هر ایرانی، یک «بزن به حساب» در سوپریِ سرِ کوچه!


برترین‌ها: گرانی سرسام‌آور، بازار نسیه را داغ کرده، مردم نسیه‌ می‌برند و مغازه‌دارها هم چاره‌ای جز مدارا ندارند، این گزارش در همین حال و هواست.

«بزن به حساب»؛ این جمله‌ی آدم‌هایی است که خورد و خوراکشان هم قسطی شده است. این گزارش به روایت مواجهه سوپرمارکت‌ها با این افراد می‌پردازد.

آدم‌هایی بی‌توجه به قیمت‌ها گشتی در مغازه می‌زنند و خریدهایشان را دم صندوق می‌گذارند و می‌روند سراغ بقیه خریدها. اما بعضی‌ها بعد از گشتی در مغازه،  قیمت‌ها را نگاه می‌کنند، کمی دست‌دست می‌کنند و بعد خریدشان را دم صندوق می‌گذارند. گروهی دیگر اما گشتی در مغازه نمی‌زنند، همین که وارد مغازه می‌شوند، یک راست سراغ جنسی که می‌خواهند می‌روند و بعد از نگاه کردن قیمتش آن را به صندوق می‌برند و بعد می‌گویند «بزن به حساب». ما در این گزارش سراغ این آدم‌ها رفته‌ایم البته نه سراغ خودشان، سراغ صاحبان سوپرمارکت‌ها رفته‌ایم و پای قصه‌هایشان از نحوه مواجهه‌شان با این دسته از آدم‌ها نشسته‌ایم. آدم‌هایی که چند وقتی است خورد و خوراکشان قسطی شده است.

«بزن به حساب» در سوپرمارکت‌ها رونق گرفت

خیلی‌ها پول کم می‌آورند

آخر شب بود و داشتیم کم‌کم مغازه را تعطیل می‌کردیم. مرد نسبتا جا افتاده‌ای وارد مغازه شد. مو‌های کنار شقیقه‌اش سفید شده بود و ریش تنکی داشت. گوشه و کنار مغازه را وارسی کرد و بعد سراغ کنسرو‌ها را گرفت؛ «یکی از شاگرد‌های مغازه کنسرو خورش قیمه را جلوی رویش گذاشت و گفت این خوبه.» مرد مستاصل پشت جعبه را نگاه کرد و وقتی متوجه قیمتش شد، آن را گذاشت روی پیشخوان و خودش رفت سراغ قفسه کنسروها.

چندتایی را خودش نگاه کرد و در نهایت پرسید «کنسرو تا سه چهار هزار تومان چی دارید؟» من که گوشه‌ای از مغازه ایستاده بودم، این بار خودم رفتم کمکش و شروع کردم نگاه کردن قیمت کنسروها، اما هیچ‌کدام سه یا چهار هزار تومان نبودند. مرد که دید در قسمت کنسرو‌ها چیزی نصیبش نمی‌شود، خودش گفت «ولش کن، کالباس ارزون چی دارین؟» برایش توصیح دادیم که دو نوع کالباس بیشتر نداریم و قیمت‌هایش بالا است.

گفت: «تخم‌مرغ. تخم‌مرغ چند شده؟» قیمتش را که گفتیم، رفت چندتایی تخم مرغ با یک بسته نان و یک کره برداشت. گفت نوشابه هم می‌خواهم؛ «زرد از اون پرتقالی‌ها. یه بسته مگنا قرمز هم بده.» جنس‌ها را برایش داخل کیسه گذاشتیم. موقع حساب کردن پول کم آورد. این پا و اون پا کرد و هی داخل جیب شلوار و پیراهنش دست می‌کرد، اما خبری نبود. آمدم جلو و گفتم «باشه، بعدا بیار برامون.»

مغازه‌ای که این قصه را از آن روایت کردیم در تهران‌پارس بود.

