریابی‌هایی متداول‌تر و نیز موفق‌تر از آن چیزی است که اغلب افراد بر آن باور دارند.

منبع: psychologytoday

زنان؛ قربانیانی که صدایشان کمتر شنیده می‌شود


روزنامه خراسان – نرگس عزیزی: وقتی حرف از خشونت علیه زنان به میان می‌آید، هر کسی ممکن است رفتار‌ها یا برخورد‌هایی را به خاطر بیاورد؛ از خشونت جسمی تا بددهنی، از توهین تا ایجاد محدودیت‌های شدید و …. واقعیت این است که درباره مصادیق خشونت علیه زنان، هنوز اتفاق نظر جامعی وجود نداشته و همین در برخی مواقع کار را دشوار کرده است.

اما هر چه هست خوشبختانه در بخش‌هایی اتفاق نظر بین فرهیختگان، قانون‌گذاران و البته عموم مردم در حال شکل‌گیری است. سال ۹۸ از نظر مبازره با خشونت علیه زنان تا به این‌جا سالی خاص بوده است؛ چرا که بالاخره بعد از چندین سال انتظار، کار روی لایحه صیانت، کرامت و تأمین امنیت بانوان در برابر خشونت از سوی قوه قضاییه نهایی و این لایحه اواخر شهریور امسال برای دولت ارسال شد.

هر چند برای اجرایی شدن این لایحه هنوز باید صبور بود، اما به هر صورت تدوین این لایحه به عنوان قدم اول، مهم و قابل تامل است. دوشنبه این هفته یعنی امروز به نام روز جهانی مبارزه با خشونت علیه زنان نام گذاری شده است. به این مناسبت به سراغ این لایحه رفته و بخش انواع جرایم علیه زنان را به صورتی مختصر مرور کرده‌ایم. در کنار آن به برخی انواع خشونت که بسیار مغفول است اشاره‌ای داشته‌ایم. در نهایت هم چهار توصیه به زنان داریم تا به کمک آن بتوانند میزان رفتار‌های خشن درباره خود را کاهش دهند.

قربانیانی که صدایشان کمتر شنیده می‌شود

لایحه‌ای که لازم است هر زنی آن را بخواند

لایحه «صیانت، کرامت و تأمین امنیت بانوان در برابر خشونت» شهریور امسال یک قدم به تصویب و اجرایی شدن نزدیک‌تر شد، اما چرا باید این موضوع را اتفاقی خوب در نظر بگیریم؟

شهریور امسال، بالاخره لایحه «صیانت، کرامت و تأمین امنیت بانوان در برابر خشونت» از قوه قضاییه به دولت فرستاده شد. لایحه‌ای که اکنون می‌توانیم آن را جزو نهایی‌ترین ایده‌ها در زمینه حمایت از زنان در برابر خشونت در نظر بگیریم. هر چند این لایحه تا تبدیل به قانون شود، مسیر نسبتا طولانی در پیش دارد و ممکن است تا به مرحله اجرا برسد، لازم باشد دست کم تا سال ۹۹ صبر کنیم، اما هرچه هست این لایحه نکات مثبتی دارد که خوب است همه به آن نگاهی بیندازیم.

مصادیق خشونت علیه زنان در این لایحه

این لایحه از فصول مختلفی تشکیل شده است، از مسائل اجرایی آن تا تعریف جرایم در این زمینه و البته رسیدگی به این موارد. در این بخش، نگاهی به فصل چهارم این لایحه انداخته‌ایم تا بتوانیم دیدی بهتر از مصادیق خشونت علیه زنان داشته باشیم.

در این لایحه، جرایم علیه زنان در چهار بخش دیده شده است؛ جرایم علیه تمامیت جسمانی، جرایم علیه حیثیت معنوی و روانی، جرایم علیه عفت و اخلاق عمومی و جرایم علیه حقوق و تکالیف خانواده. در هر کدام از این چهار دسته، نکات مثبتی وجود دارد که اطلاع از آن‌ها می‌تواند به زنان کمک کند تا آگاهی بیشتری از حقوق خود داشته باشند.

خشونتی آشنا برای همه

زمانی که بحث خشونت مطرح می‌شود، اولین چیزی که به خاطر بسیاری می‌آید، خشونت جسمی است. در این لایحه نیز خشونت جسمی علیه زنان تا حد زیادی تحت پوشش قرار داده شده است.

