چرا روز تولدمان غمگین و افسرده می‌شویم؟


روزنامه خراسان – الهه توانا: برای آن‌هایی که از روز‌ها و هفته‎ها قبل از سالگرد تولدشان با فکر کردن به جشن و هدیه و غافل‎گیری خوش‎اند، ناراحتی روز تولد چندان قابل درک نیست. شاید حتی متولد‌های غمگین را دست بیندازند یا پشت سرشان بگویند «آخه آدم روز تولدش بُغ می‎کنه؟»

اگر جزو این گروه هستید، خواندن این مطلب به شما کمک می‎کند کسانی را که شبیه شما فکر نمی‎کنند، درک کنید. اگر هم جزو آن‎هایی هستید که سوال این مطلب، مسئله شماست احتمالا جواب‎تان را در گفت‌وگوی من با «سعید بی‎نیاز»، کارشناس‌ارشد روان‎شناسی بالینی پیدا کنید.

غمگینی تحمل ‏ناپذیر متولدشدن!

دلیل ناراحت شدن در روز تولد چیست؟

از منظر‌های مختلف می‎توان به ماجرا نگاه کرد، اما دیدگاهی که این غم را دقیق‎تر توجیه می‎کند، رویکرد روان‎شناسی وجودی است. این رویکرد می‎گوید همه ما از اضطراب‎هایی طبیعی رنج می‎بریم؛ اضطراب تنهایی، اضطراب مرگ و …. وقتی یک سال دیگر از عمرمان می‎گذرد و به مرگ نزدیک‎تر می‎شویم، تأمل می‎کنیم.

این تأمل که اصولا در موقعیت‎هایی با نشانه گذشت زمان و گذر عمر سراغ‎مان می‎آید، مثل تولد و عید نوروز و تمام شدن سال تحصیلی، طبیعی است؛ اما وقتی به غمی عمیق تبدیل می‎شود، احتمالا نشانه آن است که خیلی از آن‎چه بر ما گذشته‎است، راضی نیستیم.

به این وضعیت در روان‎شناسی وجودی، می‎گویند «زندگی نزیسته»؛ یعنی زنده بوده‎‌ام، اما زندگی نکرده‎ام. این جمله برای هرکس معنای متفاوتی دارد؛ یکی می‎‌خواهد آدم تأثیرگذاری باشد، یکی دنبال آموختن است، هرکس ارزش‎های متفاوتی دارد که وقتی مطابق با آن‎ها زندگی نمی‎کند، اسمش می‎شود زندگی نزیسته. در موقعیت‎هایی مثل سالگرد تولد که این زندگی نزیسته به آدم یادآوری می‎شود، غم بیشتر نمایان می‎شود.

بخشی از قضیه به بیرون از ما برنمی‎گردد؟ در جامعه آدم‎ها براساس دستاوردهای‎شان سنجیده می‎شوند، دستاورد‌هایی که طبق قوانین نانوشته باید در سنین مشخصی کسب شوند.

سوال دقیق و درستی است. ما در خلأ زندگی نمی‎کنیم؛ درخصوص اجتماع‎مان، با ارزش‎ها و کلیشه‎های اجتماعی احاطه شده‎ایم، اما در نهایت این ما هستیم که تصمیم می‎گیریم براساس این کلیشه‎ها زندگی کنیم یا خیر. مثلا درباره پیشرفت مالی در ایران، دچار سندروم «پ پ پ» هستیم؛ منظورم از این اصطلاح خودساخته‎، این است که جامعه از فرد توقع دارد «پول پیش یک خانه را جور کن، بعد یک پراید بخر، بعد پراید را به پژو تبدیل کن و «پ»‌های دیگر».