بعضی‌ها را توپ هم منفجر نمی‌کند

«این‌جا که کسی حساب دفتری نداره. سرایدارشون سیگار ماربلو‌تاچ می‌کشه، بعد انتظار داری از ما نسیه بگیرن؟» مرد فربه‌ای است که وقتی با او همکلام می‌شوید استرس می‌گیرید نکند دکمه‌های پیراهنش که روی شکمش قرار گرفته‌اند از جا در بیایند. مو‌های سرش ریخته و با لهجه ترکی غلیظ با کارگر‌های مغازه‌اش صحبت می‌کند. می‌گوید «اینجا همه وضعشان خوب است و توپ منفجرشان نمی‌کند. ولی مثلا در حد هزار یا پونصد تومن وقتی می‌خوان نقدی حساب کنن ممکنه بگه بعدا میارم.»

این را می‌گوید و می‌رود سراغ جور کردن جنس‌هایی که شاگردش همینطور که با تلفن در حال حرف زدن است روی کاغذ تندتند می‌نویسد. در حین صحبتمان، مغازه مدام پر و خالی می‌شود و کار همه در کمترین زمان ممکن راه می‌افتد. روی چهارپایه رفته است که روغن را از قفسه‌ای که دستش نمی‌رسد، بردارد. بر می‌گردد سمت من و انگار سال‌هاست با هم آشنا هستیم و می‌گوید «پسر جون، بیا اینو بگیر بزار زمین.» بعد هم می‌گوید اینجا دو جور مشتری داریم؛ «یکی اینایی که اینجا می‌بینی که ما بهشون می‌گیم گذری و یکی دیگه که کار ما با اون‌ها می‌گذره که توی خونه نشستن و تلفنی سفارش میدن.»

می‌گوید «گفتم که اینجا از نسیه و این حرف‌ها خبری نیست، ولی بعضی وقتا که جنس رو می‌بریم دم خونه مشتری‌ها، طرف پول نقد همراهش نیست و یا میگه کارت همسرش دم دست نیست. ما هم دل نگرانی از این بابت نداریم. فاکتور‌ها رو نگه می‌داریم، چون می‌دونیم چند وقت بعد میان مغازه یا با خرید بعدی حساب می‌کنند. اما از یکی دو نفری هم نام می‌برد که شاگرد مغازه با شنیدن اسمشان نیشش تا بناگوش باز می‌شود. می‌گوید این دو تا خانم با من قرار گذاشتن و آخر هرماه میان حسابشون رو تسویه می‌کنن؛ انصافا هم تا الان یه روز این ور اون رو نشده حسابشون.»

مغازه‌ای که این قصه را از آن روایت کردیم در جماران بود.

«بزن به حساب» در سوپرمارکت‌ها رونق گرفت

اینجا آدم‌ها سر از زمین بلند نمی‌کنند

دفترچه‌ای را که خودش آن را حساب دفتری می‌خواند جلوی رویم قرار می‌دهد و می‌گوید: «بیا خودت ببین مردم اینجا چقدر چقدر جنس نسیه می‌برن. نهایت رقم بالایی که پیدا می‌کنی ۲۰۰ هزار تومانه.» پیراهن آستین‌کوتاه مشکی‌ای پوشیده که به تنش زار می‌زند. با آن چشم‌های سرخ که دو دو می‌زنند، سرتاپایم را برانداز می‌کند و بعد به مغازه تقریبا خالی از جنسش اشاره می‌کند و می‌گوید: «کسی نمیاد اینجا چیپس و پفک بخره که بخوام قفسه‌هامو پر کنم. کره یه رقم آوردم اونم ارزون‌ترینش، پنیر هم همینطور.» مغازه‌اش در کوچه‌ای تنگ و باریک است و با وجود اینکه سرشب است، محله خلوت است و هرازگاهی، تک و توک رهگذری بدون این‌که به نور مغازه و حضور من و مغازه‌دار نگاه کند از گوشه کوچه می‌گذرد.

آقای مغازه‌دار دلیل این بی‌توجهی را حساب‌های دفتری می‌خواند و می‌گوید آدم‌های اینجا اکثرشان کارگر روزمرد هستند، «حالا بعضی‌هاشون اگر شانس باهاشون یار بوده باشه بیمه هم براشون رد می‌شه، اما همه هشتشان گرو نه‌شان است، در این حد که حتی ماکارونی و سویا رو هم نسیه می‌برن.»