نکته جالب این‌که در نگاه تدوین‌کنندگان این لایحه، نه فقط نقص و از کار افتادگی دایمی یا موقت عضو یا سایر انواع آسیب‌های جسمانی بلکه حتی آسیب به زیبایی زنان، چه به صورت موقت و چه دایمی، قابل شکایت و پیگیری است.

در نظر داشته باشیم آسیب به زیبایی افراد، بیشتر اوقات عوارضی جدی بر سلامت روان آن‌ها دارد و این‌که تدوین‌کنندگان این لایحه به این موضوع توجه داشته‌اند، وجه مثبت دیگری از ماجراست.

قربانیانی که صدایشان کمتر شنیده می‌شود

آزار به کمک زبان

اما همان‌طور که بسیاری از ما می‌دانیم، خشونت تنها آسیب جسمی نیست. خشونت کلامی و خشونت روانی، دسته دیگری از انواع خشونت است که این روز‌ها روان‌شناسان توجه زیادی به آن دارند. خوشبختانه در این لایحه، این موضوع در مبحث جرایم علیه حیثیت معنوی و روانی تا حد خوبی دیده شده است.

نکته قابل توجه در این بخش این است که استفاده از روش‌های جدید ارتباطی مانند بستر اینترنت به منظور مزاحمت برای بانوان و ابراز خشونت کلامی به آن‌ها نیز دیده شده است. در این خصوص ارسال پیام‌های مستهجن برای زنان یا پیام‌های نامتعارف هم قابلیت پیگیری حقوقی توسط زنان را دارد.

از سویی تهدید زنان به قتل یا ضرر جسمی، عرضی یا مالی، تهدید به افشای سر و پخش بدون اجازه تصاویر زنان یا عکس‌ها و فیلم‌های خانوادگی و خصوصی، همه از جمله مواردی است که به عنوان جرم دیده شده است. البته هم اکنون نیز زنان امکان شکایت از افراد بابت پخش بدون اجازه عکس و فیلم را دارند.

نکته مثبت دیگر در این لایحه، اشاره به رفتار همسر در این بخش است. در تبصره ماده ۳۶ این بخش آمده است: «هرکس همسر خود را به طور مکرر تحقیر کند به یکی از مجازات‌های درجه هفت محکوم می‌گردد».

هر چند آوردن قید «به طور مکرر» در این بند می‌تواند بحث‌هایی را به دنبال داشته باشد، اما توجه به این نکته مهم که مردان حق هر برخوردی را با همسران خود ندارند، نکته مثبتی است که لازم است هم مردان و هم حتی خود زنان به آن توجه داشته باشند.

رفتار‌هایی آزاردهنده در اماکن عمومی

در مبحث سوم جرایم، این لایحه به موضوع جرایم علیه عفت و اخلاق عمومی پرداخته است. تمرکز اصلی این بخش بر رابطه جنسی اجباری با زن، پیشنهاد رابطه یا درخواست رابطه است.

نکته مثبت این‌که اگر پیشنهاد یا درخواست رابطه در محیط کار به زن داده شود، حق زن برای پیگیری ماجرا دیده شده است، اما شاید یکی از فراگیرترین موارد در این بخش، ماده ۵۰ این مبحث باشد. آن‌جا که تدوین‌کنندگان لایحه آورده‌اند: «هرگاه در اماکن عمومی مردی عمداً بدن خود را به بدن زنی بزند یا به هر نحو باوی تماس ایجاد کند به شلاق درجه هشت محکوم می‌گردد.»

خشونت علیه زنان در خانه و محل کار

هر چند پیگیری خشونت جسمی و خشونت روانی از سوی اعضای خانواده، طبق موادی که پیش از این اشاره شده در این لایحه دیده شده است، اما جدای از آن، در مبحث چهارم این لایحه به موضوع جرایم علیه حقوق و تکالیف خانواده پرداخته شده است.

طبق مواد این مبحث «ازدواج و طلاق اجباری» زنان ممنوع است و کسی که مرتکب این موضوع شود (پدر، مادر یا هر فرد دیگری) به حبس یا جریمه نقدی محکوم خواهد شد. نکته دیگری که در این بخش آمده مربوط به زنان شاغل است.