یا مثلا در زمینه تحصیل، سندروم «ک ک ک» یعنی همان کنکور‌های پیاپی را داریم که فرد به خودش تحمیل می‎کند یا تحمیلش را از سوی اجتماع می‎‏پذیرد. چه کسی گفته ما باید از نردبان‎هایی که اجتماع تعیین کرده، بگذریم؟ وقتی ارزش‎های شخصی فدای این کلیشه‎ها می‎شود، یعنی مثلا کسی که یادگیری برایش مهم است، ولی خودش را اسیر «ک ک ک» می‎کند، عقب ماندن از این کلیشه در موقعیتی مثل سالگرد تولد، اذیتش می‎کند.

غمگینی تحمل ‏ناپذیر متولدشدن!

طبق گفته شما در خلأ زندگی نمی‎کنیم، پس چطور می‎توانیم درگیر کلیشه‎های اجتماعی نشویم؟

درست است که ما در شعاع ارزش‎های تعیین‎شده از سوی اجتماع قرار داریم، ولی درنهایت این ماییم که تصمیم می‎گیریم. این تصمیم، هزینه هم دارد. سخت است آن‎طوری که اجتماع بر من تحمیل می‎کند نباشم یا بخشی از خواسته اجتماع باشم که با ارزش‎های شخصی‎ام سازگار است، ولی می‎ارزد. ارزشش هم به این است که موقع مرور زندگی‎ام، ببینم روندی که در پیش گرفته‎ام، همانی است که همیشه می‎خواسته‎ام.

اگر به آن سمت قضیه یعنی خوشحالی از تولد دقیق شویم، آیا این جشن گرفتن نوعی واکنش دفاعی دربرابر مرگ نیست؟

غم روز تولد، معمولا ناشی از حسرت است؛ از این‌که برمی‎گردم و زندگی‎ام را نگاه می‎کنم و می‎بینم چیزی نبوده که من می‎خواسته‎ام وگرنه اضطراب مرگ اتفاقا حس سالمی است. لازمش داریم به این دلیل که بدانیم وقت‎مان محدود است، باید کار‌هایی انجام بدهیم و بعد هم برویم.

بدون مرگ و اضطراب مرگ، زندگی بی‎انت‌هایی که هروقت دل‎مان بخواهد کار‌هایی در آن انجام بدهیم، معنی ندارد. درواقع ترس از مرگ، ترس ناسالمی نیست که بخواهیم سرکوبش کنیم. اگر این زندگی را، از وقتی که در اختیار خودمان است یعنی از نوجوانی به بعد، پرشور زندگی کرده‎باشیم جشن گرفتنش عجیب نیست. اما اگر این جشن، بعد از تجربه کردن آن غم باشد می‎توان آن را به‎عنوان واکنشی دفاعی درنظر گرفت.

کسانی که سالگرد تولد، غمگین‎شان می‎کند باید نگران خودشان باشند؟

به‎نظرم می‎شود به‎عنوان یک فرصت به آن نگاه کرد. بخشی از وجودشان دارد هشدار می‎دهد که تو انگار خیلی از آن‎چه از زندگی‎ات گذشته راضی نیستی. به قول خانم «توران میرهادی»، غم بزرگ را به کار بزرگ تبدیل کن.

این جمله البته آن‎قدر در فضای مجازی تکرار شده که به ضد خودش تبدیل شده‎است، ولی این وجهش را که کنار بگذاریم، حرف خیلی درستی است. اندوهی که این افراد تجربه می‎کنند، غم بزرگی است، ولی می‎شود به عاملی تبدیلش کرد که فرد سال‎های پیش رو را با ارزش‎های شخصی‎اش زندگی کند.

غمگینی تحمل ‏ناپذیر متولدشدن!

اگر می‎توانست مطابق ارزش‎های شخصی‎اش زندگی کند، این کار را نمی‎کرد؟

فقط بحث توانستن نیست؛ باید انتخاب کند و هزینه‎هایش را هم بپردازد. فرض کنیم می‎خواهید با اسکی از نقطه الف به نقطه ب برسید. یکی با بالگرد می‎آید و می‎گوید تو را می‎رسانم. همراهش می‎روید؟ در این مثال چیزی که اسکی کردن به شما می‎دهد، ارزش است و نقطه ب، هدف.