جلوی سکوی سنگی دم مغازه می‌نشیند و سیگاری روشن می‌کند و همین که دود اولین پوک به سیگار از دهانش در حال بیرون آمدن است، می‌گوید: «زمانی این‎جا اکثر آدمایی که زندگی می‌کردن، بازاری بودن، اما حالا همه‌ی اونا رفتن بالاشهر و این محله شده، محله مهاجر‌هایی که میان تهران برای کار. برای همین هم ما با این اوضاع کنار اومدیم. بالاخره مردم پول ندارن و منم مغازه از خودمه.»

کنارش ایستاده‌ام و به زنی نگاه می‌کنم که وقتی وارد کوچه شد، محکم دست پسرش را کشید و چیزی بهش گفت تا کنار خودش بماند. بر می‌گردد سمتم و بازهم سرتا پایم را ورانداز می‌کند و می‌گوید: «پسر جون، تا حالاشده جلوی سوپرمارکت محل سرت بندازی پایین به خاطر حساب دفتری؟ نشده دیگه، ولی اینجا هر روز میشه.»

مغازه این قصه ما در سرچشمه تهران بود.

«بزن به حساب» در سوپرمارکت‌ها رونق گرفت

پی‌نوشت: این مطلب با دخل و تصرف از وب‌سایت میدان برداشته شده است.

روزگار دادزن‌ها؛ داد بزن و بفروش!


روزنامه خراسان – محمدعلی محمدپور: «از مغازه ما دیدن بفرمایید. لباس‌های زمستونی با بهترین قیمت. آقایون، خانم‌ها عکس با حرم می‌گیریم». در همهمه همیشگی شهر اگر خوب گوش کنید احتمالا صدای کسانی را می‌شنوید که هر از گاهی با تکرار جملاتی سعی در جلب کردن توجه رهگذران شهر دارند. آدم‌هایی که در معابر شهری پر رفت‌و‌آمد می‌توان پیدایشان کرد. به این افراد به اصطلاح «دادزن» می‌گوییم.

داد بزن و بفروش!

کسانی که ممکن است در طول یک روز بین ۸ تا ۱۰ ساعت مجبور باشند یک جمله تکراری را بار‌ها و بار‌ها به زبان بیاورند و هستند کسانی هم که یک عمر، کارشان تکرار کردن همین چند جمله محدود است. حتی تصور کردنش هم سخت است که یک دادزن مجبور است هر روز از حنجره‌اش مایه بگذارد و بلند داد بزند تا مشتری جذب کند. در پرونده امروز تصمیم داریم به سراغ چند نفر که به این شغل سخت مشغول هستند برویم و با شغل‌شان و دغدغه‌هایشان بیشتر آشنا شویم. البته اصناف یا فروشگاه‌های مختلفی ممکن است دادزن استخدام کنند، اما در این پرونده به سراغ یک دادزن فروشگاه پوشاک، یک بفرمازن رستوران و یک دادزن عکاسی اطراف حرم رفته‌ایم تا از خودشان، شغل‌شان، خاطرات‌شان، واکنش‌های مردم و … برای‌مان بگویند.

برای بهتر شدن صدایم، رژیم غذایی دارم!

مهران کنار یک مغازه ایستاده، مدام تکرار می‌کند: «انواع مانتو ۷۸ و ۹۸ تومن. پیراهن راحتی‌ها ۱۵، ۲۰ و ۳۸ تومن» و خیلی هم جملات را جاندار ادا نمی‌کند. در صبح نسبتا ملایم پاییزی، در یکی از خیابان‌های پر رفت و آمد به دنبال پیدا کردن یک «دادزن» هستم. بالاخره دریکی از پیاده‌رو‌ها فرد مد نظر را پیدا می‌کنم. به علت حفاری توسط یکی از سازمان‌های شهری، عرض پیاده‌رو نصف شده است و فردی که تحت نظر گرفته‌ام کنار کانال حفر شده مقابل مغازه ایستاده است به طوری که رهگذران برای گذشتن، باید از بین او و مغازه عبور کنند.