این‌که در محیط‌های کاری، کارفرما حق تعیین تکلیف برای ازدواج یا بارداری زنان شاغل را ندارد و نمی‌تواند به واسطه مواردی، چون بچه‌دار شدن، زن را از حقوق قانونی خود در محیط کار محروم کند. البته واقعیت این است که بحث حمایت از زنان شاغل، موضوعی است که هنوز جای کار بسیاری دارد و اختصاص چند ماده به آن کفایت نمی‌کند.

کلام پایانی آن‌که هرچند انتقاد‌هایی به این لایحه وارد است، اما غالب متخصصان معتقدند تصویب و اجرایی شدن این لایحه می‌تواند قدم مثبت قابل توجهی برای تحقق حقوق زنان باشد و از بخشی از رفتار‌های خشن علیه زنان به خوبی پیشگیری کند.

قربانیانی که صدایشان کمتر شنیده می‌شود

خشونت‌های پنهان علیه زنان

هنوز هم در خصوص برخی از انواع خشونت‌ها علیه زنان، کمتر صحبت شده و زنان حمایت کمتری برای دفاع از حقوق خود در این زمینه دارند.

این روز‌ها متخصصان، خشونت علیه زنان را به صورت عمومی در چهار دسته تقسیم بندی می‌کنند؛ خشونت جسمانی، خشونت روانی و کلامی، خشونت جنسی و خشونت مالی. در لایحه‌ای که توسط قوه قضاییه تهیه شده است، خوشبختانه دو دسته اول خشونت، دیده شده و تا حدی به مصادیق آن اشاره شده است.

هر چند در بخش خشونت روانی، هنوز موضوع جای کار دارد. درباره خشونت جنسی نیز به صورت خاص، این لایحه خشونت جنسی علیه زنان توسط افراد غریبه را تا حدی تحت پوشش قرار داده، اما در خصوص خشونت جنسی توسط اعضای خانواده سکوت کرده و البته دسته آخر، یعنی خشونت مالی، بخشی است که به میزان زیادی در این لایحه مغفول مانده است.

منظور از خشونت مالی چیست؟

ساده‌ترین تعریف خشونت مالی را می‌توان این طور در نظر گرفت: این‌که فردی به واسطه توان مالی و جایگاهی که دارد، امکان دسترسی زن به منابع مالی را محدود کند و از پول به عنوان ابزاری برای اعمال فشار بر او کمک بگیرد. البته این منابع مالی، گاهی منابع مشترک خانواده است و گاهی پول و دارایی خود زن.

چند مثال زیر می‌تواند منظور از خشونت مالی را روشن‌تر کند: پدری که به دختر نوجوان یا جوانش اجازه خرج کردن بدون دخالت مستقیم خودش را ولو به میزان اندکی نمی‌دهد، همسری که ارث رسیده به زنش را تصاحب کرده و اجازه نمی‌دهد او برای آن تصمیم بگیرد.

زن شاغلی که ناچار است هر ماه تمام درآمد خود را به حساب همسرش واریز و طی ماه تنها با اجازه و تایید همسر خرج کند، زنی که برای درمان بیماری نیاز به پول دارد، اما همسر یا پدرش با وجود توان مالی در این زمینه تعلل می‌کند و …. استفاده از ابزار توان مالی برای تحت فشار گذاشتن زنان، یکی از روش‌های قدیمی برای اعمال نظر و وادار کردن زنان برای همراهی است.

شاید اگر زنان آگاهی بیشتری از حقوق خود در این زمینه داشتند و البته قانون نیز حمایت صریح‌تری از زنان در این خصوص می‌کرد، زنان کمتری قربانی این سبک خشونت می‌شدند.

به خشونت نه بگویید!