برای پیداکردن ارزش‎ها، باید بفهمیم روند‌هایی که بهمان انرژی و خوشحالی می‎دهد، چه چیز‌هایی هستند و نه هدف‌ها. بعضی‌ها برای خودشان هدف‎های الف و ب و پ را تعیین و تصور می‎کنند با محقق شدن آن‎ها خوشحال خواهند بود. ولی بعد از رسیدن به آن‎ها، ممکن است به این نتیجه برسند که چقدر بی‎معنی بوده‎اند.

دلیلش هم این است که راه را با بالگرد، رفته‎اند. برای همین، معتقدیم پیداکردن ارزش‏ها مهم است، اما چطور این کار را بکنیم؟ بعد از مشخص کردن هدف‎ها، وجه مشترک همه‎شان را شناسایی کنیم. وجوه مشترک، همان ارزش‎هاست. این کار به کمک گرفتن از یک متخصص نیاز دارد.

اگر غم عمیقی را تجربه می‎کنم، یک درمانگر وجودی می‎‏تواند به من کمک کند ارزش‎هایم را پیدا کنم و به اجرای آن‎ها متعهد شوم. حسرت‎ها به‎هرحال وجود دارند، ولی وقتی مطابق ارزش‎های شخصی زندگی کنیم، افتخار‌ها بر افسوس‎ها غالب خواهند بود.

چرا در دنیای مجازی شادیم و در دنیای واقعی افسرده؟


روزنامه اعتماد – زهرا معرفت: نتایج پژوهش‌ها نشان می‌دهد که ایرانیان درگیر ناشادی جمعی هستند: بر مبنای «گزارش جهانی شادی» در سال ۲۰۱۶ ایران از لحاظ شاخص‌های نشاط عمومی در میان ۱۵۷ کشورِ مورد بررسی در رتبه ۱۰۵ قرار داشت. این رتبه در سال‌های ۲۰۱۷ و ۲۰۱۸ به‌ترتیب به ۱۱۶ و ۱۱۷ کاهش یافت، موسسه آمریکایی گالوپ نیز به تازگی در یک نظرسنجی ایران را جزو ۱۰ کشور غمگین جهان معرفی کرد. همچنین بر اساس گزارشی از مرکز تحقیقات استراتژیک ریاست‌جمهوری با عنوان «آینده‌پژوهی ایران ۱۳۹۶»، ۷۵ درصد از مردم دچار یأس و ناامیدی هستند.

از این دست پژوهش‌ها که تاکید بر ناشادی جمعی ما دارند کم نیست؛ تجربه زیسته مان هم چیزی جز این نمی‌گوید؛ ما دلایل زیادی برای ناشادی داریم: حس درماندگی، پیش‌بینی‌ناپذیر‌بودن آینده، وضعیت بد اقتصادی، نوساناتی که مدام درگیرمان می‌کند، وجود موانع ساختاری در برابر تکوین و گسترش فرهنگ شادی و صد‌ها دلیل ریز و درشت دیگر. جامعه ما از افرادی تشکیل شده که روزمرّگی‌های خود را با دلهره سپری می‌کنند؛ چیزی که اتفاقا این روز‌ها بیش از پیش قابل لمس است.

چرا در دنیای مجازی شادیم و در دنیای واقعی افسرده؟

این نسبت ناچیزِ ما با شادی، اما گاهی زیر سوال می‌رود: آنجا که جدی‌ترین و بعضا تلخ‌ترین مسائل پیرامون خود را به طنز و سخره می‌گیریم این سوال پیش می‌آید که اگر ما آدم‌های غمگینی هستیم چگونه واکنش غالب و آنی‌مان به برخی مسائل با هجو و خنده‌ای افسارگسیخته همراه است؟ این موضوع در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی آن بیش از هر جای دیگری نمایان است. بخش قابل توجهی از پرمخاطب‌ها و به اصطلاح پرلایک‌های شبکه‌های اجتماعی هجو‌ها و مطالبی است که جدی‌ترین مسائل جامعه را به سخره می‌گیرند. شاید شما هم این جمله را شنیده باشید که می‌گویند ایرانی‌ها خیلی هم شادند، با همه چیز و همه کس شوخی می‌کنند!