او نفس در نفس مردم، آن‌ها را به بازدید و خرید از فروشگاه دعوت می‌کند. چند دقیقه می‌ایستم کارش را تماشا می‌کنم. مونولوگی که تکرار می‌کند این است: «انواع مانتو ۷۸ و ۹۸ تومن. پیراهن راحتی‌ها ۱۵، ۲۰ و ۳۸ تومن». خیلی هم جملات را جاندار ادا نمی‌کند که احتمالا به اول صبح بودن و روشن نشدن موتورش برگردد. می‌روم جلو خودم را معرفی می‌کنم.

پخش تراکت، پیش‌زمینه ورود به شغل دادزنی!

ابتدا می‌پرسم: «مزاحم کارت که نیستم». می‌گوید: «نه شما راحت باش!» در ضمن بهش می‌گویم حین مصاحبه کارت را هم انجام بده که مزاحم کارت نباشیم. نام کوچکش «مهران» است. ۲۹ سال دارد و تحصیلاتش کاردانی حسابداری است. وقتی می‌پرسم مجرد هستی یا متاهل، جوری می‌گوید: «مجرد دیگه!» که انگار باید بدیهی باشد که مجرد است! درباره نحوه ورودش به کار دادزنی این‌گونه صحبت اش را شروع می‌کند: «من دستم به صورت مادرزادی فلج است. به همین دلیل خیلی کار‌های فیزیکی را نمی‌توانم انجام دهم. حدود سال ۸۲ یا ۸۳ بود که من هم کارم را با پخش کردن تراکت سر چهارراه شروع کردم». می‌گویم: «یک جوری گفتی انگار تراکت پخش کردن پیش‌زمینه ورود به شغل دادزنی است؟»

داد بزن و بفروش!

که پاسخ می‌دهد: «آره دیگه، تراکت پخش کردن مرحله آسون‌تر کار تبلیغات خیابونیه!». سپس ادامه می‌دهد: «بعد تراکت را گذاشتم کنار و رسیدم به صدا. رفتم برای فروشگاهی تبلیغ دادزنی کردم که با صدای من فروشگاه خیلی شلوغ می‌شد. آن‌جا حسابی جا افتاده بودم که بعد چند سال به این فروشگاه آمدم». هنگام صحبت این «خیلی» را حسابی می‌کشد گویی به یاد خاطرات روز‌های خوبی می‌افتد.

با شکم پر هیچ وقت تبلیغات نمی‌کنم!

مهران درباره دشواری‌های کارش می‌گوید: «روز‌های اولش طبیعتا سخت است. ساعت‌ها سرپا ایستادن و فریاد زدن. اما آدم بعد از مدتی که در موقعیت جدید قرار می‌گیرد به آن عادت می‌کند. روزانه حدود ۸ تا ۱۰ ساعت در همین حال کار می‌کنم و تاکنون مشکل خاصی هم پیدا نکرده‌ام». درباره رژیم غذایی که احیانا رعایت می‌کند می‌پرسم که مصمم جواب می‌دهد: «بله رژیم خاصی را رعایت می‌کنم.

مثلا فلفل و چیز‌های تند نمی‌خورم. لبنیات و شیر هم بیشتر می‌خورم. شیر واسه صدا خوبه. غذای چرب نمی‌خورم. بیشتر غذای سبک می‌خورم و با شکم پر هیچ وقت تبلیغات نمی‌کنم». وقتی از برنامه‌اش برای آینده می‌پرسم خیلی دقیق می‌گوید که حدود شش تا هفت سال دیگر کارش را ادامه خواهد داد. ازش می‌پرسم «جایی ازت بپرسن شغلت چیه چی می‌گی؟» که جواب می‌شنوم: «تبلیغات‌گر. بازاریاب» می‌گویم: «یعنی از کلمه دادزن استفاده نمی‌کنی؟» می‌گوید: «نه! من برای کارم ارزش قائل هستم و به آن دادزنی نمی‌گویم». تصمیم می‌گیرم جلویش دیگر از این کلمه استفاده نکنم.