به عنوان یک خانم می‌توانید با توجه به این ۴ نکته، خشونت علیه خودتان را به کمترین میزان ممکن برسانید
خشونت علیه زنان، به هر شکلی که باشد و با هر توجیهی که همراه شود، محکوم است، اما واقعیت این است که محکوم کردن این رفتار‌های ناپسند در بسیاری از مواقع نمی‌تواند مانع تکرار آن شود. به راستی اگر قرار به توقف این رفتار‌ها از سوی زنان باشد، آن‌ها باید به چه نکاتی توجه داشته باشند؟

قربانیانی که صدایشان کمتر شنیده می‌شود

درباره حقوق خود اطلاعات کسب کنید

تا چند دهه قبل این‌که پدری برای ازدواج دخترش تصمیم بگیرد و حتی به عنوان ازدواج ناشی از خون‌بس او را به خانواده دیگری بدهد، امری شایع بود. اما حالا آرام آرام این موضوع در حال جا افتادن است که ازدواج یا طلاق اجباری، ممنوع است و خود دختر باید برای زندگی‌اش تصمیم بگیرد. اگر شما به عنوان یک زن تا به حال روی موضوع حقوق خود دقیق نشده‌اید، پیشنهاد اولیه ما مطالعه این پرونده و در کنار آن لایحه پیشنهادی قوه قضاییه در این زمینه است.

روی مهارت‌های ارتباطی خود کار کنید

این مشکل بسیاری از زنان است که با وجود آگاهی از حقوق خود، توان ایستادگی در برابر خشونت را ندارند. در این بین بسیاری جرئت مخالفت هم ندارند و می‌ترسند در صورت مخالفت، آسیب بیشتری ببینند یا این که در عین حال که قربانی ماجرا هستند، باز هم محکوم شوند. هر چند برای حل مشکلاتی، چون محکوم شدن قربانی یا پیشگیری از برخورد‌های نادرست دیگران، نیاز به فرهنگ سازی گسترده داریم، اما یادتان باشد در بسیاری از مواقع، آشنایی با مهارت بیان جرئت‌مندانه می‌تواند به شما کمک کند تا از حقوق خود به شکل کارآمدتری دفاع کنید.

خود را توانمند سازید

بسیاری از زنان قربانی خشونت، ناچار از ماندن در روابط آسیب‌زای خود هستند. این واقعیت تلخی است که پیدا کردن راه چاره برای آن نیز چندان آسان نیست. زنی که ناچار به تحمل شوهر بددهن و غیر قابل اصلاح خود است، چون امکان جدا شدن ندارد، زنی که بدرفتاری کارفرما را تحمل می‌کند، چون نیاز به آن شغل دارد و ….

در شرایطی از این دست، کسب مهارت برای درآمدزایی، گسترش دایره روابط اجتماعی، تقویت مهارت‌های اجتماعی و … می‌تواند به زنان کمک کند تا گزینه‌های جدیدی برای خود تعریف و امکان بیرون آمدن از روابط پرآسیب را در زمانی کوتاه‌تر فراهم کنند.

سکوت نکنید

شکایت از دیگران بابت رفتار‌های آزاردهنده، یکی دیگر از موضوعاتی است که به صورت معمول با اکراه زیادی از سوی زنان صورت می‌گیرد. آن‌ها می‌ترسند نتوانند شکایت خود را اثبات کنند، متحمل بدرفتاری مضاعف شوند و تنها هزینه زیادی روی دست‌شان بماند و شکایت، آورده‌ای برایشان نداشته باشد.

اگر شما هم چنین دغدغه‌هایی دارید، شاید بهتر باشد از موارد کم‌هزینه‌تر آغاز کنید. به عنوان مثال اگر در فضای شبکه‌های اجتماعی به شما توهین شده، موضوع را در همان شبکه اجتماعی گزارش دهید. اگر در فضایی مانند مترو یا اتوبوس هدف بدرفتاری قرار گرفته‌اید، به مسئول بخش مراجعه کنید و رفتار فرد خاطی را گزارش دهید

اگر در محیط کار قربانی بدرفتاری یکی از همکاران شده‌اید، برای مدیر خود نامه بنویسید و وضعیت را شرح دهید. اگر در خانه قربانی خشونت همسر خود هستید با شماره اورژانس اجتماعی (۱۲۳) تماس بگیرید و از آن‌ها کمک بخواهید. این رفتار‌ها هیچ‌کدام به منزله شکایت حقوقی نیست، اما تمرین خوبی برای دفاع از حقوق شماست و به شما کمک می‌کند تا در زمان لازم بتوانید اقدام قانونی موردنیاز را به عنوان یک گزینه در نظر داشته باشید.