این تصور زمانی شدت گرفت که شبکه‌های اجتماعی مجازی و حضور در آن‌ها بخش نسبتا زیادی از روزمرّگی‌های ما را پُر کرد. سوال این است که این تضادِ بین جامعه واقعی و مجازی را چگونه می‌توان تحلیل کرد. آیا پژوهش‌ها اشتباه می‌کنند و ما آدم‌های واقعا شادی هستیم؟ یا شاید هم باید گفت شادی مجازی ما بی‌اعتبار است؟ واقعیت این است که نه پژوهش‌ها اشتباه می‌کنند؛ حداقل تجربه زیسته ما که این را می‌گوید، و نه شادی‌های مجازی بی‌اعتبار؛ بلکه بالعکس هر کدام از این کنش‌ها و واکنش‌های هرچند سطحی دارای ارزش تحلیلی قوی هستند. بنابراین باید جواب این تضاد را در جایی دیگر جست. پیش از هر چیز در رابطه با فضای مجازی باید بدانیم که ما با یک دنیای بدون مرز، فضایی سیال و شکننده، منعطف و نفوذ‌پذیر، متکثر و متنوع، با شاخصه دگرگون‌پذیری مدام، و فقدان چارچوب‌های پیشینی روبه‌رو هستیم.

چنین فضایی با هرگونه ساختار منظم و متصلب، درتضاد است. محیطی زنده، وابسته به حال و کمتر ساختار‌یافته؛ بنابراین ساخت فضای مجازی این اجازه را به سوژه می‌دهد که راحت باشد.

ما در این فضا با گستره بازنمایی مواجهیم؛ یعنی بازیگران این فضا برای به نمایش‌گذاشتن کنش خود بسیار کمتر از فضای واقعی متحمل محدودیت‌های ساختار رسمی می‌شوند و برخلاف فضای واقعی تماما در قاب ساختار‌ها گرفتار نمی‌آیند. از این لحاظ ساختار فضای واقعی آمرانه و مرجعیت‌محور است؛ در آن الگویی ازپیش‌تعیین‎شده به‌واسطه قدرت حاکم بر سوژه تحمیل می‌شود که رفتار او را تحت تأثیر قرار داده و عدم تبعیت، رفتاری نا‌بهنجار تلقی می‌شود.

چرا در دنیای مجازی شادیم و در دنیای واقعی افسرده؟

در‌مقابل، ساخت فضای مجازی منعطف‌تر است و در بستر آن حس رهایی از ساختار‌ها و عرف و هنجار‌ها تا حدودی تجربه می‌شود. مجاز امکان بیشتری برای عرضه خود‌بیانگرانه می‌دهد. از این‌رو افراد نگران و ناشادِ جامعه به مجاز که می‌رسند گونه‌ای دیگر رفتار می‌کنند؛ شوخی و خنده و استهزاء سایه خود را بر محدودیت‌ها می‌گستراند و جامعه مجازی را درست مقابل جامعه واقعی‌مان شاد و دلچسب نشان می‌دهد. در این فضا تقریبا هیچ فرد و موضوعی از تیررس به استهزاء و شوخی گرفته‌شدن در امان نمی‌ماند. «لذت» مهم‌ترین اصل این جامعه مجازیست. اینجا ساختار‌ها به‌راحتی می‌شکنند و از این منظر فضای مجازی کارناوالی تمام‌عیار است.