آدم باید عاشق کارش باشد

از ویژگی‌های کسی که می‌خواهد وارد کار شود؛ می‌پرسم که مهران می‌گوید: «باید جنم این کار را داشته باشد. عاشق کارش باشد. من وقتی کار می‌کنم انرژی می‌گیرم و شور و شوق زیادی دارم. صدا هم که حتما باید خوب و پرحجم باشد». در همین لحظه، احتمالا برای این‌که صدای خوب و پرحجم را عملی نشانم بدهد، با انرژی خاصی فریاد می‌زند: «بفرمایید دیدن مغازه. پیراهن راحتی‌ها ۱۵، ۲۰ و ۳۸ تومن».

برایم سوال است که چطور از قیافه‌ها می‌فهمد مشتری هستند یا نه که می‌گوید: «اون‌هایی که نایلون دست‌شونه یا از فروشگاه‌های دیگه میان بیرون می‌فهمم که خریدار هستن و دارن خرید می‌کنن. به خصوص اگه به ویترین مغازه‌ها زیاد نگاه کنن»؛ و باز دوباره فریاد می‌کشد و تلاش می‌کند دو خانم را که نایلون خرید هم دست‌شان دارند به فروشگاه دعوت کند. از او می‌پرسم حالا که ۱۲ سال است شغلش این است آیا خودش را استادکار در رشته خودش می‌داند؟ که مهران توضیح می‌دهد: «نه. من اصلا این طور فکر نمی‌کنم. من حتی ۶۰ ساله هم بشوم باز خودم را در کار استاد نمی‌دانم. به نظرم هر کسی می‌تواند فکر جدید داشته باشد. یک بچه ۱۲ ساله هم اگر بیاید به من چیزی یاد بدهد حتما ازش یاد می‌گیرم».

جمله‌هایم برای تبلیغ را خودم تعیین می‌کنم

مهران درباره متن جمله‌ای که باید فریادش بزند، می‌گوید: «این را که چه بگویم بعد از این همه سال کار کردن خودم تشخیص می‌دهم. خیلی وقت‌ها ابتکار خودم است. الان قیمت اجناس داخل همه دستم است و حتی از این‌که چه جنسی کجا قرار دارد هم کاملا خبر دارم». خاطره‌ای که در کارش اتفاق افتاده باشد به نظرم یک سوال کلیشه‌ای می‌آید، ولی ازش می‌پرسم و او به یک خاطره اشاره می‌کند: «خانمی داشت از این جا رد می‌شد که از این کفش‌ها و شلوار‌های یکدستی تنش بود. من بهش گفتم شما این‌ها را خریده‌ای ما هم بلوزش را داریم که شما لباست تکمیل شود. رفت آن‌ها را دید و خریدشان. کلی خوشحال شد که لباس‌هایش ست شده‌اند».

مهران درآمدش را گاهی ثابت و گاهی پورسانتی اعلام می‌کند و متوسط درآمد ش را بین یک میلیون و ۲۰۰ هزار تومان تا یک میلیون و ۸۰۰ هزار تومان متغیر می‌خواند. در حالی که مهران در حال فریاد زدن و گفتن قیمت مانتو‌ها و لباس‌های دیگر فروشگاه است از او خداحافظی می‌کنم و دور می‌شوم.

دادزن باید مودب، ولی پررو باشد

داد بزن و بفروش!

اسماعیل به اصطلاح «بفرمازن» رستوران است، دو ترم کاردانی الکترونیک خوانده و کارش را یک جور‌هایی فصلی می‌داند. برای نفر بعدی سراغ یک نوع دادزنی دیگر در صنفی دیگر می‌روم. در یکی از کوچه‌های اطراف حرم شخصی را که به اصطلاح «بفرمازن» رستوران است پیدا می‌کنم. وقتی می‌گویم برای گفتگو می‌خواهم وقت اش را بگیرم می‌گوید: «آخه من چی باید بگم که به درد شما بخوره؟»

می‌گویم: «نگران نباش من می‌پرسم و شما جواب می‌دهی». از ته‌لهجه‌اش مشخص است که باید تُرک باشد. بعدا می‌فهمم که بچه شمال غربی کشور است و برای کار به مشهد آمده یا به قول خودش پناه آورده است. همان اول هم اعلام می‌کند که برای گفتگو باید با صاحب کارش هماهنگ کنم که صاحب رستوران هم اجازه می‌دهد. دقایقی سر یکی از میز‌های رستوران می‌نشینیم و گفت‌وگوی کوتاهی می‌کنیم.

کار ما فصلی است

نامش «اسماعیل» است. مجرد است و ۳۳ سال سن دارد. خودش می‌گوید که دو سالی هست کارش دادزنی است. اسماعیل نحوه ورودش به کار دادزنی را این گونه روایت می‌کند: «راستش من به خاطر مشکلات و بی‌کسی به امام رضا (ع) پناه آوردم. بعد خدا را شکر با آدم‌های خوب این رستوران آشنا شدم که لطف کردند به من کار و جا دادند. من الان زندگی‌ام همین جا می‌گذرد.

همین جا کار می‌کنم، همین جا هم شب‌ها می‌خوابم». وقتی از ساعت کارش می‌پرسم با انگشت‌هایش حساب می‌کند و معلوم می‌شود در روز حدود ۱۰ ساعتی کار می‌کند. وقتی از میزان حقوقش می‌پرسم اشاره می‌کند که از صاحب کارش بپرسم. می‌گویم خودت حدودش را هم بگویی خوب است. می‌گوید: «این جا کار ما یک جور‌هایی فصلی است. مثلا در بعضی ماه‌ها از سال شلوغ است و در ماه‌های دیگر خلوت. حدود یک میلیون و ۲۰۰ تا یک میلیون و ۵۰۰ می‌شود حقوقم. مثلا الان که فصل مسافر نیست من عملا از سفره این‌ها می‌خورم و باید در ماه‌های مسافرتی که شلوغ می‌شود این لطف را جبران کنم».

وقتی سرما خورده‌ام، خیلی اذیت می‌شوم

از اسماعیل درباره آسیب‌های احتمالی شغلش می‌پرسم که او می‌گوید: «نه خیلی مشکلی نیست. البته مثلا وقتی سرماخوردگی باشد اذیت می‌شویم. ولی خدا را شکر تا حالا که مشکلی برای صدایم پیش نیامده است. رژیم غذایی خاصی هم ندارم. من سنگ هم جلویم بگذارند می‌خورم». (این جمله آخر را با خنده می‌گوید) از او می‌پرسم تا کی می‌خواهد کارش را ادامه بدهد که پاسخ می‌دهد تا هر وقت صاحب‌کارش او را قبول داشته و ازش راضی باشد.

در لابه لای حرف‌ها متوجه می‌شوم تحصیلات دانشگاهی هم دارد و دو ترم کاردانی الکترونیک خوانده است. خودش می‌گوید به علت مشکلات مالی و خانوادگی نتوانسته تحصیل اش را ادامه دهد. درباره جمله‌ای که باید داد بزند می‌پرسم که می‌گوید: «کار سختی نیست. اسم غذا‌ها را صدا می‌زنم. تازه مشتری عراقی یا انگلیسی هم باشد در حد مکالمه معمولی می‌توانم باهاشان صحبت کنم». اسماعیل درباره خصوصیات یک دادزن یا بفرمازن خوب هم این طور توضیح می‌دهد: «علاوه بر صدای بلند، خصوصیت مهم دیگر این است که صدازن باید پررو باشد. البته منظورم از پررو بی‌ادب نیست. باید محترم و باشخصیت باشد که زن و بچه مردم می‌آیند مشکلی پیش نیاید».

از غیر مشتری‌ها، مشتری می‌سازم!