شادی‌های فضای مجازی را باید از این رهگذر مورد بررسی قرار داد؛ ما در مجاز می‌خندیم و به سخره می‌گیریم و به طرز افسارگسیخته‌ای با هرآنچه جدی و حتی بعضا دردآور است به شکل طنزگونه‌ای مواجه می‌شویم. این‌ها همه نه از آن روست که ما واقعا جامعه شادابی داریم بلکه فضا برای مبارزه با فرهنگ عبوس و خشک رسمی فراهم است و انگار ما را به مبارزه می‌طلبد. «به‌زعم باختین کارناوال سرشار از مشارکت‌های آزاد مردمی است که می‌خواهند به‌وسیله استهزا و خنده، با فرهنگ عبوس رسمی به مبارزه بپردازد. خنده در ذات خود نوعی دیالوگ است که در انزوا معنی پیدا نمی‌کند، بنابراین کارناوال برخلاف فرهنگ رسمی که مبتنی بر مونولوگ است، امری دیالوجیک است.

خنده از این حیث نوعی کنش است که در آن هم برابری وجود دارد و هم آزادی.» خنده و شوخی با به چالش کشیدن جدیت حاکم بر فرهنگ رسمی ساختار سلسله‌مراتبی را با تمام مناسبات و پروتکل‌هایش ویران می‌کند. ما در جامعه مجازی‌مان با تعلیق نسبی تمایزات و حصار‌های سلسله‌مراتبی و ممنوعیت‌ها مواجه هستیم. این فضا امکان به سخره گرفتن تمام چیز‌هایی را که در خارج از این فضا صاحب ابهت و جایگاه هستند را فراهم می‌آورد. در جریان این ریشخند‌ها و لوده‌بازی‌ها جدیت ساخت رسمی نفی می‌شود و سوژه به‌واسطه دست‌انداختن قدرت حاکم و مسلط قدرت‌نمایی می‌کند.

چرا در دنیای مجازی شادیم و در دنیای واقعی افسرده؟

طنز و به سخره گرفتن علاوه بر اینکه احساس قدرت سوژه را بالا می‌برد، فشار‌ها و سختی‌های زندگی و تلخی‌های ناشی از برخی مسائل و تصمیمات را قابل تحمل‌تر می‌کند. سوژه ناکام‌مانده از تجربه ناب لذت در این فضا عقده‌گشایی می‌کند. آنکه همواره تحت فشار قوانین و هنجار‌های اجتماعی- سیاسی قرار می‌گیرد خود را آزاد پنداشته و سعی دارد از ممنوعیت‌های اعمال شده تخطی کند.

او که در ساخت واقعی جامعه مجبور به حرکت در داخل چارچوب‌های معینی است در این ساخت بی‌نهایت متکثر و منعطف عقده پرواز بر فراز تمام آن ساختار‌ها و چارچوب‌ها را می‌گشاید و لذتِ قدرتی را تجربه می‌کند که در فضای واقعی هرگز به آن دست‌نیافته بود؛ لذتی محصول گریز از هرگونه قاب و چارچوب متصلّب که او را محدود می‌کند.

میل سوژه چنان قدرتی برای درهم شکستن دیوار قوانین پیدا می‌کند که کمتر تجربه‌ای از آن را در فضا‌های رسمی و عمومی می‌توان سراغ گرفت. حضوری بی‌واسطه قاب‌ها و سرشار از میل، فضایی درست مقابل فضای رسمی ایجاد کرده است. منطقه‌ای با صورت‌بندی‌های متکثر و متنوع و کمترکنترل‌کننده که امکان تولید سوژه خلاق و مولد و البته قدرتمند را فراهم می‌آورد. او به راحتی و از طریق خندیدن از محدوده‌ها فرا می‌رود و به این واسطه انتقام خود را از هر آنچه باعث محدودیتش شده می‌گیرد.

با این تعبیر، جامعه ناشاد ما با خنده قدرت می‌طلبد و محدودیت می‌زداید و تحملش را در برابر سختی‌ها و ناملایمتی‌ها بالا می‌برد. شادی‌های مجازی را نمی‌توان به پای شادی اجتماعی‌مان گذاشت و چنین برداشت کرد که ما ایرانی‌ها افراد شادی هستیم که به راحتی با هرچیزی شوخی می‌کنیم.