دادزن‌های عکاسی زیادی را اطراف حرم زیر نظر می‌گیرم تا شخص مناسبی را برای مصاحبه پیدا کنم که با «علی» آشنا می‌شوم. یکی دیگر از انواع دادزنی که در مشهد انجام می‌شود در صنف عکاسی است. اگر اطراف مشهد باشید افراد زیادی جلوی عکاسی‌ها هستند که شما را دعوت می‌کنند برای عکس گرفتن وارد مغازه شوید.

جمله معروف این است: «عکس، حرم، بارگاه». در گذشته این عکس با حرم گرفتن به کمک پرده‌ای که پشت افراد قرار داشت انجام می‌گرفت، اما امروزه همه کار‌ها با فتوشاپ انجام می‌شود. دادزن‌های عکاسی زیادی را اطراف حرم زیر نظر می‌گیرم تا شخص مناسبی را پیدا کنم.

به عکاسی علاقه مندم

داد بزن و بفروش!

نامش علی است. خودش با کمی محاسبه و فکر می‌گوید ۴۲ سالش است. روی تابلویی که در دست دارد عکس یک کودک روی تصویر زیبایی از گنبد و گلدسته حرم مطهر امام رضا (ع) مونتاژ شده است. کمی می‌ایستم تماشایش می‌کنم. جمله‌هایی که تکرار می‌کند این‌هاست: «آقایون خانم‌ها عکس با حرم می‌گیریم. عکس روی آینه و لیوان هم چاپ می‌کنیم». جلو می‌روم، خودم را معرفی می‌کنم و ازش می‌خواهم چند دقیقه‌ای وقتش را در اختیارم بگذارد. فکری می‌کند و می‌گوید: «مشکلی نیست بفرما». علی این‌طور شروع می‌کند: «راستش را بخواهید به عکاسی علاقه‌مند بودم، ولی به علت مشکل مالی همه عمر کارگری کردم. یک روز که آگهی مغازه عکاسی را توی روزنامه دیدم پیش‌شان رفتم و از آن وقت به بعد شدم تبلیغات‌چی مغازه عکاسی.

توی این هشت سال برای چند مغازه مختلف عکاسی کار کرده‌ام و مدتی است که این‌جا هستم». وقتی از علاقه‌اش به عکاسی می‌گوید توام با یک حسرت ازش صحبت می‌کند، می‌پرسم: «هیچ وقت عکاسی هم کرده‌ای یا دوربین دستت گرفته‌ای؟» پاسخ می‌دهد: «هنوز که پیش نیامده، ولی یک روزی انجامش می‌دهم. این توی سرم هست که وارد حرفه عکاسی بشوم. اصلا دلیل مشغول شدنم در این‌جا همین بوده».

استاد متقاعدکردن مشتری هستم

کمی خیابان شلوغ می‌شود. انگار یک کاروان زیارتی هستند که عبور می‌کنند. اجازه می‌دهم گفت‌وگویمان برای مدتی قطع شود تا به مشتری‌های بالقوه‌اش برسد. دو سه نفر را ترغیب می‌کند وارد مغازه شوند و بعد انگار که ماموریت با موفقیت انجام شده باشد سمت من برمی‌گردد. می‌پرسم: «چطور تشخیص می‌دهی چه کسی مشتری است؟» می‌خندد و می‌گوید: «خیلی‌ها در اصل مشتری نیستن. من ازشون مشتری می‌سازم!»

بعد با لحن جدی‌تری می‌گوید: «تقریبا از روی ظاهر و راه رفتن‌ها می‌توانم تشخیص دهم زائر هستند یا نه. چون معمولا زائران هستند که دنبال گرفتن عکس یادگاری گرفتن‌اند». به عنوان آخرین سوال ازش می‌پرسم: «با این تجربه‌ای که داری، خودت را استاد کار خودت می‌دانی؟» کمی مکث می‌کند و می‌گوید: «راستش دوست داشتم استاد کار عکاسی می‌بودم. ولی الان هم یک جور‌هایی استاد راضی کردن مردم برای عکس یادگاری گرفتن هستم. حتی خیلی از همکار‌ها با تعجب از من می‌پرسند چطوری این قدر خوب مشتری می‌گیری؟!»